<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>Weblog</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mahjad.net/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.mahjad.net/atom.xml" />
   <id>tag:www.mahjad.net,2008://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="Weblog" />
    <updated>2008-08-14T17:04:29Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>شهادت می دهم ، همه اش از گور مرگ بلند می شود </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mahjad.net/2008/08/post_192.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1155" title="شهادت می دهم ، همه اش از گور مرگ بلند می شود " />
    <id>tag:www.mahjad.net,2008://1.1155</id>
    
    <published>2008-08-14T17:03:09Z</published>
    <updated>2008-08-14T17:04:29Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[م-ت:شهادت می دهم&nbsp;آقا هنوز بدنش گرم بود نفس نفس می زدمی خواست چیزی بگوید انگار زبانش می چرخید، واژه های گنگ &nbsp;همچون صدای مرده ریگی بر کف هاون به گوش می رسید چیزی شبیه صدای اذان&nbsp; نومید کننده و عریان...]]></summary>
    <author>
        <name>sajjad</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="cs" xml:base="http://www.mahjad.net/">
        <![CDATA[<p><P><STRONG><U>م-ت:</U></STRONG><BR><STRONG>شهادت می دهم&nbsp;آقا <BR>هنوز بدنش گرم بود <BR>نفس نفس می زد<BR>می خواست چیزی بگوید انگار <BR>زبانش می چرخید، واژه های گنگ &nbsp;همچون صدای مرده ریگی بر کف هاون به گوش می رسید <BR>چیزی شبیه صدای اذان&nbsp; <BR>نومید کننده و عریان از زندگی <BR>اتاق بویی نا می داد <BR>در حوالی پنجره کتابی باز بود <BR>" سه قطره خون " هدابت بود <BR>کتاب در بی حوصلگی&nbsp;عصرانه &nbsp;خمیازه می کشید و کاری نداشت که مرگ در چند قدمی اش چه غوغایی کرده <BR>بوی گاز در آشپزخانه پیچیده بود <BR>نه لبی برای بوسیدن پیدا می شد <BR>نه آغوشی برای فشردن <BR>بیشتر مضمون قرآن لب گور را داشت <BR>با طعم حلوای پرچربی <BR>در ظهر گندیده تابستان&nbsp;<BR>شهادت می دهم&nbsp;آقا <BR>من مرگ را به تجربه دیده ام <BR>صورت های کبود را <BR>چشم های بی سو را دیده ام <BR>دارها به تعداد لازم <BR>تیرها به تعداد لازم <BR>داریوش و پروانه <BR>گورستان خاوران <BR>محمد مختاری را دیده ام <BR>من مرگ را دیده ام <BR>با بی حوصلگی&nbsp; &nbsp;می آید <BR>عبوصانه می آید <BR>در را می بندد و پشت سرش را هم نگاه نمی کند <BR>جان دادن آدمها را نگاه نمی کند <BR>انگار دلش نمی آید <BR>شهادت می دهم <BR>کار خودش است<BR>حالا هم در شهر پرسه می زد ، دنبال قربانی بعدی اش&nbsp; <BR>همه چیز از گور او&nbsp; بلند می شود <BR>گور مرگ <BR>تو را به جان انسانها بازداشت اش کنید <BR>اعدامش کنید <BR><BR></STRONG></P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>ازادیتان مبارک سربازان ازادی </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mahjad.net/2008/08/post_191.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1154" title="ازادیتان مبارک سربازان ازادی " />
    <id>tag:www.mahjad.net,2008://1.1154</id>
    
    <published>2008-08-13T19:53:38Z</published>
    <updated>2008-08-13T20:17:12Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[م-ت : اهوراییان دربند امشب از بند رها شدند . احمد قصابان، مجید توکلی ، احسان منصوری.&nbsp;&nbsp; &nbsp;460 روز حبس کشیدند. 11040 ساعت . 662400 دقیقه. دقیقه هایی که&nbsp;به اندازه یک سال طول کشیده است بی شک. ساعاتی که در...]]></summary>
    <author>
        <name>mehdi</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="cs" xml:base="http://www.mahjad.net/">
        <![CDATA[<p><STRONG>م-ت :</STRONG> اهوراییان دربند امشب از بند رها شدند . احمد قصابان، مجید توکلی ، احسان منصوری.&nbsp;&nbsp; &nbsp;460 روز حبس کشیدند. 11040 ساعت . 662400 دقیقه. دقیقه هایی که&nbsp;به اندازه یک سال طول کشیده است بی شک. ساعاتی که در حکم قرن بوده است. کسی آیا هست که تاوان این ساعت ها و روزها را بدهد؟ کسی هست که رنج خانواده های این سه دانشجو را در دوران حبس جبران کند؟برای دلهایی که روزها و شب ها نگران بودند مرحمی هست ؟برای دروغ گوهایی که می خواستند احسان و احمد و مجید را به انواع و اقسام جرایم متهم کنند مجازاتی هست؟<BR>خوشبین نیستم به مجازات بازجوها و زندان بانها . خوشبین نیستم که دروغ گوها را تاوانی درکار باشد .اما خوشحالم که امشب اوین خبرهای خوبی داشت . خبر آزادی .خبر شادی دل مادارن و پدران ، خواهران و براداران . خبری برای شادی همه ما . مایی که در شادی لحظه آزادی سهیم هستیم . در یک سنگر هستیم و از آزادی اسیرانمان به وجد می آییم. این سنگر ، فتح شدنی نیست. این سنگر فروریختنی نیست.سربازان این سنگر مایوس نمی شوند . به پیش می روند با سرود فتح. شیپورچی ها امروز ازادی را سرودی دیگر گونه خواهند. ازادیتان مبارک سربازان ازادی .</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>افتضاح در افتضاح</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mahjad.net/2008/08/post_189.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1152" title="افتضاح در افتضاح" />
    <id>tag:www.mahjad.net,2008://1.1152</id>
    
    <published>2008-08-12T15:51:07Z</published>
    <updated>2008-08-12T16:56:26Z</updated>
    
    <summary>س.س: کاروان اعزامی ایران به المپیک در آستانه یک افتضاح تاریخی قرار دارد. امیدداران کسب مدال یکی یکی حذف می شوند و افرادی که انتظار می رفت شگفتی ساز باشند جز شکست سنگین چیزی به بار نیاورده اند.حمید سوریان امید...</summary>
    <author>
        <name>sajjad</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="cs" xml:base="http://www.mahjad.net/">
        <![CDATA[<p><P><STRONG>س.س</STRONG>: کاروان اعزامی ایران به المپیک در آستانه یک افتضاح تاریخی قرار دارد. امیدداران کسب مدال یکی یکی <A href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8705221234">حذف می شوند</A> و افرادی که انتظار می رفت شگفتی ساز باشند جز شکست سنگین چیزی به بار نیاورده اند.<BR>حمید سوریان امید اول کاروان ورزشی ایران برای کسب مدال طلا که مسئولان کمیته المپیک روی او حساب جدی باز کرده بودند امروز از کسب مدال برنز هم بازماند.<IMG style="WIDTH: 216px; HEIGHT: 265px" height=313 alt="" hspace=0 src="http://207.176.218.145/Multimedia/pics/1387/5/Sport/518.jpg" width=191 align=left border=0><BR>آرش میر اسماعیلی که چند سالی است به واسطه روحیات مبارزه جویانه اش در برابر اسرائیل و شعارهای سیاسی اش به آب و ونانی دست پیدا کرده، امسال با بد شانسی مواجه شد و حریف اسرائیلی به پستش نخورد تا با انصراف برای چند سال دیگر بازار گرمی کند. در نتیجه به ناچار وارد گود شد و برخلاف انتظار مسئولان کاروان ایران از گردونه رقابت ها حذف شد.<BR>حاجی آخوند زاده دیگر جودوکار ایرانی که خیلی ها برای وی لااقل یک برنز کنار گذاشته بودند دیگر حذف شده ایران بود.<BR>این وضع رشته هایی بود که امید کسب مدال داشتند. ورزشکاران دیگر رشته هایی که نه برای کسب مدال بلکه برای بازی های زیبا و یکی دو موفقیت کوچک به المپیک اعزام شده بودند از برآوردن کمترین انتظارات هم عاجز ماندند.<BR>به عنوان نمونه هما حسینی پرچمدار کاروان ایران که در پکن معلوم شد اهل <A href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8705190342">شعار دادن سیاسی </A>علیه آمریکا هم هست در گروه خود بین چهار نفر چهارم شد.<BR>بدمینتون باز ایرانی در همان مسابقه اول باخت و حذف شد. یکی از دوچرخه سواران ایرانی حتی نتوانست از خط پایان عبور کند. دیگر ورزشکاران ایرانی هم بدون آن که نتیجه قابل توجهی کسب کنند یا در مراحل بالا حذف شوند همان ابتدای کار با نتایج ضعیف حذف شده و به یک توریست معمولی در پکن تبدیل شدند.<BR>مفتضحانه ترین اتفاق ممکن در کاروان ایران، وضعیت شناگر ایرانی بود. خیلی جالب است آقایان به خاطر عدم حضور در مسابقه ای که ورزشکار اسراییلی در آن شرکت داشت مانع حضور شناگر ایرانی در مسابقه شدند اما حتی جرات ابراز آن را نداشتند و در داخل کشور هم از ترس آن که خبر به پکن برسد اعلام کردند به خطر بیماری از حضور در مسابقه انصراف داد.<BR>من&nbsp;نمی دانم این نوع انصراف دادن و با ترس و دروغ و هزار جورفریبکاری دیگر به چه درد ملت فلسطین می خورد!<BR>در هر صورت هرچه هست فضایی از یاس و ناامیدی کاروان ورزشی ایران در پکن را فرا گرفته و تماشاگران ایرانی هم از دنبال کردن مسابقات <A href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8705221267">ناامید شده اند</A>.<BR>وضعیت نامناسب پیش آمده، کاروان ورزشی ایران را در بدترین وضعیت خود طی چند المپیک اخیر قرار داده است. ضمن این که عدم کسب مدال تا این لحظه بر استرس دیگر ورزشکاران اضافه کرده و شرایط روحی سنگینی برایشان ایجاد کرده است.<BR>با در نظر گرفتن این که ملی پوشان کشتی آزاد ایران ضعیف ترین کشتی گیران سال های اخیر را تشکیل می دهند، وزنه برداری ایران به دور از آمادگی لازم به مسابقات اعزام شده اند و هادی ساعی هم در پی حضور در شورای شهر تهران، آن تکواند کار آماده و جنگنده نیست از حالا باید آمادگی نتایجی به مراتب ضعیف تر از این را هم داشت.<BR>در این شرایط به نظر می رسد احسان حدادی(پرتاب دیسک) و امین نیک فر (پرتاب وزنه)&nbsp;و فردین معصومی(کشتی آزاد) از معدود ورزشکاران آماده ای باشند که تا حدودی شانس کسب مدال دارند. در مورد بقیه ورزشکاران از جمله بوکسورها و کشتی گیران فقط باید به شگفتی و دعا امید بست. از تنیس روی میز و بسکتبال و دو میدانی هم که کسی انتظار زیادی ندارد و همه این ها در شرایطی اتفاق می افتد که کاروان ورزشی ایران به نسبت دوره های قبل تعداد بیشتری ورزشکار راهی مسابقات کرده است.<BR>البته طبیعی هم هست.از ورزشی که مسئولانش به جای تدارکات و آماده کردن ورزشکاران، به ریش فوتبالیست ها گیر می دهد و خالکوبی بسکتبالیست ها را&nbsp;نکوهش می کنند&nbsp;و دنبال رجز خواند در برابر ورزشکاران اسراییلی&nbsp;و جا خالی دادن هستند،&nbsp;از این بیشتر نباید انتظاری داشت!<BR>تدابیر آقایان فعلا ایران را در آستانه بزرگترین افتضاح ورزشی چند سال اخیر قرار داده است.</P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>این مصیبت دوست داشتنی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mahjad.net/2008/08/post_188.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1150" title="این مصیبت دوست داشتنی" />
    <id>tag:www.mahjad.net,2008://1.1150</id>
    
    <published>2008-08-10T22:44:35Z</published>
    <updated>2008-08-11T17:39:09Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[س.س:&nbsp; حکایت ما روزنامه نگاران قلم به دست ( و جدیدا کیبورد به دست) مانند حکایت ایرانیان سفر کرده ای است که از این کشور گذاشته اند و رفته اند اما مدام غر می زنند و دیگران را هم با...]]></summary>
    <author>
        <name>sajjad</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="cs" xml:base="http://www.mahjad.net/">
        <![CDATA[<p><STRONG>س.س:</STRONG>&nbsp; حکایت ما روزنامه نگاران قلم به دست ( و جدیدا کیبورد به دست) مانند حکایت ایرانیان سفر کرده ای است که از این کشور گذاشته اند و رفته اند اما مدام غر می زنند و دیگران را هم با خواهش و تمنا فرا می خوانند که ای ایرانیان؛ غربت نیایید که این جا بد است و اخ است و هزار درد و بلا دارد و ما هم پشیمانیم، با این حال خودشان حاضر نمی شوند بر گردند.<BR>حال و روز ما هم که خبرنگاری را دو دستی چسیبده ایم و دیگران را از ورود به این حرفه منع می کنیم و نزد اغیار به این حرفه بد و بیراه می گوییم شبیه گلایه&nbsp;ها و اندرزهای همان غربت نشینان است.<BR>نمی دانم این چه شغل عجیبی است که با همه مصیبت ها هیچ کدام&nbsp;رهایش نمی کنیم. گاهی به اعتبارش می بالیم، گاهی با آن ژست و افه می گیریم اما تا فرصت گیر می آوریم لعن و نفرینش کرده و پیش دیگر بندگان خدا از از آن گله و شکایت می کنیم. نزد رفقا غر می زنیم و به وقت یادداشت نویسی در روز خبرنگار سختی هایش را به رخ می کشیم و از دردسرها و بدبختی هایش ناله و شکایت سر می دهیم اما دست از سر بی زلفش بر نمی داریم.<BR>پیش همه داد&nbsp; وفغان سر می دهیم اما هر روز بیشتر از قبل برایش وقت می گذاریم. همه از درآمد و موقعیت و &nbsp;وضعیت شغلی اش نالانیم اما حاضر به واع با خبرنگاری نیستیم.<BR>شاید برای همین است که می گویند دو تراژدی دردناک در زندگی وجود دارد، یکی اینکه کسی خبرنگار شود و دیگر این که روزی قرار باشد از این حرفه خداحافظی کند!<BR>پس یک تراژدی ما را&nbsp; بس... <BR><BR><FONT face="arial, helvetica, sans-serif"><EM><STRONG>*این یادداشتی بود که به مناسبت روز خبرنگار به بچه های خوب سایت <A href="http://www.asriran.com/">عصر ایران</A> دادم. مطالب دیگر خبرنگاران را هم<A href="http://www.asriran.com/view.php?id=49047"> بخوانید</A>.</STRONG></EM></FONT></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>عمري همراه سانسور</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mahjad.net/2008/08/post_187.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1149" title="عمري همراه سانسور" />
    <id>tag:www.mahjad.net,2008://1.1149</id>
    
    <published>2008-08-08T12:43:39Z</published>
    <updated>2008-08-10T12:44:38Z</updated>
    
    <summary>دولت احمدي نژاد براي عموم شهروندان اگر يادآور سختي ها و ناخوشي هاي سه سال گذشته است، براي مهجاد معنا و مفهوم ديگري دارد. عمر دولت نهم با عمر مهجاد گره خورده است و ما هرچه به قد و قواره...</summary>
    <author>
        <name>mehdi</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="cs" xml:base="http://www.mahjad.net/">
        <![CDATA[<p><P>دولت احمدي نژاد براي عموم شهروندان اگر يادآور سختي ها و ناخوشي هاي سه سال گذشته است، براي مهجاد معنا و مفهوم ديگري دارد. عمر دولت نهم با عمر مهجاد گره خورده است و ما هرچه به قد و قواره اين دولت نگاه مي كنيم ياد عمر مهجاد مي افتيم.<BR>سه سال پيش در اين ايام وقتي كه محمود احمدي نژاد مشغول سنجش نفرات كابينه اش بود ما هم بي هماهنگي، مقدمات راه اندازي وبلاگ را مهيا مي كرديم. در نهايت روزي كه احمدي نژاد دولت را از خاتمي تحويل گرفت مصادف شد با روزي كه ما مهجاد را <A href="http://www.cheraghha.blogfa.com/post-1.aspx">راه انداختيم؛ </A>به همين خاطر است كه هر چه از عمر دولت احمدي نژاد مي گذرد بر عمر مهجاد اضافه مي شود و سپري شدن دولت احمدي نژاد ما را به ياد بزرگ شدن مهجادمان مي ندازد.&nbsp;<IMG style="WIDTH: 407px; HEIGHT: 237px" height=745 alt="" hspace=0 src="http://i4.tinypic.com/23m4o40.jpg" width=1203 align=absMiddle border=0><BR><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" size=1>عكس: سالگرد جشن تولد مهجاد، مرداد 1385، كافي شاپ آق بانو<BR></FONT><BR><A href="http://CHERAGHHA.BLOGFA.COM">چراغ های خاموش، </A>نامی که یک سال زیر لوگویش وبلاگ نویسی کردیم ، حال و هوای ما در آن روزها&nbsp;را می رساند.روزهایی که واقعا چراغمان خاموش بود. اما تصویر فانوسی روشن&nbsp; نیز در گوشه وبلاگ گذاشته بودیم تا یادمان باشد که به قول بودا به جای لعنت کردن به تاریکی بهتر است شمعی روشن کنیم.با خودمان عهد کرده بودیم که وبلاگ را جایی کنیم برای نوشتن از آن چه در روزنامه ها نمی شد نوشت. برای آن چه که زیر تیغ سانسور می رفت . قلم قرمز سردبیر سلاخی اش می کرد اما دریغ که هر چه گذشت روح خبیث سانسور را در فضای سایبر هم حس کردیم. برخی زمان ها نوشتن یک پست چند خطی دردسری چند هفته ای به دنبال داشت.فهمیدیم وبلاگ آن فضای امن و بی دردسری نیست که فکرش را می کردیم.به ناچار تن دادیم به سانسور و یکی از اصول اساسی خود را زیر پا گذاشتیم . اصلی که بر اساس آن قرار بود&nbsp;" بی شائبه سانسور و ترس " وبلاگ نویسی کنیم. اما سرمان به سنگ خورد. بی خیال وبلاگ نویسی بی سانسور شدیم. حالا به خود سانسوری عادت کرده ایم. مهجاد&nbsp;حالا&nbsp;بیشتر از گذشته می ترسد. بیشتر از گذشته مصلحت سنجی&nbsp;می کند.اما باز هم دوستان&nbsp;مدام نصیحت می کنند که آهسته تر&nbsp;.&nbsp;<BR>آهسته رفتن را کمی آموخته ایم. ترسیدن را&nbsp;&nbsp;بلد شده ایم. خودسانسوری را هم که دیگر استادش هستیم.<BR>حالا دوستان ، مهجاد&nbsp;دست به عصا&nbsp;راه رفتن را خوب یاد گرفته است ولی همچون هر وبلاگ نویس دیگری در این سرزمین گل و بلبل روزی را آرزو می کند که عصایش را به کناری پرت کند و تا می تواند بدود.<BR><STRONG>پی نوشت :</STRONG> این پست را به مناسبت سالگرد تولد مهجاد ، واقعا مهجادی نوشتیم. چند پاراگرافی را <STRONG>مه </STRONG>نوشت و چند پاراگرافی را <STRONG>جاد</STRONG>. برخی دوستی ها از آن گونه اند که زنگ زمان غباری بر دامنشان نمی نشاند .<BR></P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>هدیه تان رسید آقای صفار</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mahjad.net/2008/08/post_186.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1148" title="هدیه تان رسید آقای صفار" />
    <id>tag:www.mahjad.net,2008://1.1148</id>
    
    <published>2008-08-08T00:02:45Z</published>
    <updated>2008-08-08T18:08:34Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[س.س: از چند روز پیش در این فکر بودم که دولت در آستانه روز خبرنگار چرا هدایای هر ساله اش را نثارمان نمی کند. چرا تحدید و مصیبتی برای اهل قلم به بار نمی آورد.&nbsp;در دو سه روز گذشته منتظر...]]></summary>
    <author>
        <name>sajjad</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="cs" xml:base="http://www.mahjad.net/">
        <![CDATA[<p><STRONG>س.س:</STRONG> از چند روز پیش در این فکر بودم که دولت در آستانه روز خبرنگار چرا هدایای هر ساله اش را نثارمان نمی کند. چرا تحدید و مصیبتی برای اهل قلم به بار نمی آورد.&nbsp;در دو سه روز گذشته منتظر بودم ببینم امسال کدام روزنامه نگار بخت برگشته ای است که با مهرورزی دولت مواجه می شود.<BR>علت این انتظار هم روشن بود. تا قبل از روی کار آمدن دولت&nbsp;نهم، قوه قضاییه و در سه سال گذشته هم دولت احمدی نژاد این ماموریت را داشته اند تا در آستانه روز خبرنگار یا روز دفاع از آزادی بیان، روزنامه ای را توقیف کنند، خبرنگاری را به زندان بیندازند، محدودیتی برای رسانه ها ایجاد کرده و خلاصه به شکلی برای روزنامه نگاران مستقل دردسر ایجاد کنند.<IMG style="WIDTH: 258px; HEIGHT: 171px" height=244 alt="" hspace=0 src="http://negaheno.files.wordpress.com/2007/11/car_2007_04novb.jpg" width=257 align=left border=0><BR>در این فکر بودم که امسال چرا دولت برای ما هدیه ویژه ای ندارد... چرا روزنامه ای توقیف نمی شود، چرا خبرنگاری به زندان نمی رود، آیا اعدام یک وبلاگ نویس و روزنامه نگار&nbsp;بلوچ برای بزرگداشت این روز کافی است؟ دولت و قوه قضاییه که همیشه سخاوتمند تر از این حرف ها بودند، پس چرا امسال غافلگیرمان نمی کنند. چرا اشکمان را در نمی آورند؟<BR>در این فکرها بودم و داشتم خدا را شکر می کردم که این روز خبرنگار بی تلفات و بدون زحمت در حال سپری شدن است که خبر بد رسید. این بار خیاط در کوزه افتاد و نوبت خودمان رسید تا از الطاف مهرورزی دولت نهم بهره مند شویم. <BR>خبر بد را ظهر 17 مرداد <A href="http://msadri.blogfa.com/">محمود صدری، </A>سردبیر ماهنامه دنیای اقتصاد داد. ماهنامه ضمیمه رونامه دنیای اقتصاد که قرار بود از چند وقت دیگر به صورت هفته نامه منتشر شود، با دستور وزارت ارشاد فعالیتش متوقف شده و دیگر منتشر نمی شود.<BR>این بار مهرورزی دولت گریبان ما را گرفت. چقدر برنامه ریزی کرده بودیم و طرح و نقشه ریخته بودیم که هفته نامه را چگونه منتشر کنیم. حالا همه هیچ که هیچ. یک تماس تلفنی یا فوق فوقش یک احضارکتبی، وسیله ای فراهم کرده تا وزارت ارشاد به مسئولان روزنامه اعلام کند قید ماهنامه تحلیلی را بزنند و فکر و خیال تبدیل ماهنامه به هفته نامه را هم از سر بیرون کنند!<BR>هدیه بهتر از این ممکن است؟ هرگز! خوشبختانه هدیه آقای صفار هرندی و شرکا،&nbsp;سر وقت، با کادو پیچی ویژه رسید.<BR>جناب صفار هرندی در این جا وظیفه خود می دانم نهایت تشکر و سپاس را بابت الطاف خاص&nbsp;آن جناب، نثارتان اهدا کنم.<BR>سپاسگذارم که امسال هم به فکر ما بودید و در ادامه سنت هر ساله، بدون حتی یک روز تاخیر هدیه ویژه ما از یادتان نرفت و آن را فی الفور تقدیم کردید. شما استاد غافلگیر کردن ما هستید و من&nbsp;معذرت می خواهم که اندکی در مهرورزی شما شک روا داشتم. <BR><BR><A href="http://cheez.blogfa.com/post-63.aspx">مطلب بهروز</A> در همین زمینه </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>روزنامه نگاران ، هدیه احمدی نژاد را تحریم کنید</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mahjad.net/2008/08/post_185.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1146" title="روزنامه نگاران ، هدیه احمدی نژاد را تحریم کنید" />
    <id>tag:www.mahjad.net,2008://1.1146</id>
    
    <published>2008-08-06T19:16:08Z</published>
    <updated>2008-08-17T13:11:27Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[م-ت :آهای آقای رییس جمهور که به مناسبت روز خبرنگار دست در جیب ات کرده ای&nbsp;تا &nbsp;به ما هدیه بدهی ما را به خیر تو امید نیست . شر مرسان لطفا . آهای آقا و خانم خبرنگاری که فرم دریافت&nbsp;هدیه...]]></summary>
    <author>
        <name>mehdi</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="cs" xml:base="http://www.mahjad.net/">
        <![CDATA[<p><BR><STRONG>م-ت :</STRONG>آهای آقای رییس جمهور که به مناسبت روز خبرنگار دست در جیب ات کرده ای&nbsp;تا &nbsp;به ما هدیه بدهی ما را به خیر تو امید نیست . شر مرسان لطفا . <BR>آهای آقا و خانم خبرنگاری که فرم دریافت&nbsp;<A href="http://www2.irna.ir/fa/news/view/menu-151/8705030217200231.htm">هدیه رییس جمهور </A>را پر کرده ای ، کمی به وجدان خودت رجوع کن&nbsp; ، اگر فکر می کنی که روزنامه نگار باید مستقل باشد و اگر فکر می کنی که روزنامه نگار نباید دست اش پیش اربار قدرت دراز باشد دست رد به سینه احمدی نژاد بزن .<BR>آهای روزنامه نگاران ،ما باید همین حالا از حیثیت حرفه ای خود دفاع کنیم. ما نباید در رد کردن هدیه احمدی نژاد کوچکترین تردیدی داشته باشیم. وزیر ارشاد دولت او روزنامه های ما را توقیف کرده است . مشاوران مطبوعاتی اش امثال ما را جاسوس و خودفروخته می دانند. آیا شایسته است که از دست چنین آدم هایی هدیه بگیریم؟<BR>روزنامه نگار اگر به شرافت حرفه ای اش باور داشته باشد ، حاضر نخواهد شد اعتبارش را به پای هدیه ناچیز دولت قربانی کند.رییس جمهور هم اگر واقعا&nbsp;قصد هدیه دادن دارد ، بهتر است به حواریونش بگوید که دست از سر ما بردارند. بهتر است به وزیر ارشادش بگوید که روزنامه های ما را&nbsp; توقیف نکند ، بهتر است وبلاگ هایمان را نبندند، بهتر است راحتمان بگذارند ،اما آنها همیشه دنبال راه های ساده ترند .می&nbsp;خواهند با چندرغاز&nbsp;هدیه&nbsp;دهانمان را ببندند.&nbsp;می خواهند رشوه ای بدهند و همه را ببرند زیر دین خودشان.&nbsp;آنها می خواهند ما را بشکنند.&nbsp;این ماییم که نباید به آنها اجازه چنین کاری بدهیم.&nbsp;باید&nbsp;متحد شویم در پس&nbsp;زدن هدیه&nbsp;احمدی نژاد.&nbsp;او باید بداند&nbsp;شرافت روزنامه نگاری یکی از ان چیزهاست که نمی شود با پول&nbsp;خرید. <BR>&nbsp;</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مهرنهاد، يكي از هزاران بود </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mahjad.net/2008/08/post_184.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1145" title="مهرنهاد، يكي از هزاران بود " />
    <id>tag:www.mahjad.net,2008://1.1145</id>
    
    <published>2008-08-05T12:11:11Z</published>
    <updated>2008-08-16T07:42:54Z</updated>
    
    <summary>م- ت : ياد آر ز شمع مرده ياد آر اختر به سحرشمرده يادآر يعقوب مهرنهاد ، نام آشنايي نبود براي روزنامه نگاران پايتخت نشين.هنوز نمي دانم كه او به درستي كه بوده است و چه كرده است اما ديگر...</summary>
    <author>
        <name>mehdi</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="cs" xml:base="http://www.mahjad.net/">
        <![CDATA[<p><P><BR><STRONG>م- ت : <BR>ياد آر ز شمع مرده ياد آر <BR>اختر به سحرشمرده يادآر</STRONG> <BR><BR><A href="web.archive.org ">يعقوب مهرنهاد </A>، نام آشنايي نبود براي روزنامه نگاران پايتخت نشين.هنوز نمي دانم كه او به درستي كه بوده است و چه كرده است اما ديگر مهم نيست. او ديگر نيست.در ميان ما نيست.نفس اش بند امده است .هم امروز صبح كه ما در خواب بوديم. در محوطه زندان زاهدان ، دارش را برپا كردند ، عبوسانه نگاهش كردند ، چشمانش را بستند ، زير پايش را خالي كردند و آنقدر نفس نفس زدن اش را بر بالاي طناب به نظاره نشستند تا صورت اش به تمامي كبود شد.<BR>امروز مثل تمام&nbsp; صبح هاي ديگر بود .همان صبح ها كه ما در خوابيم و نفس ها بالاي طناب از شماره مي افتند. صورت ها&nbsp; كبود مي شوند .دارها برپا مي شوند.<BR>امروز مثل ديروز بود .مثل فردا.&nbsp;<BR>امروز مثل شعر شامل بود .همان كه&nbsp;نجواي اعداميان را روايت مي كند .&nbsp;&nbsp;"<STRONG>نمي خواستند بميرند يا&nbsp;پيش از آن كه مرده باشند بار خفتي بر دوش برده باشند".<BR></STRONG>&nbsp;&nbsp;يعقوب مهرنهاد&nbsp;ترجمان&nbsp;همين شعر بود . او را&nbsp;نمي شناختم. اما صوراسرافيل را ميشناختم ، محمد مسعود را ، اكبر گنجي را . <BR>فرقي ميان اين ها نيست .&nbsp;&nbsp;همه از يك قبيله اند.&nbsp; </P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بازگشت تفریح و هیجان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mahjad.net/2008/08/post_183.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1144" title="بازگشت تفریح و هیجان" />
    <id>tag:www.mahjad.net,2008://1.1144</id>
    
    <published>2008-08-04T22:22:46Z</published>
    <updated>2008-08-15T15:13:32Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[س.س: دلم تنگ شده بود تا برای مسابقات آبی و قرمز در لیگ برتر کری بخوانم و با رفقا در این باب بحث و جدلی داشته باشم. با&nbsp;شروع&nbsp;این مسابقات، دوباره بساطمان را می چینیم و هیجان را به تحریریه باز...]]></summary>
    <author>
        <name>sajjad</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="cs" xml:base="http://www.mahjad.net/">
        <![CDATA[<p><STRONG>س.س:</STRONG> دلم تنگ شده بود تا برای مسابقات آبی و قرمز در لیگ برتر کری بخوانم و با رفقا در این باب بحث و جدلی داشته باشم. با&nbsp;شروع&nbsp;این مسابقات، دوباره بساطمان را می چینیم و هیجان را به تحریریه باز می گردانیم. به گمانم جز رونامه شرق که هم عمر کوتاهی داشت و هم صمیمیتی برای این قبیل تفریحات دسته جمعی نداشت در بقیه روزنامه ها، فوتبال جزیی از تفریحات روزمره ما در تحریریه بود. اوج آن در کارگزاران بود که هم محمد صادق جنان صفت پرسپولیسی را در خود داشت و هم علی کیوانی نژاد پر شر و شور را و باقی اعضا که در هنگام برگزاری مسابقات فوتبال به ما می پیوستند و سوژه خنده همیشه ما محمد نصرتی بود که شرح این سوژه حکایتی دیگر می طلبد.<BR>با همه این احوال فکر می کنم هشتمین دوره لیگ برتر هیجان انگیز ترین دوره آن هم باشد. شواهد و قرائن همگی حکایت از این دارد که جذابیت لیگ امسال به اوج خودش می رسد. هیجانی که از فصل نقل و انتقالات شروع شد و با حاشیه های رنگ و وارنگش اوج گرفته است.<IMG style="WIDTH: 301px; HEIGHT: 164px" height=261 alt="" hspace=0 src="http://justghotbi.persiangig.com/image/pouya/ghermezeteh_wk12_49.jpg" width=395 align=left border=0><BR>پرسپولیس دیروز نمایش اقتدار آمیزی نداشت. حس عجیبی به من می گوید که این فصل قطبی از اوج به زمین خواهد خود. نه آن که در نتیجه گیری ضعیف عمل کند، که البته امکان آن هم منتفی نیست اما آن کاریزمای سابقش را از دست خواهد داد. حتی در مواجهه با شرایط سخت فوتبال ایران دشوار بتواند آن مرد با اخلاق و دوست داشتنی فصل قبل باقی بماند.<BR>قطبی در فصل گذشته به هر آن چه آرزو داشت رسید و بیشترین حجم تشویق و ستایش را نیز شاهد بود.<BR>او باید اکنون خودش را آماده کند تا نیمه بی رحم فوتبال ایرانی را شاهد باشد. قطبی نباید فراموش کند که&nbsp; امسال اگر در لیگ به مقام دوم دست پیدا کند با انبوهی ناسرا مواجه خواهد شد اما قلعه نویی حتی اگر بتواند استقلال سیزدهم شده در فصل قبل را به رتبه سوم ارتقا دهد&nbsp;با تشویق هواداران مواجه شده و فرصتی دیگر مطالبه خواهد کرد تا تیم را فصل بعد قهرمان کند.<BR>به خاطر این موضوع و کلی مشکلات دیگر است که می ترسم قطبی دوست داشتنی ما امسال&nbsp;خصایص مثبت اخلاقی اش را کنار بگذارد و از فرط استرس، سبک و سیاقی همچون قلعه نویی پیشه سازد. فراموش نکنید تیم قطبی فصل قبل بیست و چند هفته در صدر بود و افشین امپراتور، با خیالی آسوده و از موضع بالا، مهربانی&nbsp; و صبوری پیشه می کرد معلوم نیست زیر فشار هواداران، رسانه ها&nbsp;و هیات مدیره همچنان همان مرد خوش اخلاق و آرمانی باقی بماند.<BR>آیا قطبی امسال هم از این بخت برخوردار است که در صدر قرار گیرد و سپس در کمال آسایش، قلب ها را همچنان در تسخیر خود نگاه دارد؟<BR>من به این موضوع بدبینم و اتفاقات ناخوشایند آغاز لیگ و شیوه عجیب بازگشتش را هم اولین نشانه های زوال اپراتور ارزیابی می کنم. آینده البته همه چیز را بهتر روشن می کند و من امیدوارم این حس لعنتی اشتباه کرده باشد!</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>یورش به دفتر سیاسی مشارکت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mahjad.net/2008/08/post_182.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1142" title="یورش به دفتر سیاسی مشارکت" />
    <id>tag:www.mahjad.net,2008://1.1142</id>
    
    <published>2008-08-03T20:12:38Z</published>
    <updated>2008-08-14T20:04:34Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[س.س: ابتکار جالبی بود اقدام دیروز رفقا در غافلگیر کردن محمد رضا خاتمی و کل اعضای دفتر سیاسی جبهه مشارکت.همه چیز از یک sms&nbsp; شروع شد که خبر از برنامه ای محرمانه می داد که جز افراد معدودی کسی از...]]></summary>
    <author>
        <name>sajjad</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="cs" xml:base="http://www.mahjad.net/">
        <![CDATA[<p><STRONG>س.س:</STRONG> ابتکار جالبی بود اقدام دیروز رفقا در غافلگیر کردن محمد رضا خاتمی و کل اعضای دفتر سیاسی جبهه مشارکت.<BR>همه چیز از یک sms&nbsp; شروع شد که خبر از برنامه ای محرمانه می داد که جز افراد معدودی کسی از آن اطلاع نداشت. <BR>نمی دانم رفقا به چه کلکی تاریخ تولد رضا خاتمی را کشف کرده بودند و قصد داشتند با برگزاری مراسم تولد به صورت ناگهانی وی را غافلگیر کنند. خوشبختانه دوستان ما را هم خودی به حساب آوردند و به مراسم دعوت کردند تا ببینیم چه بلایی قرار است سر بزرگانشان بیاورند.<IMG style="WIDTH: 225px; HEIGHT: 199px" height=271 alt="" hspace=0 src="http://farsi.kids.rezvani.name/files/image/bday(2).jpg" width=269 align=left border=0><BR>عصر شنبه بچه ها در دفتر جبهه مشارکت جمع شدند. کیک و فشفشه و بادکنک از قبل تهیه شده بود و همه منتظر فرمان حمله ماندند.<BR>رضا خاتمی و سایر اعضای دفتر سیاسی جبهه مشارکت بی خبر از این تدارکات در سالن اجتماعات به سر و کله زدن و بحث های سیاسی مشغول بودند که ناگهان <A href="http://www.saeedn.persianblog.ir/">سعید</A> چراغ های سالن را خاموش کرد و بحث های اعضا ناگهان فروکش کرد. یکی در حال گفتن جمله برق رفت بود که بچه ها به طور بی رحمانه ای با خواندن شعر&nbsp; تولد تولدت مبارک وارد سالن شدند.<BR>قیافه های اعضا در آن لحظه دیدن داشت. برخی ها که هنوز متوجه نشده بودند اوضاع از چه قرار است اول کمی عصبانی شدند، احتمالا گمان کردند یک شوخی بچه گانه است. همه متعجب مانده بودند که اوضاع از چه قرار است که ارسال کیک تولد به سوی رضا خاتمی و ماچ و بوسه با وی (از سوی آقایان) کم کم ماجرای یورش دسته جمعی را برای همه روشن کرد.<BR>از این جا به بعد چهره اعضای دفتر سیاسی از حالت خشم به حالت حسادت تغییر پیدا کرد. یکی آن وسط طاقت نیاورد و فریاد زد خوش به حالت آقا رضا که اینقدر به یادت هستند! <BR>رضا خاتمی هم متحیر مانده بود که چه بگوید و چه نگوید. سعید حجاریان با لبخند رضایتش را از این اقدام نشان می داد اما بعضی ها هم بودند که کارد می زدی خونشان در نمی آمد! خلاصه جلسه جدی مشارکتی ها به شوخی و خنده تبدیل و البته جلسه دفتر سیاسی نصفه و نیمه رها شد.<BR>گاهی اوقات از این شیطنت ها لازم است.<BR><BR>روایت <A href="http://booyekhaak.blogfa.com/post-15.aspx">محمد رضا یزدان پناه</A> از جشن تولد<BR></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>همه خوشبختی های من</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mahjad.net/2008/08/post_181.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1141" title="همه خوشبختی های من" />
    <id>tag:www.mahjad.net,2008://1.1141</id>
    
    <published>2008-08-01T18:18:15Z</published>
    <updated>2008-08-12T19:25:38Z</updated>
    
    <summary>س.س: بعضی رفقا فکر می کنند با وضعیتی که در روزگار حاکمیت دولت نهم پدید آمده زمین و زمان به هم ریخته و به بدترین وضع ممکن رسیده ایم. اما به نظرم اینگونه نیست. این سراشیبی که در آن قرار...</summary>
    <author>
        <name>sajjad</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="cs" xml:base="http://www.mahjad.net/">
        <![CDATA[<p><STRONG>س.س</STRONG>: بعضی رفقا فکر می کنند با وضعیتی که در روزگار حاکمیت دولت نهم پدید آمده زمین و زمان به هم ریخته و به بدترین وضع ممکن رسیده ایم. اما به نظرم اینگونه نیست. این سراشیبی که در آن قرار گرفته ایم حالا حالا ها ادامه دارد و هنوز به ته دره نرسیده ایم. اوضاع از هر نظر که فکر کنیم از این بدتر می شود. شرحش بماند برای بعد. هنوز قسمت های خوب&nbsp;ماجرا&nbsp;است. فعلا به قول معروف بهتر است لبخند بزنید، چون فردا روز بدتری است!<BR>در همین راستا هفته گذشته&nbsp;بیشترین طعم مهرورزی را&nbsp;احساس کردم. دوستانی که به خاطر یک قطع برق ساده کلی غر می زنند نبودند تا قدر همین برق رفتن ساده را بدانند.<BR>از دو هفته پیش همزمان با افزایش خاموشی ها، به دلیل نامعلومی سیستم ارتباطات سیار منطقه سکونت ما به هم ریخت و موبایل ها هیچ کدام آنتن نداشتند. تصور کنید صبح از خواب بیدار می شدیم برق نبود، رفقا غر می زدند چرا در دسترس نیستی، ظهر به محل کار می رفتم نوبت خاموشی آن جا می رسید از گرما هلاک می شدیم. شب به خانه بر میگشتم خاموشی شبانه گریبانمان را می گرفت. موبایل هم که انتن نداشت از عالم و آدم بی خبر بودم. در این اوضاع و احوال دلم را خوش کرده بودم به همین اینترنت یک لا قبا، که به مدد زیر ساخت های مناسب و توجه بی شائبه دولت به امر ارتباطات، اینترنت&nbsp; ADSL هم از دسترس خارج شد و شرکت مربوطه می گفت مشکل از دست ما خارج است و کاری از دست ما بر نمی آید. خلاصه اینترنت به فنا رفت، موبایل تعطیل، برق قطع. وضعیتی بود باورنکردنی.<BR>در این اوضاع و احوال به روزگار خوشبختی خودم فکر می کردم که درست است که تلفن نیست، برق نیست، اینترنت نیست اما هنوز آب هست، نان هست، امنیت هست!<BR>پس از مواجه شدن با این همه مهرورزی تصمیم گرفتم لااقل مشکل تلفن همراه را به اطلاع مسئولان برسانم. اولین کار تماس با همان شماره تلفن معروفی بود که پشت قبض ها همیشه می دیدم و از کنارش ساده می گذشتم.<BR>این شماره اینقدر بی خاصیت بود که بی خیالش شدم و در ادامه شکایتی اینترنتی به <A href="http://www.irantelecom.ir/bazresi/">بازرسی شرکت مخابرات </A>ارائه کردم، از آن جا که می دانستم از این اهالی خنثی محل بخاری بلند نمی شود، <A href="http://portal.mci.ir/c/portal/layout?p_l_id=PUB.1.461">گزارش دیگری </A>هم روانه شرکت ارتباطات سیار کردم. نشان به آن نشان که در این ده روز گذشته هر شب محض تفریح به این دو سایت سر می زنم و می بینم که پیغام می دهد مشکل شما در حال رسیدگی است، 24 ساعت دیگر مراجعه کنید&nbsp; و الان 240 ساعت گذشته و من هر روز لبخند می زنم چون می دانم فردا روز بدتری است! </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>ما آدم های ناامید و بی تفاوت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mahjad.net/2008/07/post_180.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1139" title="ما آدم های ناامید و بی تفاوت" />
    <id>tag:www.mahjad.net,2008://1.1139</id>
    
    <published>2008-07-16T22:49:31Z</published>
    <updated>2008-08-01T21:46:43Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[س.س: خانومی که بر ساحل سلامت نشسته و این روزها تند تر از بقیه در دریای وبلاگ ها حرکت&nbsp; می کند، قصد کرده این ساحل آرام وبلاگستان را به هم بریزد و موجی در این دریا ایجاد کند. اما&nbsp;این دریای...]]></summary>
    <author>
        <name>sajjad</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="cs" xml:base="http://www.mahjad.net/">
        <![CDATA[<p><STRONG>س.س:</STRONG> خانومی که بر <A href="http://smto.ir">ساحل سلامت نشسته </A>و این روزها تند تر از بقیه در دریای وبلاگ ها حرکت&nbsp; می کند، قصد کرده این ساحل آرام وبلاگستان را <A href="http://smto.ir/?p=648#comments">به هم بریزد </A>و موجی در این دریا ایجاد کند. اما&nbsp;این دریای آرام و بی سر و صدا با این نسیم ملایم بعید می دانم تکانی بخورد.&nbsp;می گویند روزی بیماری نزد پزشکی رفت و گفت: دکتر جان دستم به دامنت... نمی دانم چرا هیچ کس مرا تحویل نمی گیرد. دکتر هم در واکنش بدون این که نگاهی به مریض کند با صدای بلند فریاد می زند نفر بعدی!<BR>حالا خانم دکتر ما آمده و مشکلی را به یک جامعه بیمار ارائه کرده تا برای آن نسخه شفا بخشی پیدا شود اما این جامعه مجازی بحران زده مگر چقدر سرحال است که حال و حوصله هم اندیشی در این مورد را داشته باشد؟! بعید نیست دوستان و رفقا در پاسخ به خانم دکتر با بی تفاوتی و بی خیالی به طور تلویحی فریاد بزنند سوژه بعدی!<BR>وبلاگستان اگر حال و حوصله پاسخ دادن به این قبیل سوال ها را داشت قطعا در مواجه با&nbsp;دغدغه های روزانه فعال تر عمل می کرد. اما هرچه که هست تردید نباید کرد خانم توحید لو، روی درد دست گذاشته، دردی که نه فقط جامعه مجازی بلکه کل جامعه ایرانی را در بر گرفته،دانشجو و روزنامه نگار، فعالان اجتماعی و حتی نخبگان و چهره های مرجع. همه بریده اند، کسی حال و روز کار جدی ندارد. نا امیدی و بی تفاوتی همه جا موج می زند و هیچ چشم انداز روشنی هم نمی بینم که مثلا اتفاقی یا شوکی باعث شود فضا بهتر از وضع فعلی شود. جالب است که در واکنش به این کارهای نصفه&nbsp;و نیمه ای هم که انجام می دهم از دوستان و آشنایان بیشتر می شنوم که توصیه می کنند بی خیال این قبیل کارها شو و کلاه خودت را دو دستی بچسب! <BR>با این حال نمی توانم خوشحالی خودم را پنهان کنم از این که نویسنده نیمه دیگر این وبلاگ یعنی مهدی، این روزها شور و نشاطی دوباره یافته، ویلاگ نویسی را جدی گرفته و در فعالیت های سیاسی اجتماعی هم حضور پررنگی دارد و این بعد از یک دوره سکوت، بسیار امیدوار کننده است اما چیزی از ناامیدی وبلاگستان کم نمی کند.<BR>وقتی از بی تفاوتی وبلاگستان صحبت می کنیم یاد چه چیزی می افتید؟ من اول از همه یاد <A href="http://alpr.ir">الپر </A>می افتم.<BR>الپر خدا بیامرز را یادتان می آید؟ او که روزگاری در دنیای ویلاگ ها حکومت می کرد الان کجاست؟ چه می کند؟ آن همه دغدغه هایش را با خود به کجا برد؟ با آن همه شور و هیجان چه کرده؟<BR>به نظرم <A href="http://alpr.ir">الپر </A>نماد بارز بی تفاوتی در بین وبلاگ نویس ها است. اگر روزی قرار بود تحقیقی در این باره انجام دهم حتما <A href="http://abr-e-abi.persianblog.ir/">ابر آبی</A> را به عنوان متغیر مستقل تحقیقم انتخاب می کردم و می کوشیدم به عنوان فرضیه ثابت کنم که میان حضور <A href="http://abr-e-abi.persianblog.ir/">ابر آبی</A> در زندگی و بی تفاوتی سیاسی رابطه مستقیم وجود دارد! جالب است که این بحث مصادف شده با یکسالگی وداع این زوج از وبلاگستان. <BR>با این حال می خواستم ابر آبی و ابر آبی ها را عامل اصلی این وضعیت بغرنج معرفی کنم اما به دور و اطراف خودم که نگاه می کنم می بینم دوستان مجرد هم که از ناامیدی و بی تفاوتی در امان نمانده اند کم نیستند. فرضیه ام پس رد می شود اما بالاخره مشکل در کجاست؟ چه باید کرد؟<BR>این بحث را روزهای آینده ادامه می دهم و از <A href="http://analytic.blogfa.com/">رسول نمازی</A> که این روزها به ایران آمده هم&nbsp; می خواهم که وارد بحث شود و نظرش را بگوید.<BR></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>روزگارم ای بدک نیست</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mahjad.net/2008/07/post_179.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1137" title="روزگارم ای بدک نیست" />
    <id>tag:www.mahjad.net,2008://1.1137</id>
    
    <published>2008-07-13T08:06:48Z</published>
    <updated>2008-08-01T21:46:43Z</updated>
    
    <summary>م-ت :1-عصرهای تابستان امسال با همیشه فرق می کند. شده است شبیه سه ماه تعطیلی بچه های مدرسه ای. عصرها به تفریح و خوشگذارنی می گذرد. منتهی وقتی بچه مدرسه ای بودم عصرهای تابستان به فوتبال و بسکتبال و گاهی...</summary>
    <author>
        <name>mehdi</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="cs" xml:base="http://www.mahjad.net/">
        <![CDATA[<p><BR><STRONG>م-ت :</STRONG><BR><STRONG>1-</STRONG>عصرهای تابستان امسال با همیشه فرق می کند. شده است شبیه سه ماه تعطیلی بچه های مدرسه ای. عصرها به تفریح و خوشگذارنی می گذرد. منتهی وقتی بچه مدرسه ای بودم عصرهای تابستان به فوتبال و بسکتبال و گاهی پینگ پنگ می گذشت و حالا تفریح تابستانی مان شده است بدمینتن . خوشحالم که حس و حال تفریح برگشته است. حس و حال پیاده روی و بگو بخند و همه آن چیزها که مدتها در حسرتشان بودم. دوستان خوب داشتن نعمت بزرگی است. <BR><STRONG>2-</STRONG> از قهوه های عصر هم باید&nbsp;یاد کنم. در کنج دنجی که کنار تحریریه پیدا کرده ایم و گاهی آنقدر به حرف های خاله زنکی وقت می گذرد که حس می کنم آدم دیگری شده ام. دست از آن محافظه کاری سابق برداشته ام . حکیمان می گویند گاهی حرف خاله زنکی زدن هم برای مزاج خوب است<BR><STRONG>3-</STRONG> چند ماه بیکاری پارسال خیلی سخت گذشت. روزهایی بود که دلم برای حال و هوای تحریریه تنگ می شد و چاره ای نبود جز تحمل کردن. اما حالا از بودن در تحریریه کوچکمان احساس آرمش می کنم. روزهای خوبی است. اصلا همین که روزنامه ای باشد و تحریریه ای باشد&nbsp;و دوستانی در کنارت باشند&nbsp; برای رضایت داشتن کافی است . ترجیح می دهم مثل سابق زیاد پر توقع نباشم. این طور زندگی راحت تر می گذرد. </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بیا به ابتذال عادت کنیم </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mahjad.net/2008/07/post_178.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1134" title="بیا به ابتذال عادت کنیم " />
    <id>tag:www.mahjad.net,2008://1.1134</id>
    
    <published>2008-07-03T15:57:22Z</published>
    <updated>2008-07-14T18:34:47Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[م-ت :بحث های روشنفکرانه را پیش نکش بگذار به جای قهوه کاهو سکنجبین مان را بخوریم با پچپچه های خاله زنکی در کنارش بگذار ابتذال کارش را بکند&nbsp;&nbsp; بگذار ساعتی درباره دوست دختر سارکوزی صحبت کنیم و از اتاق خواب...]]></summary>
    <author>
        <name>mehdi</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="cs" xml:base="http://www.mahjad.net/">
        <![CDATA[<p><BR><STRONG>م-ت :<BR><STRONG>بحث های روشنفکرانه را پیش نکش <BR>بگذار به جای قهوه <BR>کاهو سکنجبین مان را بخوریم <BR>با پچپچه های خاله زنکی در کنارش <BR>بگذار ابتذال کارش را بکند&nbsp;&nbsp; <BR>بگذار ساعتی درباره دوست دختر سارکوزی صحبت کنیم <BR>و از اتاق خواب این و آن سردربیاوریم<BR><IMG style="WIDTH: 145px; HEIGHT: 219px" height=314 alt="" hspace=0 src="http://www.tehranmechanic.com/kafshebedooneband/roshanfekr.jpg" width=195 align=left border=0><BR>کلاسیک ها را خفه کن لطفا <BR>باخ را خفه کن <BR>بیا به ابتذال عادت کنیم <BR>به شهرام شپ پره <BR>اسپیلبرگ بازی بس است&nbsp;<BR>برگمن بازی &nbsp;کافی است <BR>برای رفع کسالت <BR>بیا همین دایره های زنگی را ببینیم <BR>همین فیلم های بدقوراه بومی <BR><BR>بیا اینجا <BR>جایی که معنای آبگوشت و پیتزا یکی شده است <BR>و هر چه می گندد<BR>با اندکی سس مخصوص، &nbsp;مزه دار می شود <BR>اندکی سس آزادی <BR>اندکی سس دموکراسی <BR><BR><BR>اما بوی تند مسمومیت <BR>همچون گنداب زباله در هوا پیچیده است&nbsp;<BR>و&nbsp;عفونت حتی&nbsp;به چشم های کودکان یک روزه هم&nbsp;رحم نکرده<BR>پس بیا به ابتذال عادت کنیم <BR>و پارچه سفید را بالابگیریم <BR>تا&nbsp;&nbsp;دیگر کسی در تسلیم بودنمان &nbsp;تردید نکند <BR>بعد <BR>هر وقت دلت برای فنجان قهوه ات تنگ شد <BR>و برای کتابهایت <BR>تا گوشه ای دور از هیاهوی ابتذال <BR>تنهایی را مزه مزه کنی <BR>بیاد آر <BR>که&nbsp;با دستهای خودمان <BR>در روزگاری که همین دیروز بود <BR>گورمان را کندیم&nbsp;<BR>و&nbsp; ابتذال با خیال راحت کارش را کرد و رفت <BR><BR></STRONG></STRONG><BR></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title> وداع با خانه ای که دوستش داشتم </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mahjad.net/2008/06/post_177.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1132" title=" وداع با خانه ای که دوستش داشتم " />
    <id>tag:www.mahjad.net,2008://1.1132</id>
    
    <published>2008-06-24T18:30:09Z</published>
    <updated>2008-07-07T08:14:40Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[م-ت :انجمن صنفی&nbsp;خانه ما بود . خانه ای پر از خاطرات خوب . آنجا بود که نخستین بار از روزنامه نگار بودن احساس غرور کردم. خوشحال بودم از این که در خانه ما آدمهایی چون شمس الواعظین و زیدآبادی و...]]></summary>
    <author>
        <name>mehdi</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="cs" xml:base="http://www.mahjad.net/">
        <![CDATA[<p><IMG style="WIDTH: 546px; HEIGHT: 85px" height=127 alt="" hspace=0 src="http://aoij.ir/images/logo.gif" width=546 align=textTop border=0><BR><BR><STRONG>م-ت :</STRONG><A href="http://rooznamenegar.ir/">انجمن صنفی&nbsp;</A>خانه ما بود . خانه ای پر از خاطرات خوب . آنجا بود که نخستین بار از روزنامه نگار بودن احساس غرور کردم. خوشحال بودم از این که در خانه ما آدمهایی چون شمس الواعظین و زیدآبادی و ارغنده پور زندگی می کنند. آدمهایی دلسوز چون مفیدی و حسن نیا . انجمن را به خاطر همه چیزش دوست داشتم . به خاطر سالن کوچک و صمیمی اش ، به خاطر حیاط با صفایش و&nbsp; &nbsp;تراس خاطره انگیزش که محل گپ زدن های دوستانه بود&nbsp; . یادم نمی آید چند بار در سوگ&nbsp; توقیف روزنامه ای یا اعتراض به دستگیری&nbsp; روزنامه نگاری در انجمن جمع شدیم تا صدایمان را به جایی برسانیم . یادم نمی آید چند بار دوستان روزنامه نگارم را دیدم که با چشمان خیس اشک پشت تریبون رفتند و از آن چه بر سرشان آمده بود گفتند . اما یادم می آید که ما " مای روزنامه نگار" خانه ای داشتیم کوچک و صمیمی . جایی بود برای درددل . این اواخر دیکر کسی امید نداشت که انجمن بلیت استخر بدهد ، بن کتاب توزیع کند یا اعضا را برای گرفتن آرم ط<IMG style="WIDTH: 229px; HEIGHT: 180px" height=194 alt="" hspace=0 src="http://www.teribun.com/wp-content/uploads/2008/05/roznamenegari.jpg" width=419 align=left border=0>رح ترافیک معرفی کند . اما&nbsp;&nbsp; انجمن ،دوست داشتنی بود .حتی اگر هیچ کدام از این کارها را نمی کرد . حتی اگر کل فعالیتش به برگزاری مراسم تجلیل از 5 روزنامه نگار برتر سال ختم می شد باز هم انجمن خانه ما بود و هیچ جا خانه آدم نمی شود . در این خانه بود که دسته جمعی برای قربانیان هواپیمای c130 اشک ریختیم. در این خانه بود که به اخراج&nbsp;مسیح علی نژاد از&nbsp;پارلمان&nbsp;اعتراض &nbsp;کردیم و تصمیم گرفتیم سه روزی را&nbsp;&nbsp;جلوی مجلس بست بنشینیم . در این خانه افطاری خوردیم . در یک غروب&nbsp;&nbsp;پاییزی در کنار عباس عبدی و احسان نراقی و خیلی های دیگر . خیلی ها که به مرور جلای وطن کردند . رفتند و خانه بی آنها دیگر صفای سابق را نداشت .اکبر گنجی را یادم هست که وقتی در مراسم دریافت جایزه روزنامه نگار برتر سال پشت تریبون رفت از همه ما خواست که کمی شجاع تر باشیم . بهنود پیغامش را داده بود به هاشم آغاجری که بخواند . او مثل همیشه از امید سخن گفته بود. شمس هم یادم هست که وعده داد دادستان تهران روزی به اتهام جنایت علیه مطبوعات در دادگاه علنی محاکمه خواهد شد . چقدر خوب بود آن روزها. روزهایی که روزنامه هایمان را می بستند اما جایی برای اعتراض داشتیم .&nbsp; می توانستیم برای هم از دردهایمان بگوییم . یکدیگر را تسلی خاطر دهیم تا بار دلتنگی هایمان سبک شود . <BR>انجمن مثل هر خانه ای پر از آرامش خاطر بود.&nbsp;حتی وقتی&nbsp;در سوگ توقیف&nbsp;نشریه ای جمع می شدیم&nbsp; باز خوشحال بودیم از این که انجمنی هست و لااقل می توانیم در آن سوگواری کنیم. کاری که این اواخر برای مهرات&nbsp;قاسمی و احمد بورقانی هم کردیم .اما حالا باید در سوگ انجمن بنشینیم. باید سعی کنیم یادمان برود تابلوی سبز رنگی را که روی خانه دو طبقه ای در کوچه هشتم خیابان کبکانیان حک شده بود . آن خانه را امروز به زور از ما گرفتند و می خواهند صاحبانش را بیرون بریزند.&nbsp;دیگر به بستن روزنامه ها و دستگیری نویسندگانش بسنده نمی کنند. می خواهند خانه ما را با همه خاطراتمان ویران کنند .آنها ممکن است خانه&nbsp; را بگیرند . اما خاطراتمان را نمی کنند لگد مال کنند . دیری نخواهد گذشت که خانه دیگری خواهیم ساخت . خانه ای که در آن به جای سوگاری ، جشن تولد روزنامه هایمان را&nbsp; برگزار خواهیم کرد . خانه ای که&nbsp;&nbsp;میزبان جلای وطن کرده ها&nbsp;خواهد &nbsp; . خانه ای که در آن&nbsp; گنجی و باقی و بهنود و شمس&nbsp;و ده ها روزنامه نگار دیگر زندگی خواهند کرد. این خانه را می سازیم با دستها و &nbsp;قلم هایمان ،به همین زودی ها .&nbsp; <BR><BR><STRONG>پی نوشت 1 &nbsp;:</STRONG> از سال 80 تاکنون تنها یک بار در انتخابات شرکت کرده ام و آن هم انتخابات انجمن صنفی بود. هیچ وقت از آن رای دادن پشیمان نخواهم شد . <BR><STRONG>پیوست 2 :</STRONG>دستندرکاران انجمن شنبه آینده جلسه ای ترتیب داده اند برای ارایه مستندات&nbsp; غیر قانونی بودن اقدام وزارت کار در انحلال این نهاد مدنی . امیدوارم دوستان همگی بیایند . <BR><BR>در همین زمینه:<BR><A href="http://www.futurama.ir/2008/06/post_261.html">تاسف، تاسف، تاسف</A>/ نوشته کریم ارغنده پور<BR></p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

