شهادت می دهم ، همه اش از گور مرگ بلند می شود
م-ت:
شهادت می دهم آقا
هنوز بدنش گرم بود
نفس نفس می زد
می خواست چیزی بگوید انگار
زبانش می چرخید، واژه های گنگ همچون صدای مرده ریگی بر کف هاون به گوش می رسید
چیزی شبیه صدای اذان
نومید کننده و عریان از زندگی
اتاق بویی نا می داد
در حوالی پنجره کتابی باز بود
" سه قطره خون " هدابت بود
کتاب در بی حوصلگی عصرانه خمیازه می کشید و کاری نداشت که مرگ در چند قدمی اش چه غوغایی کرده
بوی گاز در آشپزخانه پیچیده بود
نه لبی برای بوسیدن پیدا می شد
نه آغوشی برای فشردن
بیشتر مضمون قرآن لب گور را داشت
با طعم حلوای پرچربی
در ظهر گندیده تابستان
شهادت می دهم آقا
من مرگ را به تجربه دیده ام
صورت های کبود را
چشم های بی سو را دیده ام
دارها به تعداد لازم
تیرها به تعداد لازم
داریوش و پروانه
گورستان خاوران
محمد مختاری را دیده ام
من مرگ را دیده ام
با بی حوصلگی می آید
عبوصانه می آید
در را می بندد و پشت سرش را هم نگاه نمی کند
جان دادن آدمها را نگاه نمی کند
انگار دلش نمی آید
شهادت می دهم
کار خودش است
حالا هم در شهر پرسه می زد ، دنبال قربانی بعدی اش
همه چیز از گور او بلند می شود
گور مرگ
تو را به جان انسانها بازداشت اش کنید
اعدامش کنید
http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-tb.cgi/501