۱۵ مرداد ۸۷

مهرنهاد، يكي از هزاران بود


م- ت :
ياد آر ز شمع مرده ياد آر
اختر به سحرشمرده يادآر


يعقوب مهرنهاد ، نام آشنايي نبود براي روزنامه نگاران پايتخت نشين.هنوز نمي دانم كه او به درستي كه بوده است و چه كرده است اما ديگر مهم نيست. او ديگر نيست.در ميان ما نيست.نفس اش بند امده است .هم امروز صبح كه ما در خواب بوديم. در محوطه زندان زاهدان ، دارش را برپا كردند ، عبوسانه نگاهش كردند ، چشمانش را بستند ، زير پايش را خالي كردند و آنقدر نفس نفس زدن اش را بر بالاي طناب به نظاره نشستند تا صورت اش به تمامي كبود شد.
امروز مثل تمام  صبح هاي ديگر بود .همان صبح ها كه ما در خوابيم و نفس ها بالاي طناب از شماره مي افتند. صورت ها  كبود مي شوند .دارها برپا مي شوند.
امروز مثل ديروز بود .مثل فردا. 
امروز مثل شعر شامل بود .همان كه نجواي اعداميان را روايت مي كند .  "نمي خواستند بميرند يا پيش از آن كه مرده باشند بار خفتي بر دوش برده باشند".
  يعقوب مهرنهاد ترجمان همين شعر بود . او را نمي شناختم. اما صوراسرافيل را ميشناختم ، محمد مسعود را ، اكبر گنجي را .
فرقي ميان اين ها نيست .  همه از يك قبيله اند. 

:TrackBack URL for this entry
http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-tb.cgi/493
نظرات شما:

هنوز گيجم. نميتونم بخوابم. فقط ميخوام بپرسم چرا؟ با اجازتون به اين پستتون لينك دادم. به وبلاگ هم همچنين.