« July 2008 | Main | September 2008 »

August 28, 2008

برای ثمینا رستگاری و غم این روزهایش


م-ت : ثمینای عزیز،وبلاگ جای خوبی برای عرض تسلیت نیست اما چه کنم که هر چه تلاش کردم دست و دلم نرفت شماره ات را بگیرم.توان شنیدن حزت صدایت را نداشتم . یادم است در خلوت روزهایی که روزنامه را بسته بودند، مدام از دلتنگی ات برای پدر می گفتی و ازدیشب که کیوان خبر را چون پتک بر سرم فروکوبید ،  یاد دلتنگی آن روزهایت می افتم.روزهایی که برای پیش پدر رفتن لحظه شماری می کردی. یادم است گفتی پدر از بچگی ثمینا خانم صدایت می کرده و تو هم او را باباخانم. حالا ثمیناخانم، با نام نادری که پدر برایت برگزیده است، مسیرت را ادامه بده ، انسانی خودساخته چون تو ، زیر بار مصیبت سرخم نخواهد کرد. هنوز باورم بر این است روزی چنان شهره خواهی شد که نام نادرت  ورد زبان این و آن شود . آنقدر عمیق هستی و آن قدر مبارز که حق ات را از دست هر که باشد خواهی گرفت.  ثمینای عزیز عرض تسلیتی این چنین را از ما بپذیر.

August 21, 2008

راز ماندگاری مدیران بی کفایت کشور

س.س: اگر می خواهید بدانید چرا مشکلات این کشور هیچ گاه حل نمی شود و گرفتاری ها و ندانم کاری های مدیران هیچ گاه پایانی نمی گیرد کافی است به نحوه مواجه مسئولان ارشد کشور به دو اتفاق در هفته گذشته توجه کنید.
در روزهایی که گذشت سخنان اسفندیار رحیم مشایی رئیس سازمان میراث فرهنگی که نه لطمه ای به ایرانیان وارد کرد و نه حیثیتی از کسی زائل، با چنان واکنشی از سوی بالاترین جهره های سیاسی و مذهبی کشور مواجه شد که هر غریبه ای اگر فقط چشمش به حجم واکنش ها می افتاد تصور می کرد، چه فاجعه ای به بار آمده که همه تریبون ها استعفای مدیری را خواستار هستند.
توجه داشته باشید یک مدیر این مملکت فقط به خاطر این که اظهار نظر صلح جویانه ای انجام داده و با ملتی از ملت های دنیا اظهار دوستی کرده با هجمه ای بی سابقه ای از سوی تمام کانون های قدرت مواجه می شود، مراجع تقلید علیه وی موضع می گیرند، سران احزاب به او بد و بیراه می گویند و هر کس که قلم یا میکروفونی در دست داشته عزل مشایی را خواستار شده است.
در همان روزهایی که رئیس سازمان میراث فرهنگی زیر فشار شدید سیاسی و رسانه ای بود یک فاجعه مدیریتی آبروی ایران و ایرانیان را در سراسر جهان برد، موجی از افسردگی و نارضایتی را در میان مردم پدید آورد و باعث دلشکستگی بسیاری از ایرانیان شد اما هیچ گاه سران ارشد کشور حرفی از عذر خواهی و استعفا به میان نیاوردند.
 ماجرای غم انگیز ورزش ایران در المپیک، روشن تر از آن است که نیاز به توضیح داشته باشد. ناکامی بی سابقه ایرانیان در المپیک از یک سو و ناهماهنگی و ضعف مدیران ورزش کشور در ساماندهی تماشاگران و توزیع اقلام تبلیغاتی میان ایرانیان حاضر در پکن چنان افتضاحی به بار آورد که در هر کشور توسعه یافته ای به عزل مدیران ارشد ورزش کشور منجر می شد.
حذف پی در پی ورزشکاران ایرانی به مفتضحانه ترین شکل ممکن و ضربه فنی شدن کشتی گیران ایرانی وسط تشک و حذف زودهنگام باقی ورزشکاران در دور اول و دوم، هیچ جایی برای توجیه باقی نمی گذارد.
علی رغم سرشکستگی بسیاری از ایرانیان از نتایج به دست آمده و اعتراض شدید توده های مردم، هرگز دیده نشد یک مرجع نقلید، یک مقام بلند پایه و سران احزاب به اعتراض بلند شوند و همانگونه که عزل یا استعفای مشایی را مطرح می کردند کناره گیری علی آبادی و کفاشیان را هم خواستار شوند.
خب وقتی کلام آشتی جویانه یک مدیر دولتی به دغدغه اصلی صاحبان تریبون تبدیل می شود و همه از کنار یک افتضاح ملی در سطح جهانی به سادگی می گذرند، چگونه انتظار می رود نقص مدیریتی ورزش کشور در رقابت های آتی اصلاح شود. با مشاهده چنین جوی طبیعی است علی آبادی و علی آبادی ها به جای آن که به رفع کاستی ها بکوشند فقط کوشش خواهند کرد ظواهر را رعایت کنند، به پوشش ورزشکاران ایراد بگیرند، از مسابقه با ورزشکاران اسرائیلی فرار کنند و مواظب باشند ورزشکاری اقدام غیر معمولی انجام ندهد و لباسش آرم اجنبی نداشته باشد.
در سیستم مدیریتی حال حاضر کشور اگر مدیری همین ظواهر را رعایت کند و مراقب باشد مصاحبه ای به خطا از وی منجر نشود سال های سال در مسئولیت خود باقی خواهد ماند، حتی اگر بیشترین ضرر و زیان را به کشور وارد کند و آبروی ایران را ببرد. ضعف های مدیریتی ایران هیچ گاه اصلاح نمی شود چرا که از دید آقایانی که آن بالا نشسته اند عیب و ایراد و اشکال و نقص در این قبیل ناکامی ها و آبروریزی ها نیست. اگر کل کاروان ورزشی ایران در تمام مسابقات جهانی شکست بخورد هیچ کسی آن بالا بازخواستی نمی کند اما فقط لحظه ای تصور کنید که اندکی روسری ورزشکار زن ایرانی به کناری رود یا کسی با رقیب اسرائیلی مسابقه ای دهد یا ورزشکار مردی با داور مونث مسابقه دست دهد یا کاروان ورزشی ایران کمی رنگ و بوی تجملاتی بگیرد، آن گاه است که کفن پوشان با فریاد وامصیبتا به خیابان می ریزند و باقی اش نیاز به گفتن ندارد...

 

August 18, 2008

بشقاب پرنده ببینید

س.س: ماجرای بشقاب پرنده ها و مثلث برمودا از جالب ترین موضوعاتی بود که ذهن ما را در کودکی به خود مشغول کرده بود.
این پدیده های عجیب و غریب همیشه سوال برانگیز و صحبت کردن و گمانه زنی در مورد آن بسیار جالب بود.
در سال های اخیر اما با واژه جدیدی رو به رو شده ایم که گریبان ما ایرانی هارا هم گرفته است:
پدیده «اشیا نورانی»
سه یا چهار سالی می شود که هر چند وقت یکبار خبر می رسد در نقطه ای از ایران، اشیا نورانی دیده شده اند. مردم هر منطقه مشاهدات جالب خود را از رویت پرنده های نورانی تعریف می کنند. اما هیچ کسی پاسخ مشخصی برای این پدیده ندارد.  نیروی هوایی ایران از شناخت آن عاجز است و مسئولان دولتی هم خودشان آنقدر مات و مبهوت هستند که ترجیح می دهند با سکوت از کنار قضیه عبور کنند و واکنشی به آن نشان ندهند. با این حال همیشه برای من این سوال وجود داشت که اشیا نورانی چه ویژگی هایی و از نظر ظاهر چه ابعادی دارند. در این مدت عکس های منتشره از اشیا نورانی آنقدر مبهم و غیر شفاف بود که چیزی از کنجکاوی آدم کم نمی کرد.
با این حال همیشه این امید را داشتم که روزی تصویر شفافی از بشقاب های پرنده ببینم.
هفته گذشته که یکی از رفقا به بوشهر رفته بود ارمغان جالبی از سفر خود برایمان ارمغان اورد. ظاهرا در چند ماه گذشته پرواز اشیا نورانی بر فراز شهر بوشهر افزایش یافته و در یکی از این پرواز ها فردی موفق می شود تصویر روشن، واضح و شفافی از بشقاب های پرنده شکار کند و این تصاویر هم اکنون به صورت بلوتوث در دست شهروندان بوشهری در حال چرخش است و حالا با بازگشت دوستمان از بوشهر، تصاویر به تهران هم رسیده است.
اگر علاقمندید واضح ترین تصویر ممکن را از بشقاب های پرنده ببینید می توانید به این لینک مراجعه کنید. جالب است که در سایت یوتیوب تصاویر زیادی از اشیا نورانی وجود دارد اما هیچ یک از آن ها وضوح فیلمبرداری بوشهر را ندارد و در هیچ یک از فیلم های دیگر نمی شود با دقت، تمام ابعاد و جرییات بشقاب پرنده را رویت کرد.
نکته جالب این جا است شئی نورانی در تصویر ضبط شده نه در فراز آسمان ها، بلکه در فاصله ده متری از سطح زمین دیده می شود. تصویر ضبط شده بسیار کوتاه است و با اینترنت بی کیفیت ایران هم قابل مشاهده است.
نکته قابل توجه در این تصویر این است که به نظر می رسد شئی نورانی با موادی  استتار شده است و بدنه این شئی قابل رویت نیست، گویی با شاخه های درخت روی آن را پوشانده اند و در نتیجه حجم هندسی دقیقی ندارد چرا که زائده هایی روی آن قابل تشخیص است.
پیشنهاد می کنم این فیلم را چندین و چند بار ببینید و حس کنجکاوی خود را تا حدی ارضا کنید!

August 14, 2008

شهادت می دهم ، همه اش از گور مرگ بلند می شود

م-ت:
شهادت می دهم آقا
هنوز بدنش گرم بود
نفس نفس می زد
می خواست چیزی بگوید انگار
زبانش می چرخید، واژه های گنگ  همچون صدای مرده ریگی بر کف هاون به گوش می رسید
چیزی شبیه صدای اذان 
نومید کننده و عریان از زندگی
اتاق بویی نا می داد
در حوالی پنجره کتابی باز بود
" سه قطره خون " هدابت بود
کتاب در بی حوصلگی عصرانه  خمیازه می کشید و کاری نداشت که مرگ در چند قدمی اش چه غوغایی کرده
بوی گاز در آشپزخانه پیچیده بود
نه لبی برای بوسیدن پیدا می شد
نه آغوشی برای فشردن
بیشتر مضمون قرآن لب گور را داشت
با طعم حلوای پرچربی
در ظهر گندیده تابستان 
شهادت می دهم آقا
من مرگ را به تجربه دیده ام
صورت های کبود را
چشم های بی سو را دیده ام
دارها به تعداد لازم
تیرها به تعداد لازم
داریوش و پروانه
گورستان خاوران
محمد مختاری را دیده ام
من مرگ را دیده ام
با بی حوصلگی   می آید
عبوصانه می آید
در را می بندد و پشت سرش را هم نگاه نمی کند
جان دادن آدمها را نگاه نمی کند
انگار دلش نمی آید
شهادت می دهم
کار خودش است
حالا هم در شهر پرسه می زد ، دنبال قربانی بعدی اش 
همه چیز از گور او  بلند می شود
گور مرگ
تو را به جان انسانها بازداشت اش کنید
اعدامش کنید

August 13, 2008

ازادیتان مبارک سربازان ازادی

م-ت : اهوراییان دربند امشب از بند رها شدند . احمد قصابان، مجید توکلی ، احسان منصوری.    460 روز حبس کشیدند. 11040 ساعت . 662400 دقیقه. دقیقه هایی که به اندازه یک سال طول کشیده است بی شک. ساعاتی که در حکم قرن بوده است. کسی آیا هست که تاوان این ساعت ها و روزها را بدهد؟ کسی هست که رنج خانواده های این سه دانشجو را در دوران حبس جبران کند؟برای دلهایی که روزها و شب ها نگران بودند مرحمی هست ؟برای دروغ گوهایی که می خواستند احسان و احمد و مجید را به انواع و اقسام جرایم متهم کنند مجازاتی هست؟
خوشبین نیستم به مجازات بازجوها و زندان بانها . خوشبین نیستم که دروغ گوها را تاوانی درکار باشد .اما خوشحالم که امشب اوین خبرهای خوبی داشت . خبر آزادی .خبر شادی دل مادارن و پدران ، خواهران و براداران . خبری برای شادی همه ما . مایی که در شادی لحظه آزادی سهیم هستیم . در یک سنگر هستیم و از آزادی اسیرانمان به وجد می آییم. این سنگر ، فتح شدنی نیست. این سنگر فروریختنی نیست.سربازان این سنگر مایوس نمی شوند . به پیش می روند با سرود فتح. شیپورچی ها امروز ازادی را سرودی دیگر گونه خواهند. ازادیتان مبارک سربازان ازادی .

August 12, 2008

افتضاح در افتضاح

س.س: کاروان اعزامی ایران به المپیک در آستانه یک افتضاح تاریخی قرار دارد. امیدداران کسب مدال یکی یکی حذف می شوند و افرادی که انتظار می رفت شگفتی ساز باشند جز شکست سنگین چیزی به بار نیاورده اند.
حمید سوریان امید اول کاروان ورزشی ایران برای کسب مدال طلا که مسئولان کمیته المپیک روی او حساب جدی باز کرده بودند امروز از کسب مدال برنز هم بازماند.
آرش میر اسماعیلی که چند سالی است به واسطه روحیات مبارزه جویانه اش در برابر اسرائیل و شعارهای سیاسی اش به آب و ونانی دست پیدا کرده، امسال با بد شانسی مواجه شد و حریف اسرائیلی به پستش نخورد تا با انصراف برای چند سال دیگر بازار گرمی کند. در نتیجه به ناچار وارد گود شد و برخلاف انتظار مسئولان کاروان ایران از گردونه رقابت ها حذف شد.
حاجی آخوند زاده دیگر جودوکار ایرانی که خیلی ها برای وی لااقل یک برنز کنار گذاشته بودند دیگر حذف شده ایران بود.
این وضع رشته هایی بود که امید کسب مدال داشتند. ورزشکاران دیگر رشته هایی که نه برای کسب مدال بلکه برای بازی های زیبا و یکی دو موفقیت کوچک به المپیک اعزام شده بودند از برآوردن کمترین انتظارات هم عاجز ماندند.
به عنوان نمونه هما حسینی پرچمدار کاروان ایران که در پکن معلوم شد اهل شعار دادن سیاسی علیه آمریکا هم هست در گروه خود بین چهار نفر چهارم شد.
بدمینتون باز ایرانی در همان مسابقه اول باخت و حذف شد. یکی از دوچرخه سواران ایرانی حتی نتوانست از خط پایان عبور کند. دیگر ورزشکاران ایرانی هم بدون آن که نتیجه قابل توجهی کسب کنند یا در مراحل بالا حذف شوند همان ابتدای کار با نتایج ضعیف حذف شده و به یک توریست معمولی در پکن تبدیل شدند.
مفتضحانه ترین اتفاق ممکن در کاروان ایران، وضعیت شناگر ایرانی بود. خیلی جالب است آقایان به خاطر عدم حضور در مسابقه ای که ورزشکار اسراییلی در آن شرکت داشت مانع حضور شناگر ایرانی در مسابقه شدند اما حتی جرات ابراز آن را نداشتند و در داخل کشور هم از ترس آن که خبر به پکن برسد اعلام کردند به خطر بیماری از حضور در مسابقه انصراف داد.
من نمی دانم این نوع انصراف دادن و با ترس و دروغ و هزار جورفریبکاری دیگر به چه درد ملت فلسطین می خورد!
در هر صورت هرچه هست فضایی از یاس و ناامیدی کاروان ورزشی ایران در پکن را فرا گرفته و تماشاگران ایرانی هم از دنبال کردن مسابقات ناامید شده اند.
وضعیت نامناسب پیش آمده، کاروان ورزشی ایران را در بدترین وضعیت خود طی چند المپیک اخیر قرار داده است. ضمن این که عدم کسب مدال تا این لحظه بر استرس دیگر ورزشکاران اضافه کرده و شرایط روحی سنگینی برایشان ایجاد کرده است.
با در نظر گرفتن این که ملی پوشان کشتی آزاد ایران ضعیف ترین کشتی گیران سال های اخیر را تشکیل می دهند، وزنه برداری ایران به دور از آمادگی لازم به مسابقات اعزام شده اند و هادی ساعی هم در پی حضور در شورای شهر تهران، آن تکواند کار آماده و جنگنده نیست از حالا باید آمادگی نتایجی به مراتب ضعیف تر از این را هم داشت.
در این شرایط به نظر می رسد احسان حدادی(پرتاب دیسک) و امین نیک فر (پرتاب وزنه) و فردین معصومی(کشتی آزاد) از معدود ورزشکاران آماده ای باشند که تا حدودی شانس کسب مدال دارند. در مورد بقیه ورزشکاران از جمله بوکسورها و کشتی گیران فقط باید به شگفتی و دعا امید بست. از تنیس روی میز و بسکتبال و دو میدانی هم که کسی انتظار زیادی ندارد و همه این ها در شرایطی اتفاق می افتد که کاروان ورزشی ایران به نسبت دوره های قبل تعداد بیشتری ورزشکار راهی مسابقات کرده است.
البته طبیعی هم هست.از ورزشی که مسئولانش به جای تدارکات و آماده کردن ورزشکاران، به ریش فوتبالیست ها گیر می دهد و خالکوبی بسکتبالیست ها را نکوهش می کنند و دنبال رجز خواند در برابر ورزشکاران اسراییلی و جا خالی دادن هستند، از این بیشتر نباید انتظاری داشت!
تدابیر آقایان فعلا ایران را در آستانه بزرگترین افتضاح ورزشی چند سال اخیر قرار داده است.

August 10, 2008

این مصیبت دوست داشتنی

س.س:  حکایت ما روزنامه نگاران قلم به دست ( و جدیدا کیبورد به دست) مانند حکایت ایرانیان سفر کرده ای است که از این کشور گذاشته اند و رفته اند اما مدام غر می زنند و دیگران را هم با خواهش و تمنا فرا می خوانند که ای ایرانیان؛ غربت نیایید که این جا بد است و اخ است و هزار درد و بلا دارد و ما هم پشیمانیم، با این حال خودشان حاضر نمی شوند بر گردند.
حال و روز ما هم که خبرنگاری را دو دستی چسیبده ایم و دیگران را از ورود به این حرفه منع می کنیم و نزد اغیار به این حرفه بد و بیراه می گوییم شبیه گلایه ها و اندرزهای همان غربت نشینان است.
نمی دانم این چه شغل عجیبی است که با همه مصیبت ها هیچ کدام رهایش نمی کنیم. گاهی به اعتبارش می بالیم، گاهی با آن ژست و افه می گیریم اما تا فرصت گیر می آوریم لعن و نفرینش کرده و پیش دیگر بندگان خدا از از آن گله و شکایت می کنیم. نزد رفقا غر می زنیم و به وقت یادداشت نویسی در روز خبرنگار سختی هایش را به رخ می کشیم و از دردسرها و بدبختی هایش ناله و شکایت سر می دهیم اما دست از سر بی زلفش بر نمی داریم.
پیش همه داد  وفغان سر می دهیم اما هر روز بیشتر از قبل برایش وقت می گذاریم. همه از درآمد و موقعیت و  وضعیت شغلی اش نالانیم اما حاضر به واع با خبرنگاری نیستیم.
شاید برای همین است که می گویند دو تراژدی دردناک در زندگی وجود دارد، یکی اینکه کسی خبرنگار شود و دیگر این که روزی قرار باشد از این حرفه خداحافظی کند!
پس یک تراژدی ما را  بس...

*این یادداشتی بود که به مناسبت روز خبرنگار به بچه های خوب سایت عصر ایران دادم. مطالب دیگر خبرنگاران را هم بخوانید.

August 08, 2008

عمري همراه سانسور

دولت احمدي نژاد براي عموم شهروندان اگر يادآور سختي ها و ناخوشي هاي سه سال گذشته است، براي مهجاد معنا و مفهوم ديگري دارد. عمر دولت نهم با عمر مهجاد گره خورده است و ما هرچه به قد و قواره اين دولت نگاه مي كنيم ياد عمر مهجاد مي افتيم.
سه سال پيش در اين ايام وقتي كه محمود احمدي نژاد مشغول سنجش نفرات كابينه اش بود ما هم بي هماهنگي، مقدمات راه اندازي وبلاگ را مهيا مي كرديم. در نهايت روزي كه احمدي نژاد دولت را از خاتمي تحويل گرفت مصادف شد با روزي كه ما مهجاد را راه انداختيم؛ به همين خاطر است كه هر چه از عمر دولت احمدي نژاد مي گذرد بر عمر مهجاد اضافه مي شود و سپري شدن دولت احمدي نژاد ما را به ياد بزرگ شدن مهجادمان مي ندازد. 
عكس: سالگرد جشن تولد مهجاد، مرداد 1385، كافي شاپ آق بانو

چراغ های خاموش، نامی که یک سال زیر لوگویش وبلاگ نویسی کردیم ، حال و هوای ما در آن روزها را می رساند.روزهایی که واقعا چراغمان خاموش بود. اما تصویر فانوسی روشن  نیز در گوشه وبلاگ گذاشته بودیم تا یادمان باشد که به قول بودا به جای لعنت کردن به تاریکی بهتر است شمعی روشن کنیم.با خودمان عهد کرده بودیم که وبلاگ را جایی کنیم برای نوشتن از آن چه در روزنامه ها نمی شد نوشت. برای آن چه که زیر تیغ سانسور می رفت . قلم قرمز سردبیر سلاخی اش می کرد اما دریغ که هر چه گذشت روح خبیث سانسور را در فضای سایبر هم حس کردیم. برخی زمان ها نوشتن یک پست چند خطی دردسری چند هفته ای به دنبال داشت.فهمیدیم وبلاگ آن فضای امن و بی دردسری نیست که فکرش را می کردیم.به ناچار تن دادیم به سانسور و یکی از اصول اساسی خود را زیر پا گذاشتیم . اصلی که بر اساس آن قرار بود " بی شائبه سانسور و ترس " وبلاگ نویسی کنیم. اما سرمان به سنگ خورد. بی خیال وبلاگ نویسی بی سانسور شدیم. حالا به خود سانسوری عادت کرده ایم. مهجاد حالا بیشتر از گذشته می ترسد. بیشتر از گذشته مصلحت سنجی می کند.اما باز هم دوستان مدام نصیحت می کنند که آهسته تر . 
آهسته رفتن را کمی آموخته ایم. ترسیدن را  بلد شده ایم. خودسانسوری را هم که دیگر استادش هستیم.
حالا دوستان ، مهجاد دست به عصا راه رفتن را خوب یاد گرفته است ولی همچون هر وبلاگ نویس دیگری در این سرزمین گل و بلبل روزی را آرزو می کند که عصایش را به کناری پرت کند و تا می تواند بدود.
پی نوشت : این پست را به مناسبت سالگرد تولد مهجاد ، واقعا مهجادی نوشتیم. چند پاراگرافی را مه نوشت و چند پاراگرافی را جاد. برخی دوستی ها از آن گونه اند که زنگ زمان غباری بر دامنشان نمی نشاند .

هدیه تان رسید آقای صفار

س.س: از چند روز پیش در این فکر بودم که دولت در آستانه روز خبرنگار چرا هدایای هر ساله اش را نثارمان نمی کند. چرا تحدید و مصیبتی برای اهل قلم به بار نمی آورد. در دو سه روز گذشته منتظر بودم ببینم امسال کدام روزنامه نگار بخت برگشته ای است که با مهرورزی دولت مواجه می شود.
علت این انتظار هم روشن بود. تا قبل از روی کار آمدن دولت نهم، قوه قضاییه و در سه سال گذشته هم دولت احمدی نژاد این ماموریت را داشته اند تا در آستانه روز خبرنگار یا روز دفاع از آزادی بیان، روزنامه ای را توقیف کنند، خبرنگاری را به زندان بیندازند، محدودیتی برای رسانه ها ایجاد کرده و خلاصه به شکلی برای روزنامه نگاران مستقل دردسر ایجاد کنند.
در این فکر بودم که امسال چرا دولت برای ما هدیه ویژه ای ندارد... چرا روزنامه ای توقیف نمی شود، چرا خبرنگاری به زندان نمی رود، آیا اعدام یک وبلاگ نویس و روزنامه نگار بلوچ برای بزرگداشت این روز کافی است؟ دولت و قوه قضاییه که همیشه سخاوتمند تر از این حرف ها بودند، پس چرا امسال غافلگیرمان نمی کنند. چرا اشکمان را در نمی آورند؟
در این فکرها بودم و داشتم خدا را شکر می کردم که این روز خبرنگار بی تلفات و بدون زحمت در حال سپری شدن است که خبر بد رسید. این بار خیاط در کوزه افتاد و نوبت خودمان رسید تا از الطاف مهرورزی دولت نهم بهره مند شویم.
خبر بد را ظهر 17 مرداد محمود صدری، سردبیر ماهنامه دنیای اقتصاد داد. ماهنامه ضمیمه رونامه دنیای اقتصاد که قرار بود از چند وقت دیگر به صورت هفته نامه منتشر شود، با دستور وزارت ارشاد فعالیتش متوقف شده و دیگر منتشر نمی شود.
این بار مهرورزی دولت گریبان ما را گرفت. چقدر برنامه ریزی کرده بودیم و طرح و نقشه ریخته بودیم که هفته نامه را چگونه منتشر کنیم. حالا همه هیچ که هیچ. یک تماس تلفنی یا فوق فوقش یک احضارکتبی، وسیله ای فراهم کرده تا وزارت ارشاد به مسئولان روزنامه اعلام کند قید ماهنامه تحلیلی را بزنند و فکر و خیال تبدیل ماهنامه به هفته نامه را هم از سر بیرون کنند!
هدیه بهتر از این ممکن است؟ هرگز! خوشبختانه هدیه آقای صفار هرندی و شرکا، سر وقت، با کادو پیچی ویژه رسید.
جناب صفار هرندی در این جا وظیفه خود می دانم نهایت تشکر و سپاس را بابت الطاف خاص آن جناب، نثارتان اهدا کنم.
سپاسگذارم که امسال هم به فکر ما بودید و در ادامه سنت هر ساله، بدون حتی یک روز تاخیر هدیه ویژه ما از یادتان نرفت و آن را فی الفور تقدیم کردید. شما استاد غافلگیر کردن ما هستید و من معذرت می خواهم که اندکی در مهرورزی شما شک روا داشتم.

مطلب بهروز در همین زمینه

August 06, 2008

روزنامه نگاران ، هدیه احمدی نژاد را تحریم کنید


م-ت :آهای آقای رییس جمهور که به مناسبت روز خبرنگار دست در جیب ات کرده ای تا  به ما هدیه بدهی ما را به خیر تو امید نیست . شر مرسان لطفا .
آهای آقا و خانم خبرنگاری که فرم دریافت هدیه رییس جمهور را پر کرده ای ، کمی به وجدان خودت رجوع کن  ، اگر فکر می کنی که روزنامه نگار باید مستقل باشد و اگر فکر می کنی که روزنامه نگار نباید دست اش پیش اربار قدرت دراز باشد دست رد به سینه احمدی نژاد بزن .
آهای روزنامه نگاران ،ما باید همین حالا از حیثیت حرفه ای خود دفاع کنیم. ما نباید در رد کردن هدیه احمدی نژاد کوچکترین تردیدی داشته باشیم. وزیر ارشاد دولت او روزنامه های ما را توقیف کرده است . مشاوران مطبوعاتی اش امثال ما را جاسوس و خودفروخته می دانند. آیا شایسته است که از دست چنین آدم هایی هدیه بگیریم؟
روزنامه نگار اگر به شرافت حرفه ای اش باور داشته باشد ، حاضر نخواهد شد اعتبارش را به پای هدیه ناچیز دولت قربانی کند.رییس جمهور هم اگر واقعا قصد هدیه دادن دارد ، بهتر است به حواریونش بگوید که دست از سر ما بردارند. بهتر است به وزیر ارشادش بگوید که روزنامه های ما را  توقیف نکند ، بهتر است وبلاگ هایمان را نبندند، بهتر است راحتمان بگذارند ،اما آنها همیشه دنبال راه های ساده ترند .می خواهند با چندرغاز هدیه دهانمان را ببندند. می خواهند رشوه ای بدهند و همه را ببرند زیر دین خودشان. آنها می خواهند ما را بشکنند. این ماییم که نباید به آنها اجازه چنین کاری بدهیم. باید متحد شویم در پس زدن هدیه احمدی نژاد. او باید بداند شرافت روزنامه نگاری یکی از ان چیزهاست که نمی شود با پول خرید.
 

August 05, 2008

مهرنهاد، يكي از هزاران بود


م- ت :
ياد آر ز شمع مرده ياد آر
اختر به سحرشمرده يادآر


يعقوب مهرنهاد ، نام آشنايي نبود براي روزنامه نگاران پايتخت نشين.هنوز نمي دانم كه او به درستي كه بوده است و چه كرده است اما ديگر مهم نيست. او ديگر نيست.در ميان ما نيست.نفس اش بند امده است .هم امروز صبح كه ما در خواب بوديم. در محوطه زندان زاهدان ، دارش را برپا كردند ، عبوسانه نگاهش كردند ، چشمانش را بستند ، زير پايش را خالي كردند و آنقدر نفس نفس زدن اش را بر بالاي طناب به نظاره نشستند تا صورت اش به تمامي كبود شد.
امروز مثل تمام  صبح هاي ديگر بود .همان صبح ها كه ما در خوابيم و نفس ها بالاي طناب از شماره مي افتند. صورت ها  كبود مي شوند .دارها برپا مي شوند.
امروز مثل ديروز بود .مثل فردا. 
امروز مثل شعر شامل بود .همان كه نجواي اعداميان را روايت مي كند .  "نمي خواستند بميرند يا پيش از آن كه مرده باشند بار خفتي بر دوش برده باشند".
  يعقوب مهرنهاد ترجمان همين شعر بود . او را نمي شناختم. اما صوراسرافيل را ميشناختم ، محمد مسعود را ، اكبر گنجي را .
فرقي ميان اين ها نيست .  همه از يك قبيله اند. 

August 04, 2008

بازگشت تفریح و هیجان

س.س: دلم تنگ شده بود تا برای مسابقات آبی و قرمز در لیگ برتر کری بخوانم و با رفقا در این باب بحث و جدلی داشته باشم. با شروع این مسابقات، دوباره بساطمان را می چینیم و هیجان را به تحریریه باز می گردانیم. به گمانم جز رونامه شرق که هم عمر کوتاهی داشت و هم صمیمیتی برای این قبیل تفریحات دسته جمعی نداشت در بقیه روزنامه ها، فوتبال جزیی از تفریحات روزمره ما در تحریریه بود. اوج آن در کارگزاران بود که هم محمد صادق جنان صفت پرسپولیسی را در خود داشت و هم علی کیوانی نژاد پر شر و شور را و باقی اعضا که در هنگام برگزاری مسابقات فوتبال به ما می پیوستند و سوژه خنده همیشه ما محمد نصرتی بود که شرح این سوژه حکایتی دیگر می طلبد.
با همه این احوال فکر می کنم هشتمین دوره لیگ برتر هیجان انگیز ترین دوره آن هم باشد. شواهد و قرائن همگی حکایت از این دارد که جذابیت لیگ امسال به اوج خودش می رسد. هیجانی که از فصل نقل و انتقالات شروع شد و با حاشیه های رنگ و وارنگش اوج گرفته است.
پرسپولیس دیروز نمایش اقتدار آمیزی نداشت. حس عجیبی به من می گوید که این فصل قطبی از اوج به زمین خواهد خود. نه آن که در نتیجه گیری ضعیف عمل کند، که البته امکان آن هم منتفی نیست اما آن کاریزمای سابقش را از دست خواهد داد. حتی در مواجهه با شرایط سخت فوتبال ایران دشوار بتواند آن مرد با اخلاق و دوست داشتنی فصل قبل باقی بماند.
قطبی در فصل گذشته به هر آن چه آرزو داشت رسید و بیشترین حجم تشویق و ستایش را نیز شاهد بود.
او باید اکنون خودش را آماده کند تا نیمه بی رحم فوتبال ایرانی را شاهد باشد. قطبی نباید فراموش کند که  امسال اگر در لیگ به مقام دوم دست پیدا کند با انبوهی ناسرا مواجه خواهد شد اما قلعه نویی حتی اگر بتواند استقلال سیزدهم شده در فصل قبل را به رتبه سوم ارتقا دهد با تشویق هواداران مواجه شده و فرصتی دیگر مطالبه خواهد کرد تا تیم را فصل بعد قهرمان کند.
به خاطر این موضوع و کلی مشکلات دیگر است که می ترسم قطبی دوست داشتنی ما امسال خصایص مثبت اخلاقی اش را کنار بگذارد و از فرط استرس، سبک و سیاقی همچون قلعه نویی پیشه سازد. فراموش نکنید تیم قطبی فصل قبل بیست و چند هفته در صدر بود و افشین امپراتور، با خیالی آسوده و از موضع بالا، مهربانی  و صبوری پیشه می کرد معلوم نیست زیر فشار هواداران، رسانه ها و هیات مدیره همچنان همان مرد خوش اخلاق و آرمانی باقی بماند.
آیا قطبی امسال هم از این بخت برخوردار است که در صدر قرار گیرد و سپس در کمال آسایش، قلب ها را همچنان در تسخیر خود نگاه دارد؟
من به این موضوع بدبینم و اتفاقات ناخوشایند آغاز لیگ و شیوه عجیب بازگشتش را هم اولین نشانه های زوال اپراتور ارزیابی می کنم. آینده البته همه چیز را بهتر روشن می کند و من امیدوارم این حس لعنتی اشتباه کرده باشد!

August 03, 2008

یورش به دفتر سیاسی مشارکت

س.س: ابتکار جالبی بود اقدام دیروز رفقا در غافلگیر کردن محمد رضا خاتمی و کل اعضای دفتر سیاسی جبهه مشارکت.
همه چیز از یک sms  شروع شد که خبر از برنامه ای محرمانه می داد که جز افراد معدودی کسی از آن اطلاع نداشت.
نمی دانم رفقا به چه کلکی تاریخ تولد رضا خاتمی را کشف کرده بودند و قصد داشتند با برگزاری مراسم تولد به صورت ناگهانی وی را غافلگیر کنند. خوشبختانه دوستان ما را هم خودی به حساب آوردند و به مراسم دعوت کردند تا ببینیم چه بلایی قرار است سر بزرگانشان بیاورند.
عصر شنبه بچه ها در دفتر جبهه مشارکت جمع شدند. کیک و فشفشه و بادکنک از قبل تهیه شده بود و همه منتظر فرمان حمله ماندند.
رضا خاتمی و سایر اعضای دفتر سیاسی جبهه مشارکت بی خبر از این تدارکات در سالن اجتماعات به سر و کله زدن و بحث های سیاسی مشغول بودند که ناگهان سعید چراغ های سالن را خاموش کرد و بحث های اعضا ناگهان فروکش کرد. یکی در حال گفتن جمله برق رفت بود که بچه ها به طور بی رحمانه ای با خواندن شعر  تولد تولدت مبارک وارد سالن شدند.
قیافه های اعضا در آن لحظه دیدن داشت. برخی ها که هنوز متوجه نشده بودند اوضاع از چه قرار است اول کمی عصبانی شدند، احتمالا گمان کردند یک شوخی بچه گانه است. همه متعجب مانده بودند که اوضاع از چه قرار است که ارسال کیک تولد به سوی رضا خاتمی و ماچ و بوسه با وی (از سوی آقایان) کم کم ماجرای یورش دسته جمعی را برای همه روشن کرد.
از این جا به بعد چهره اعضای دفتر سیاسی از حالت خشم به حالت حسادت تغییر پیدا کرد. یکی آن وسط طاقت نیاورد و فریاد زد خوش به حالت آقا رضا که اینقدر به یادت هستند!
رضا خاتمی هم متحیر مانده بود که چه بگوید و چه نگوید. سعید حجاریان با لبخند رضایتش را از این اقدام نشان می داد اما بعضی ها هم بودند که کارد می زدی خونشان در نمی آمد! خلاصه جلسه جدی مشارکتی ها به شوخی و خنده تبدیل و البته جلسه دفتر سیاسی نصفه و نیمه رها شد.
گاهی اوقات از این شیطنت ها لازم است.

روایت محمد رضا یزدان پناه از جشن تولد

August 01, 2008

همه خوشبختی های من

س.س: بعضی رفقا فکر می کنند با وضعیتی که در روزگار حاکمیت دولت نهم پدید آمده زمین و زمان به هم ریخته و به بدترین وضع ممکن رسیده ایم. اما به نظرم اینگونه نیست. این سراشیبی که در آن قرار گرفته ایم حالا حالا ها ادامه دارد و هنوز به ته دره نرسیده ایم. اوضاع از هر نظر که فکر کنیم از این بدتر می شود. شرحش بماند برای بعد. هنوز قسمت های خوب ماجرا است. فعلا به قول معروف بهتر است لبخند بزنید، چون فردا روز بدتری است!
در همین راستا هفته گذشته بیشترین طعم مهرورزی را احساس کردم. دوستانی که به خاطر یک قطع برق ساده کلی غر می زنند نبودند تا قدر همین برق رفتن ساده را بدانند.
از دو هفته پیش همزمان با افزایش خاموشی ها، به دلیل نامعلومی سیستم ارتباطات سیار منطقه سکونت ما به هم ریخت و موبایل ها هیچ کدام آنتن نداشتند. تصور کنید صبح از خواب بیدار می شدیم برق نبود، رفقا غر می زدند چرا در دسترس نیستی، ظهر به محل کار می رفتم نوبت خاموشی آن جا می رسید از گرما هلاک می شدیم. شب به خانه بر میگشتم خاموشی شبانه گریبانمان را می گرفت. موبایل هم که انتن نداشت از عالم و آدم بی خبر بودم. در این اوضاع و احوال دلم را خوش کرده بودم به همین اینترنت یک لا قبا، که به مدد زیر ساخت های مناسب و توجه بی شائبه دولت به امر ارتباطات، اینترنت  ADSL هم از دسترس خارج شد و شرکت مربوطه می گفت مشکل از دست ما خارج است و کاری از دست ما بر نمی آید. خلاصه اینترنت به فنا رفت، موبایل تعطیل، برق قطع. وضعیتی بود باورنکردنی.
در این اوضاع و احوال به روزگار خوشبختی خودم فکر می کردم که درست است که تلفن نیست، برق نیست، اینترنت نیست اما هنوز آب هست، نان هست، امنیت هست!
پس از مواجه شدن با این همه مهرورزی تصمیم گرفتم لااقل مشکل تلفن همراه را به اطلاع مسئولان برسانم. اولین کار تماس با همان شماره تلفن معروفی بود که پشت قبض ها همیشه می دیدم و از کنارش ساده می گذشتم.
این شماره اینقدر بی خاصیت بود که بی خیالش شدم و در ادامه شکایتی اینترنتی به بازرسی شرکت مخابرات ارائه کردم، از آن جا که می دانستم از این اهالی خنثی محل بخاری بلند نمی شود، گزارش دیگری هم روانه شرکت ارتباطات سیار کردم. نشان به آن نشان که در این ده روز گذشته هر شب محض تفریح به این دو سایت سر می زنم و می بینم که پیغام می دهد مشکل شما در حال رسیدگی است، 24 ساعت دیگر مراجعه کنید  و الان 240 ساعت گذشته و من هر روز لبخند می زنم چون می دانم فردا روز بدتری است!