« Červen 2008 | Main | Srpen 2008 »

16. Červenec 2008

ما آدم های ناامید و بی تفاوت

س.س: خانومی که بر ساحل سلامت نشسته و این روزها تند تر از بقیه در دریای وبلاگ ها حرکت  می کند، قصد کرده این ساحل آرام وبلاگستان را به هم بریزد و موجی در این دریا ایجاد کند. اما این دریای آرام و بی سر و صدا با این نسیم ملایم بعید می دانم تکانی بخورد. می گویند روزی بیماری نزد پزشکی رفت و گفت: دکتر جان دستم به دامنت... نمی دانم چرا هیچ کس مرا تحویل نمی گیرد. دکتر هم در واکنش بدون این که نگاهی به مریض کند با صدای بلند فریاد می زند نفر بعدی!
حالا خانم دکتر ما آمده و مشکلی را به یک جامعه بیمار ارائه کرده تا برای آن نسخه شفا بخشی پیدا شود اما این جامعه مجازی بحران زده مگر چقدر سرحال است که حال و حوصله هم اندیشی در این مورد را داشته باشد؟! بعید نیست دوستان و رفقا در پاسخ به خانم دکتر با بی تفاوتی و بی خیالی به طور تلویحی فریاد بزنند سوژه بعدی!
وبلاگستان اگر حال و حوصله پاسخ دادن به این قبیل سوال ها را داشت قطعا در مواجه با دغدغه های روزانه فعال تر عمل می کرد. اما هرچه که هست تردید نباید کرد خانم توحید لو، روی درد دست گذاشته، دردی که نه فقط جامعه مجازی بلکه کل جامعه ایرانی را در بر گرفته،دانشجو و روزنامه نگار، فعالان اجتماعی و حتی نخبگان و چهره های مرجع. همه بریده اند، کسی حال و روز کار جدی ندارد. نا امیدی و بی تفاوتی همه جا موج می زند و هیچ چشم انداز روشنی هم نمی بینم که مثلا اتفاقی یا شوکی باعث شود فضا بهتر از وضع فعلی شود. جالب است که در واکنش به این کارهای نصفه و نیمه ای هم که انجام می دهم از دوستان و آشنایان بیشتر می شنوم که توصیه می کنند بی خیال این قبیل کارها شو و کلاه خودت را دو دستی بچسب!
با این حال نمی توانم خوشحالی خودم را پنهان کنم از این که نویسنده نیمه دیگر این وبلاگ یعنی مهدی، این روزها شور و نشاطی دوباره یافته، ویلاگ نویسی را جدی گرفته و در فعالیت های سیاسی اجتماعی هم حضور پررنگی دارد و این بعد از یک دوره سکوت، بسیار امیدوار کننده است اما چیزی از ناامیدی وبلاگستان کم نمی کند.
وقتی از بی تفاوتی وبلاگستان صحبت می کنیم یاد چه چیزی می افتید؟ من اول از همه یاد الپر می افتم.
الپر خدا بیامرز را یادتان می آید؟ او که روزگاری در دنیای ویلاگ ها حکومت می کرد الان کجاست؟ چه می کند؟ آن همه دغدغه هایش را با خود به کجا برد؟ با آن همه شور و هیجان چه کرده؟
به نظرم الپر نماد بارز بی تفاوتی در بین وبلاگ نویس ها است. اگر روزی قرار بود تحقیقی در این باره انجام دهم حتما ابر آبی را به عنوان متغیر مستقل تحقیقم انتخاب می کردم و می کوشیدم به عنوان فرضیه ثابت کنم که میان حضور ابر آبی در زندگی و بی تفاوتی سیاسی رابطه مستقیم وجود دارد! جالب است که این بحث مصادف شده با یکسالگی وداع این زوج از وبلاگستان.
با این حال می خواستم ابر آبی و ابر آبی ها را عامل اصلی این وضعیت بغرنج معرفی کنم اما به دور و اطراف خودم که نگاه می کنم می بینم دوستان مجرد هم که از ناامیدی و بی تفاوتی در امان نمانده اند کم نیستند. فرضیه ام پس رد می شود اما بالاخره مشکل در کجاست؟ چه باید کرد؟
این بحث را روزهای آینده ادامه می دهم و از رسول نمازی که این روزها به ایران آمده هم  می خواهم که وارد بحث شود و نظرش را بگوید.

13. Červenec 2008

روزگارم ای بدک نیست


م-ت :
1-عصرهای تابستان امسال با همیشه فرق می کند. شده است شبیه سه ماه تعطیلی بچه های مدرسه ای. عصرها به تفریح و خوشگذارنی می گذرد. منتهی وقتی بچه مدرسه ای بودم عصرهای تابستان به فوتبال و بسکتبال و گاهی پینگ پنگ می گذشت و حالا تفریح تابستانی مان شده است بدمینتن . خوشحالم که حس و حال تفریح برگشته است. حس و حال پیاده روی و بگو بخند و همه آن چیزها که مدتها در حسرتشان بودم. دوستان خوب داشتن نعمت بزرگی است.
2- از قهوه های عصر هم باید یاد کنم. در کنج دنجی که کنار تحریریه پیدا کرده ایم و گاهی آنقدر به حرف های خاله زنکی وقت می گذرد که حس می کنم آدم دیگری شده ام. دست از آن محافظه کاری سابق برداشته ام . حکیمان می گویند گاهی حرف خاله زنکی زدن هم برای مزاج خوب است
3- چند ماه بیکاری پارسال خیلی سخت گذشت. روزهایی بود که دلم برای حال و هوای تحریریه تنگ می شد و چاره ای نبود جز تحمل کردن. اما حالا از بودن در تحریریه کوچکمان احساس آرمش می کنم. روزهای خوبی است. اصلا همین که روزنامه ای باشد و تحریریه ای باشد و دوستانی در کنارت باشند  برای رضایت داشتن کافی است . ترجیح می دهم مثل سابق زیاد پر توقع نباشم. این طور زندگی راحت تر می گذرد.

3. Červenec 2008

بیا به ابتذال عادت کنیم


م-ت :
بحث های روشنفکرانه را پیش نکش
بگذار به جای قهوه
کاهو سکنجبین مان را بخوریم
با پچپچه های خاله زنکی در کنارش
بگذار ابتذال کارش را بکند  
بگذار ساعتی درباره دوست دختر سارکوزی صحبت کنیم
و از اتاق خواب این و آن سردربیاوریم

کلاسیک ها را خفه کن لطفا
باخ را خفه کن
بیا به ابتذال عادت کنیم
به شهرام شپ پره
اسپیلبرگ بازی بس است 
برگمن بازی  کافی است
برای رفع کسالت
بیا همین دایره های زنگی را ببینیم
همین فیلم های بدقوراه بومی

بیا اینجا
جایی که معنای آبگوشت و پیتزا یکی شده است
و هر چه می گندد
با اندکی سس مخصوص،  مزه دار می شود
اندکی سس آزادی
اندکی سس دموکراسی


اما بوی تند مسمومیت
همچون گنداب زباله در هوا پیچیده است 
و عفونت حتی به چشم های کودکان یک روزه هم رحم نکرده
پس بیا به ابتذال عادت کنیم
و پارچه سفید را بالابگیریم
تا  دیگر کسی در تسلیم بودنمان  تردید نکند
بعد
هر وقت دلت برای فنجان قهوه ات تنگ شد
و برای کتابهایت
تا گوشه ای دور از هیاهوی ابتذال
تنهایی را مزه مزه کنی
بیاد آر
که با دستهای خودمان
در روزگاری که همین دیروز بود
گورمان را کندیم 
و  ابتذال با خیال راحت کارش را کرد و رفت