سهام پسر همان پدر است
م-ت :نزدیکی های خیابان ویلا بود . دفتر کوچکی که سهام جمعمان کرده بود برای راه اندازی سایت اینترنتی هیوا که هیچ وقت هم راه نیفتاد. دفتر کار پدرش بود . دو واحد 50-60 متری با میزکاری معمولی و رنگ و رو رفته . سهام را زیاد نمی شناختم آن روزها . ولی گرم بود در احوالپرسی و این اخلاقش بی برو برگردد به بابایش رفته بود . با بورقانی بزرگ هر وقت سلام و علیکی میکردیم چیزی کم نمی گذاشت در احوالپرسی کردن . همان چندباری که برای کار سایت رفتیم و آمدیم و از قضا رمضان بود و چای و خرمایی هم خوردیم ، سهام را شناختم و بیش از هر چیز ادبش را و حجبش را . آن وقار تحسین برانگیزش دلیل محکمی بود که هیچ وقت فکر نکنم او از جنس اقازاده هایی است که با پول و نفوذ بابا بالا میروند . سهام تا آن جا که من میدانم پله ها را یکی یکی با پای خودش بالارفته .تردید ندارم که بورقانی بزرگ او را این چنین متکی به نفس بارآورده. درست آن چنان که خودش بود و اصلا مگر نمی گویند که درخت را باید از میوه اش شناخت . الحق که سهام گواهی میدهد پسر چگونه پدری است . یادم است یکبار بی تعارف قصدسرکشی به کتابخانه پدرش را کردیم و سهام بی منت پذیرفت. رفتیم و کلی کتابخانه اش را زیر و رو کردیم . کتابهایی را که خیلی سان را در دوره ارشاد هدیه گرفته بود . آخر سر سجاد کتابی برداشت درباره فاشیسم و من هم کتابی درباره فرهنگ طنزآمیز ملل . گفتیم که به امانت می بریم . اما اگر این را هم نمی گفتیم سهام مخالفتی نمی کرد . نمی دانم سجاد آن کتاب درباره فاشیسم را خوانده است یا نه . ولی من بارها و بارها فرهنگ گفته های طنزآمیز را مرور کرده ام . پر است از جمله های نغز . خیلی هایش به درد نوشتن در اول کتابهایی که هدیه دادم خورده است . خیلی هایش برای کارت تبریک ها و خیلی هایش را هم در گزارشی و یادداشتی به کار برده ام .اما قضای روزگار است و کاریش نمی شود کرد . حالا از همان کتاب که به امانت برده بودم از دفتر بورقانی بزرگ در بخشی که گفته های اندیشمندان را درباره مرگ آورده ، جمله ای می گذارم به نشانه یادبود . جمله ای از اسکار وایلد "این روزها انسان از دست هر چیزی می تواند جان سالم بدرببرد جز مرگ را و هر چیز را می تواند به دست فراموشی سپارد جز نام نیک را "
http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-tb.cgi/467