۱ آبان ۸۶

امان از این سفر ها

س.س: در این که ما اصولا با هرکسی همسفر شویم خوش خوشانشان می شود شکی نیست اما فکرش را نمی کردم در سفر اخیر به مشهد این افتخار نصیب 70 نفر خبرنگار شود! من نمی دانم این همه خبرنگار حوزه حمل و نقل تا به حال کجا بودند؟ اصلا مگه کار زندگی نداشتند؟ آن روابط عمومی بخت برگشته چه گناهی کرده بود که به این همه آدم باید سرویس می داد! ماشالله قربانشان بروم در این سفر، نسبت آقایان و خانم ها از دانشگاه هم فاجعه بار تر بود. یک چیزی در مایه های 20 به 80. به نظرم کم کم داریم به مرز فاجعه نزدیک می شویم!
در این میان سه خبرنگار وبلاگ نویس یافتم که البته یکی را از قبل هم می شناختم. دو تای دیگر بچه های جهان صنعت بودند. ابوالفضل عکاس و حمیدرضا خبرنگار. اولی که مثل مرغ بال و پرکنده، نگاه از او بر می داشتی غیبش می زد و برای راز و نیاز به کوپه های دیگر می رفت.

از سوی دیگر خبرنگار دنیای اقتصاد که خیلی ادعایش می شد سرزنده و سرحال است و تصمیم دارد تا صبح بیدار بماند، هنوز ساعت به 3بامداد نرسیده نشانه های خستگی در وی نمایان شد و پس از کلی کری خوانی و رجز خواندن، چشمانش تاب نیاورد و به کوپه رفت و مسابقه را باخت. در نهایت میهماندار قطار، زمانی که می خواست ملحفه ها را جمع کند به زور او را از خواب بیدار کرد!!!
خبرنگار روزنامه پول و روزنامه سرمایه که در مسیر رفت، چند مرتبه از ما پذیرایی کردند، مسیر برگشت را تماما به حرف زدن گذراندند و در هنگام رسیدن به تهران، آنقدر گرم صحبت بودند که اگر کسی به ان ها یادآوری نمی کرد، قصد پیاده شدن نداشتند.
از همه باحال تر حکایت خبرنگاران متاهل صدا و سیما و دیگر رسانه هایی بود که با خانوم بچه ها به سفر آمده بودند، بندگان خدا از نگاهشان می بارید که چه حسرتی می خورند مثل بقیه آزادی کامل ندارند آتش بسوزانند و در مسیر خوش بگذرانند.
خبرنگاران متاهل همان اول مسیر قبل از آن که برنامه «گنجشک لالای» رادیو شروع شود به کوپه هایشان رفتند و در طول مسیر جز با اجازه همسرشان حتی برای گلاب رویی هم بیرون نیامدند. ما هم آی دلمان کباب می شد این اسارت را می دیدیم... 
این سفر مطبوعاتی در دو ویژگی با دیگر سفرهای مطبوعاتی شباهت داشت،نخست آن که در پایان سفر وقتی که هنگام خداحافظی فرا رسید همه با لبخند و کلی ذوق و شوق از یکدیگر شماره می گرفتند و به هم قول می دادند برنامه های دسته جمعی گذاشته و ارتباط را حفظ کنند و کاری کنند که این جمع از هم نپاشد. ناگفته پیدا است این تعارفات با خداحافظی از هم به کناری گذاشته شده و آنقدر گرفتاری ها زیاد هست که اصلا کسی فکر و خیال دیدار دسته جمعی به ذهنش خطور نمی کند.
شباهت دوم اما در طول سفر رخ نمود. جایی که مثل تمام سفرها از این دست، در مسیر رفت، هم جنس ها سراغ هم می رفتند و در یک جمع خودمانی با هم اختلاط می کردند اما در مسیر برگشت پس از آن که آشنایی بچه ها با همدیگر بیشتر می شد دیگر نمی شد دختر ها را از پسرها و پسرها را از دخترها جدا کرد. اگر هم کاری با یکی داشتی باید از قبل نوبت می گرفتی؛ تازه اگر نوبت بدهد یا ندهد!
این ویژگی در تمام سفرها حاکم است. طوری که در راه رفتن گروه آقایان را کنار هم می شود دید و در راه برگشت گروه مختلط دیگری را...
 خلاصه ماجرایی این سفرهای مطبوعاتی.... خدا قسمت شما هم بکند!

:TrackBack URL for this entry
http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-tb.cgi/444
نظرات شما:

انشا’ا... كه اين سفر معنوي به شما دوست و همكار عزيز خبرنگار خوش گذشته باشد و در كنار آن نيز ما توانسته باشيم اطلاعاتي از صنعت حمل و نقل ريلي كشور و امكانات موجود را تقديم كنيم. اميدواريم كه با قلم پرتوان شما عزيزان بتوانيم به توسعه بيش از بيش اين صنعت و در واقع درخور شدن ملت عزيزمان گامي بزرگ برداريم. اردتمندم
خيلي نامردي... از پشت خنجر ميزني؟؟؟من به خاطر اينكه دود سيگارم نره تو حلقوم هم كوپه اي هاي عزيزم(كه اميدوارم چلغوز تو حلقومتون بكنن) هر بار كه مي خواستم سيگاري دود كنم مسافت طولاني رو تا ته قطار طي ميكردم...واي بر من حقير...خيلي نامردي ميدوني با اين كارت يه لشگر و انداختي به جونم؟؟؟؟مي دوني باعث بسياري جدايي ها شدي؟؟؟مي دوني اشك چند نفر رو در آوردي؟؟؟ميدوني با اين كارت من ساده و پاك و منزه رو در برابر يه لشكر پست و بوالهوس نشان دادي؟؟؟؟ميدوني تمام برنامه هاي من رو به باد فنا دادي؟؟؟ننگ بر من باد و مرگ بر تو...بگو مرگ بر مهجاد...
جالب بود علي الخصوص از بازي وبلاگي ات با ايده ي نويي كه داشت خوشم آمد يك عكس برايت ايميل مي كنم و كمي توضيحات موفق باشي
ايميلت كجاست؟
پس دوران مجرديت ديگه تموم شد ديگه بسلامتي . ابوذر هم با خودت ميبردي . حالا ما رو هم دعا كردي يا نه ؟ سوغاتي رو بده ابوذر ميرم ميگيرم
ما منتظر بوديم يه كم پته رفقامون رو بريزي بيرون ما يه كم اذيتشون كنيم . بابا اين كه خيلي كلي بود . كلي بچه هاي سوژه داشتيم تو اون سفر حيف شد
کی بهت وقت نداد بچه جوون بگو خودم برات ازش وقت میگیرم
يه سر به من بزن ببين مي شناسي