وطن پرستی فضیلت بدکاران است
م- ت :به دیوار اتاقم عکسی سیاه و سفید است از آلبر کامو که متفکرانه سیگار می کشد و زیرش هم این جمله نقش بسته : " خوشبخت ملتی است که تاریخ ندارد . "من هیچ وقت تاریخ کشورم را دوست نداشته ام . چون پر از دروغ های وقیحانه و تکراری است که راهی برای برملاکردنش وجود ندارد . به همین خاطر وقتی صحبت از وطن پرستی می شود بیشتر یاد انشا های مدرسه ای میافتم .به نظرم وطن پرستی دقیقا به درد سوژه های ملال آور انشا می خورد . انشایی که با تعریف از درختان و کو ه ها و مردم صبور و خونگرمش شروع می شود و با شکر گذاری از این که در چنین مرز و بومی زاده شده ایم تمام می شود. در انشای وطن پرستی همیشه کسانی هستند که به خاطر وطن کشته می شوند، کسانی هم هستند که به خیانت متهم می شوند، کسانی قهرمان ملی می شوند، کسانی دشمن ملت می شوند ، یک عده به امنیت ملی ضربه می زنند، یک عده از حقوق ملی دفاع می کنند ،یک عده ملت را دربند می کنند ، عده ای هم برای رهایی ملت از بند تلاش می کنند . یک عده جلای وطن کرده و یک عده هم درد بازگشت دارند .
همه بازیگران این صحنه تکراری اند . وطن پرستی سوژه حوصله سر بری است . سناریواش برای دهه ها با زبان های مختلف اجرا شده و به روی صحنه رفته است . همیشه هم حس رمانیکی با وطن پرستی توام بوده . حسی غریبی مثل عبادت کردن . حسی که چاشنی اصلی وطن پرستی است .چون برای آدم هایی که حاضرند جان خود را فدای خاک میهنشان کنند باید خوراک روحی کافی فراهم باشد . وطن پرستی چیزی بیش از این سناریوی ملال آور نیست . به قول انیشتن "ناسیونالیسم بیماری دوران کودکی و سرخک نژاد بشر است "ولی بدبختانه آن ها که به بیماری وطن پرستی دچارند ، دردش را حس نمی کنند و همین باعث می شود که بیماری شان عود کند و یک باره شروع کنند به خیالبافی درباره مفاخر ملی و شاهان عدالت پرور و تمدن پرآوازه ای که دشمنان بدکار آن را نابود کرده اند .
انیشتن خوب تشخیص داده بود که ناسیونالیسم را به بیماری دوران کودکی بشر تشبیه کرده بود، چون مثل کودکان که با قصه های دیو و پری به خواب می روند و از شنیدن داستان آدم های فضایی به هیجان می آیند ، انسانهای وطن پرست هم با شنیدن حماسه های میهنی به خواب می روند و به زمان جنگ نیز برای فدای کردن جان خود در راه میهن آماده می شوند . حال آن که به قول برتراند راسل " وطن پرستی یعنی آمادگی برای کشتن و کشته شدن به دلایل ناچیز". مساله اصلی همین است . انسان مهم تر است یا وطن انسان ؟ آیا وطن ارزشش را دارد که انسان به خاطرش جانفشانی کند ؟پاسخ این سوال شاید چندان ساده نباشد ولی هر کس پاسخی برایش دارد . پاسخ من این است که وطن بی ارزش تر از آن است که انسان جانش را در راه آن فدا کند . چرا که وطن پرستی تنها برای دولت ها ارزش دارد تا مردم را با شعارهای مرتجعانه در باب تاریخ بسیج کنند و سربازان خواب آلودی را در مراسم صبحگاه جمع کنند که برای پرچم پا بکوبند . والا مردم از وطن پرستی چه چیز عایدشان می شود ؟ مردم وطن پرست همیشه آلت دست دولت ها بوده اند و به درد زمان جنگ خورده اند . امیدوارم که با این دیدگاه متهم به خودنمایی روشنفکرانه نشده باشم چون مخالفتم با وطن پرستی به معنی انکار آیین ها و فرهنگ های ملی نیست . اتفاقا تنها چیزی که زندگی در سرزمینی را تحمل پذیر می کند ، تفاوت های فرهنگی آن با سایر سرزمین هاست . تنوع غذاها ، جشن ها و آیین های دیرینه ، سبک پوشش و آرایش . و هر چه این سبک ها منحصر به فرد باشد جذاب تر و دوست داشتنی تر خواهد بود . ولی این آیین ها ربطی به وطن پرستی ندارد . چون ممکن است که مثلا من آیین نوروز را دوست داشته باشم ولی از سنت قربانی کردن بیزار باشم . حال آن که هر دو اینها سنت های فرهنگی است و از نگاه یک انسان وطن پرست همه آنها باید محترم شمرده شود . ولی اگر از قاب وطن پرستی بیرون بیاییم ، نوروز و کریسمس و ولنتاین به یک اندازه زیباست و انسان برای شادی خود می تواند همه آن ها را پاس بدارد بی آن که هراس داشته باشد از این که متهم به غربزدگی شود .
به این ترتیب ، بیزاری ام از وطن پرستی و ناسیونالیسم را فریاد می زنم و به نظرم اسکار وایلد راست می گفت که می گفت " وطن پرستی فضیلت بدکاران است ."
پی نوشت : با سپاس از رسول که با متن زیبایش درباره وطن مرا به حضور دراین بازی ترغیب کرد، از آُسیه امینی ، خاطره وطن خواه ، محبوب حسین زاده و سمیه توحید لو دعوت می کنم به بازی وطن نویسی بپیوندند .
http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-tb.cgi/419