« Srpen 2007 | Main | Øíjen 2007 »

30. Září 2007

یک پرسش و یک دغدغه

یک پرسش انحرافی:
به نظر شما متن زیر بخشی از بیانیه کدام گروه سیاسی است؟
در چند ماه گذشته حامیان ارتجاع و استبداد سلطنتی با استفاده از زمینه های داخلی و سرمایه گذاری استعمار جهانی فعالیت های خود را در کشور افزایش داده اند. از جمله به کمک رادیوهای بیگانه ... غذای تبلیغاتی مناسبی را برای سوء استفاده رسانه های گروهی کشورهای استعمار گر فراهم آوردند... ما معتقدیم سلطنت طلبان را حداقل در این مقطع توان بالقوه و یا بالفعل بازگشت و استقرار نیست معهذا... بر اساس وظیفه و خط مشی خود که حفظ و تداوم انقلاب اسلامی است و جلوگیری از انحراف ان و استقرار کامل جمهوری اسلامی است در این مقطع حساس... بنابر وظیفه اسلامی امر به معروف و نهی از مکر مسولان را از ادامه مسیر انحرافی و جامعه را از اغوای خائنان آگاه می سازیم...
الف) حزب موتلفه اسلامی
ب)جمعیت اثارگران انقلاب اسلامی
ج) آبادگران ایران اسلامی
د) حزب کارگزاران اسلامی
س)نهضت آزادی
و) انصار حزب الله

به نظر شما این نثر و قلمی که آن را به تحریر در آورده نزدیک به کدام جریان فکری است؟
کمی عجیب است، اما این بیانیه مربوط به نهضت آزادی است که در اوایل دهه 60 صادر شده است. گرچه این بخش از بیانیه و قسمت هایی دیگری از آن بسیار حزب اللهی تنظیم شده و پذیرش آن از زبان اعضای این حزب در مقطع فعلی باور نکردنی می نماید، اما نهضت آزادی از همان روزها هم تفاوت معناداری با دیگر گروه های سیاسی داشت چنانکه در بخش های دیگری از بیانیه می توان نشانه های آزاد اندیشی آن ها را به وضوح دید چنانکه در موضوع آزادی های اجتماعی و لزوم تحزب، 24 سال پیش به نکاتی اشاره شده که دولتمردان فعلی در این زمان هم از فهم آن عاجزند:
 هرگز نمی توان امر به معروف و نهی از منکر را در جامعه عینیت بخشید مگر آن که آزادی اجتماعی و حضور نیروهای مومن اما مخالف سلیقه ها و عملکرد حاکمان را محترم شمرد...اما متاسفانه این راه توسط حاکمیت و متولیان انقلاب دنبال نشده است و برخلاف آن جو چسب زنی و تعبیر هر انتقاد مشفقانه به عنوان عامل تضعیف دولت و رهبری بر جامعه حکمفرما بوده است...اما عدم تامین و نضمین آزادی های قانونی تشکل و یا رشد احزاب ....
در واقع بخش های لیبرال بیانیه نهضت آزادی زیربنای همان مباحثی است که امروزه هم اصلاح طلبان مطرح می کنند و همان ها است که از سال 76 به بعد هم مطرح شده است.
اما امروزه آیا از بیانیه ها و اطلاعیه های گروه های سیاسی می توان نکاتی را یافت که برای فردا ایران هم به کار آید و مورد استناد نسل بعدی قرار گیرد؟ دغدغه های فردای ایران تا چه حد در بیانیه های گروه های سیاسی دیده می شود؟

28. Září 2007

از بهارستان تا آزادی

س.س: دیشب برای دو ساعت رفتم به حال و هوای نوجوانی و دنیای پر شور و نشاط آن روزها را تجربه کردم. بهانه این خوشی شبانه مسابقه فوتبال استقلال و صبا باتری بود که بعد از سال ها دوباره فرصتی فراهم کرد تا پای به ورزشگاه آزادی بگذارم.این بار برخلاف گذشته که در جایگاه تماشاگران می نشستم، راهی جایگاه ویژه خبرنگاران شدم و از نقطه ای مناسب و مسلط بر بازی، مسابقه را دیدم. تلویزیون و امکانات مختلف هم فراهم بود و پذیرایی مختصری هم صورت می گرفت.
نکته جالب این که من در این مدت حضور در مجلس به عنوان خبرنگار پارلمانی برای حضور در صحن بهارستان این قدر با مانع مواجه نبودم که دیشب مواجه شدم. در مجلس حداکثر 2بار برگه ورود به مجلس چک و کنترل می شود اما دیشب 6بار ماموران نیروی انتظامی و ماموران حراست ورزشگاه کارت ها را چک کردند.
نه دیگر که برای تماشاگران بسیار عادی شده این که رفتار نیروی انتظامی با مردم مثل بقیه صحنه های اجتماعی زشت و تحقیر کننده است. انگار مردم عادت کرده اند که هر سرباز و درجه دار وامانده ای آن ها را تحقیر کرده و پس از رفتار خرد کننده و الفاظ زشت از آن ها هر مطالبه ای داشته باشد. دیشب البته تماشاگران کلی خویشتنداری نشان دادند که در برابر آن اشتباهات فاحش داوری، فضای ورزشگاه را عطر آگین نکردند اما این قطع شدن تصاویر ورزشگاه در هنگام مرور تصاویر آهسته تمهید جالبی بود که گرچه جو ورزشگاه را آرام کرد اما در اصل فقط صورت مسئله را پاک کرد.
گذشته از همه این ها، چه شور و هیجانی دارد تماشای مسابقه در میان آن همه داد و بیداد و شعار دادن و رجز خواندن.
علی رغم این همه شور و هیجان در استادیوم،  یک نکته منفی هم وجود دارد که آدم در ورزشگاه جریان بازی را از دست می دهد و متوجه خیلی از قضایا نمی شود. در واقع این روزها مسابقات پخش شده از تلویزیون، مخاطب را در جریان ریز ترین اتفاقات ورزشگاه می کند و دوربین های متعدد همه چیز را به تصویر می کشند. اما در استادیوم آنقدر اتفاقات حاشیه ای می افتد که هوش و حواس از بازی منحرف شده و گاهی اوقات حتی صحنه های حساس و حتی گل دیده نمی شود.
یادم است چند سال پیش اولین بارکه به ورزشگاه رفتم محو موج مکزیکی تماشگران و شعار های آن ها بودم که اصلا گل ها را ندیدم. شب که در اخبار ورزشی خواستم گل ها را ببینم صدای همه بلند شد که تو رفته ای ورزشگاه و....
خلاصه این که فوتبالدوستان باید یکی را انتخاب کنند. اگر شور و هیجان و نشاط و تفریح می خواهند باید راهی استادیوم شوند اگر دوست دارند در جریان جزئیات بازی باشند و از تفسیر و تعریف های حاشیه ای و نتایج سایر بازی ها مطلع شوند از خانه تکان نخورند و روی مبل لم دهند و سر اهل و عیال، غرشان را بزنند!

26. Září 2007

محفل سوته دلان

م- ت :افطاری زیر زمینی ، تعبیری است که دوست دارم درباره افطاری روزنامه نامه نگاران در زیر زمین خانه دکتر ابراهیم یزدی به  کار ببرم. چون دوست دارم وقتی برادران این متن را می خوانند فکر کنند که ما روزنامه نگارهای از همه جا رانده شده با نهضت آزادی از همه جا مانده  دور هم جمع شدیم تا برای انقلاب مخملی یا چه می دانم تقسیم دلارهای آمریکایی با هم مذاکره کنیم . دوست دارم برادران خیال کنند ، ما در فضایی مه آلود همراه با بوی سیگار و پیپ نقشه براندازی می کشیدیم و دکتر یزدی هم عملیات را برایمان شرح می داد . دوست دارم برادران در توهم خودشان باقی بمانند و همچنان فکر کنند که ما خیلی آدم های خطرناکی هستند . دوست ندارم   آنها واقعیت را بفهمند ، دوست ندارم بفهمند که دکتر یزدی پیش از آن که افطار کند ، نمازش را می خواند بدون آن که کسی متوجه اش شود . دوست ندارم بفهمند که به دیوار زیر زمینش لا اله اله الله آویزان کرده. دوست ندارم بگویم که ما روزنامه نگارانی که سرمان برای جلسه های این چنینی درد می کند به 50 نفر هم نمی رسیم و تازه خودمان هم دیگر خودمان را مسخره می کنیم که چقدر کم تعدادیم و چقدر حرف هایمان تکرارای شده است . از همه بدتر این که اصلا دلم نمی خواهد برادران بفهمند که نه ما و نه حزب ریشه داری مثل نهضت چقدر تحلیل هایمان دم دستی و کم عمق است .  مثال روشنش این که  وقتی دبیرکل نهضت آرادی از بچه ها پرسید که به نظرشان ایران به کدام سمت میرود ، همه جواب ها به نحو دردآوری سطحی بود . یکی می گفت که امسال چون سال انتخابات مجلس است سال سرنوشت سازی است  ، یکی می گفت فضا نا امید کننده است چون روزنامه ها را بسته اند و وزارت کشور هم که باید انتخابات را برگزار کند به دست سپاهیان افتاده و فاتحه انتخابات از همین حالا خوانده شده . خلاصه باور کنید  اظهار نظرها خیلی کم مایه و ژورنالیستی بود .  اکثرا هم معطوف به انتخاباتی که نتیجه اش با کمی بالا و پایین از همین حالا معلوم است . خلاصه
هیچ کس حرفی که راه گشای کاری بلند مدت باشد ، نداشت  . همه مثل همیشه خوب مرثیه خوانی می کردند ولی کسی نمی گفت که بعد از این گریه زاری کردن چه باید کرد . تاسف آور تر این که وقتی دکتر یزدی بحث ها را جمع بندی کرد ،او هم  نه پیشنهادی برای آینده داشت و نه تصویری روشن از پیش روی ایران . او فقط امیدوار بود  به این که خوان احمدی نژاد خوان آخر باشد . می گفت همین که شیخی مثل کروبی دنبال کار حزبی رفته و آدمهای ایثارگران و موتلفه از کار حزبی دفاع می کنند نشانه امیدواری است . مهندس توسلی هم همین نظر را داشت . او هم می گفت باید فضا طوری شود که تمام احزاب و جریانهای شناسنامه دار حتی محافظه کارترینشان سهمی داشته باشند ولی در عوض فشار از روحی احزابی مثل نهضت آزادی هم برداشته شود تا آنها هم از سهم خود در نظام حزبی استفاده کنند . یوتوپیای فعلی سران نهضت آزادی آن طور که خودشان می گفتند همین بود . همین که بتوانند در یک نظام حزبی بدور از فشارهای فعلی کار  کنند . اما پاشنه آشیل نهضت آزادی این است که هنوز تکلیفش با خودش معلوم نیست . یعنی نمی داند که اپوزسیون جمهوری اسلامی است یا بچه طرد شده این نظام که دوست دارد به آغوش خانوداه بازگردد . حیرت آور است ولی واقعیت دارد که نهضتی ها هنوز خودشان میان اپوزسیون بودن و نبودن سردرگم اند . با آن که در بیست سال گذشته  کاندیداهای این حزب در هیچ انتخاباتی جز شورای دوم ایید صلاحیت نشدند ولی سرانش در بزنگاه هر انتخاباتی باز شال و کلاه می کنند و می روند کاندیدا می شوند و وقتی رد صلاحیت شدند چاره را در این می بینند که از گروه های اصلاح طلبی چوم مشارکت و مجاهدین حمایت کنند  بی آن که از این نمد کلاهی  برای نهضتی ها دوخته شده باشد یا  اعتبار اجتماعی بیشتری کسب کرده باشند و یا  با شرکت در انتخابات توانسته باشند  دل جمهوری اسلامی را به دست آورند . خلاصه این که نهضتی ها با این همه سابقه فعالیت سیاسی ، اکنون سالهاست که میان دو صنم ایستاده اند و نمی دانند چه کنند . آنها اول باید تکلیف شان را با خودشان مشخص کنند .
پی نوشت : و تو می دانی که ایراد فنی چیست . و تو می دانی که وقتی پست وبلاگ دوبار از صفحه مدیریت محو شود و بدون آن که کپی اش کرده باشی بخواهی آن را دوباره تایپ کنی چه عذاب بزرگی است .و تو می دانی که وقتی پست محو می شود آدم دل و دماغ دوباره نوشتنش را ندارد . ولی نمی دانی که وبلاگ مشترک چه درد بزرگی است . چون  با همه این بهانه ها نمی توانی از زیر کار در بروی . یکی مثل سجاد یقه ات را می گیرد و  ناچاری که بنویسی . خلاصه اگر می بیند که این متن بی سر و ته شده ، تصویر ماتم زده من را تجسم کنید که برای بار سوم دارم پستی می نویسم فقط به این خاطر که نوشته باشم.
 

سفرهای زیارتی-مطبوعاتی

س.س: در 24 ساعت گذشته 3مرتبه خاطرات مطبوعاتی زنده شد و آن زمانی بود با برپایی یک تور سیاحتی زیارتی به  3محل کار آخرم سر زدم و دوستان و رفقا را دیدم. ابتدا به روزنامه شرق رفتم. احمد غلامی همچنان فعال و با نشاط در روزنامه حاضر بود و سفت و سخت کارهای ویژه نامه اعتماد(رویداد) را دنبال می کرد. از بچه های فنی چند نفری بودند و فضای ساختمان متاثر از برنامه بچه های چلچراغ بود که برنامه افطاری داشتند و شور و نشاط چلچراغی ها نمی گذاشت سردی تحریریه شرق رخ نشان دهد.
 بعد از شرق نوبت کارگزاران بود که سری به آن زنیم و دیداری تازه کنیم. اگر در شرق این احمد غلامی بود که همچنان سنگر را حفظ کرده بود در کارگزاران این وظیفه به عهده محمود صدری گذاشته شده بود؛ ضمن آن که بچه های سرویس سیاسی هم حضور پر شور و همیشه در صحنه ای داشتند.
پس از کارگزاران نوبت روزنامه اعتماد بود که سفرهای غیر استانی ما کامل شود. در اعتماد همچنان زندگی جریان داشت. شور و نشاط برقرار بود، اکثر بچه های قدیم و جدید بودند. رفقا مثل تمام تحریریه ها تا چشم همکاران را دور می دیدند حرف و حدیث ها و انتقادات را شروع می کردند.
 در اعتماد هرچه منتظر شدم از خنده های بحث برانگیز محبوب خبری نشد، کشاورز همچنان در جستجوی گمشده اش می گشت تا از تجرد خارج شود، مریم نراقی برای هشتاد و هفتمین بار قول بلیت کنسرت داد و دکتر بهزادی با آن محاسنی که جدیدا کوتاهش نمی کند سن و سالش بیشتر نشان می داد. ایرج جمشیدی و کیوان مهرگان هم که میزبانان اصلی بودند، آنقدر نمک به خوردم دادند که حالا دیگر نتوانم ظرف و ظروفی بشکنم!
در ادامه سفرهای غیر استانی امشب به ضیافت نهضت آزادی می رویم. ضمن آن که منتظر دعوت اعتماد ملی و مشارکت هم هستیم!

24. Září 2007

خواندنی و شنیدنی

س.س: 1- نمی دانم این روزها در هنگام گذر از جلوی کیوسک روزنامه فروشی نگاهتان به روزنامه ورزشی جدیدی که دو هفته از تولدش می گذرد افتاده است یا خیر. پژمان راهبر و تیمش باز هم روزنامه ای منتشر کرده اند که مثل همیشه صدا کرده و در همین مدت کوتاه توجهات زیادی را برانگیخته است. من شخصا به کار پژمان و آرش راهبر علاقه زیادی دارم و مجلات و روزنامه های منتشر شده توسط آن ها را همیشه خواندنی دیده ام. ویژگی بارز کار " راهبران" این است که هیچ وقت کهنه نمی شوند و همیشه طرح و ایده تازه ای برای عرضه دارند.
 پژمان حالا روزنامه تمام فوتبالی "دنیای فوتبال" را سردبیری می کند که در این روزهای کسادی نشریات سیاسی، برای غیر فوتبالی ها هم جذابیت های خاص خودش را دارد؛ مخصوصا که ماجرای انتخابات فدراسیون فوتبال فضایی فراهم کرده تا حساسیت های ورزش فوتبال به خارج از زمین چمن منتقل شود و حاشیه های زیادی به وجود بیاید.
با وجود تمام نقاط قوتی که دنیای فوتبال دارد تعجب می کنم از دست اندکاران این نشریه که چرا تا به حال سایت اینترنتی روزنامه را راه نینداخته اند که بزرگترین کاستی آن محسوب می شود.
یکی از شاهکارهای بحث برانگیز دنیای فوتبال را جنجال زیادی به پا کرد ببینید.
2- دوست خوبم علیرضا کیوانی نژاد که چند وقتی است ندیدمش، تازگی ها سردبیری یک برنامه رادیویی به نام کلک شبانه را عهده دار شده که این برنامه در ابتکاری جالب، وبلاگی راه اندازی کرده و از طریق این وبلاگ با مخاطبان خود ارتباط برقرار می کند. فکر می کنم این اولین بار باشد که یک برنامه رادیویی برای برقراری ارتباط علاوه بر تلفن و ایمیل و اس ام اس، راه متفاوتی به نام وبلاگ را هم تجربه می کند. با این حال وبلاگ کلک شبانه شمارنده ای ندارد تا میزان بازدید کنندگان ان مشخص شود که این ضعف، قطعا تهیه کنندگان این برنامه را برای شناخت مخاطب با مشکل مواجه می کند.
ادب دوستان شنبه ها از 9شب می توانند موج رادیو را به سمت رادیو تهران بچرخانند تا معلوم شود کار جدید کیوانی نژاد چطور از آب درآمده است.
 
 

23. Září 2007

همشاگردی چه سلامی؟چه علیکی

س.س: برای ششمین سال متوالی خدا را شکر می کنم که صبح اولین روز مهر ماه وقتی که چشم هایم را باز می کنم لازم نیست برای صف کشیدن و از جلو نظام مدرسه عزا بگیرم و توصیه های چندش آور آقای ناظم را تحمل کنم.
امروز که بچه های دبستانی را با روپوش های ساده در خیابان می بینم، نه تنها به حال و روز ان ها غبطه نمی خورم که برایشان تاسف می خورم که تا چند سال دیگر باید در این نظام فرسوده آموزشی وقت بگذرانند و به امید نشستن اندکی برف و تعطیلی مدارس، روزگار از سر بگذارانند.
اول مهرماهی که در آن از مدرسه و هر دو سیستم بی خاصیت نظام قدیم و نظام جدید خبری نباشد چه خوش مهر ماهی است. اما هرگز نمی توانم درک کنم، بزرگترانی که حسرت وار و نوستالوژی گونه از گچ وتخته حرف می زنند و یاد زنگ های تفریح و ساعات آموزشی را گرامی می دارند به چه دلخوشی و کدام خاطرات خوب، اینگونه آرزوی بازگشت به گذشته را مطرح می کنند؟

سمیه توحیدلو هم در این باره نوشته اما با نگاهی متفاوت از ما

21. Září 2007

ظهور و سقوط یک روزنامه

 
س.س: در مورد تعطیلی روزنامه کارگزاران بچه ها زیاد نوشته اند. از علی خرد پیر که روحیه همبستگی صنفی اش بسیار ستودنی است تا نگین بهکام که نمی دانم یکباره چطور  طغیان کرده و کرباسچی را مورد عنایت قرار داده. با این حال نوشتن در مورد کارگزاران برای من که از زمان راه اندازی روزنامه تا عصر زوال، با آن همراه بوده و از  اولین هایی بودم که از روزنامه خارج شدم بسیار سخت است.
 تردید نباید کرد کارگزاران از نظر جذب مخاطب اصلا موفق نبود و به لحاظ تاثیر گذاری در سطح عامه مردم (و نه حاکمیت) یک شکست بزرگ را تجربه کرد که به دلایل این ناکامی در جلسات دوستانه  بسیار اشاره شده، اما اکنون که همکاران سابقم در این روزنامه کار خود را از دست داده اند و یک تریبون اصلاح طلبانه از کار افتاده وقت مچ گیری و پیدا کردن مقصر نیست. حتی علاقه ای هم ندارم که به مسئولان حزب کارگزاران بد و بیراه بگویم، چرا که تعطیلی یک بنگاه زیان ده و ناکارامد و تلاش برای بهبود موقعیت ضعیف را حق طبیعی متولیان هر مجموعه ای می دانم؛ کما این که پیشنهاد تعطیلی یکماهه روزنامه را چند ماه پیش خودم مطرح کردم که البته با مخالفت قاطعی هم روبه رو شد. 

در این میان انبوهی خاطره مانده است و بیشتر از آن تجربه که در این روزگار سخت مطبوعاتی، نیک به کارمان می آید. از همین رو است که ترجیح می دهم اظهار نظر بیشتر در مورد وضع به وجود آمده را به زمان دیگری موکول کنم و ضمن ابراز امیدواری به این که همکاران خوبم بتوانند حق و حقوقشان را تمام و کمال از مدیریت روزنامه دریافت کنند، به یاد روزهای خوب همنشینی با دوستان مطبوعاتی، دغدغه ها و مطالب دوستان را مرور کنم.

روزنامه کارگزاران در اغما/ هوشنگ صدفی
پایان روزهای پر التهاب/ امید ایران مهر
سرکار گذاری کارگزاران/ لیلا ملک محمدی
داستان متفاوت/ ریحانه مظاهری
خداحافظ کارگزاران/ امیر آشتیانی
عروسی گرفتن رجانیوز
توصیه هایی به روزنامه نگاران بیکار شده/ ابوالحسن مختاباد

18. Září 2007

وطن پرستی فضیلت بدکاران است

م- ت :به دیوار اتاقم عکسی  سیاه و سفید است  از آلبر کامو  که متفکرانه سیگار می کشد و زیرش هم این جمله نقش بسته : " خوشبخت ملتی است که تاریخ ندارد . "من هیچ وقت تاریخ کشورم را دوست نداشته ام .  چون پر از دروغ های وقیحانه و تکراری است که راهی برای برملاکردنش وجود ندارد . به همین خاطر وقتی صحبت از وطن پرستی می شود بیشتر یاد انشا های  مدرسه ای میافتم .به نظرم وطن پرستی دقیقا به درد سوژه های ملال آور انشا می خورد .  انشایی که با تعریف از درختان و کو ه ها و مردم صبور و خونگرمش شروع می شود و با شکر گذاری از این که در چنین مرز و بومی  زاده شده ایم تمام می شود.  در انشای وطن پرستی همیشه کسانی هستند که  به خاطر وطن کشته می شوند، کسانی هم هستند که به خیانت متهم می شوند، کسانی قهرمان ملی می شوند، کسانی دشمن ملت می شوند ، یک عده به امنیت ملی ضربه می زنند، یک عده از حقوق ملی دفاع می کنند ،یک عده ملت را دربند می کنند ،  عده ای هم برای رهایی ملت از بند تلاش می کنند . یک عده جلای وطن کرده و یک عده هم درد بازگشت دارند . 
همه بازیگران این صحنه تکراری اند . وطن پرستی  سوژه حوصله سر بری است .  سناریواش برای دهه ها  با زبان های مختلف اجرا شده و به روی صحنه رفته است . همیشه هم حس رمانیکی با وطن پرستی توام بوده . حسی غریبی مثل عبادت کردن .  حسی که  چاشنی اصلی وطن پرستی است .چون  برای آدم هایی که حاضرند جان خود را فدای خاک میهنشان کنند باید خوراک روحی کافی فراهم باشد . وطن پرستی چیزی بیش از این سناریوی ملال آور نیست . به قول انیشتن "ناسیونالیسم بیماری دوران کودکی و سرخک نژاد بشر است "ولی بدبختانه آن ها که به بیماری وطن پرستی دچارند ، دردش را حس نمی کنند و همین  باعث می شود که بیماری شان عود کند و یک باره شروع کنند به خیالبافی درباره مفاخر ملی و شاهان عدالت پرور و تمدن پرآوازه ای که دشمنان بدکار آن را نابود کرده اند .
انیشتن خوب تشخیص داده بود  که ناسیونالیسم را به بیماری دوران کودکی بشر تشبیه کرده بود، چون مثل  کودکان که با قصه های دیو و پری به خواب می روند و از شنیدن داستان آدم های فضایی به هیجان می آیند ، انسانهای وطن پرست  هم با شنیدن حماسه های میهنی به خواب می روند و به زمان جنگ نیز برای فدای کردن جان خود در راه میهن آماده می شوند . حال آن که به قول برتراند راسل " وطن پرستی یعنی آمادگی برای کشتن و کشته شدن به دلایل ناچیز". مساله اصلی همین است . انسان مهم تر است یا وطن انسان ؟ آیا وطن ارزشش را دارد که انسان به خاطرش جانفشانی کند ؟پاسخ این سوال شاید چندان ساده نباشد ولی هر کس پاسخی برایش دارد . پاسخ من این است که وطن بی ارزش تر از آن است که انسان جانش را در راه آن فدا کند .  چرا که وطن پرستی تنها برای دولت ها ارزش دارد  تا مردم را با شعارهای مرتجعانه در باب تاریخ بسیج کنند و سربازان خواب آلودی را در مراسم صبحگاه جمع کنند که  برای پرچم پا بکوبند .  والا مردم از وطن پرستی چه چیز عایدشان می شود ؟ مردم وطن پرست همیشه آلت دست دولت ها بوده اند و به درد زمان جنگ خورده اند . امیدوارم که با این دیدگاه متهم به خودنمایی روشنفکرانه نشده باشم چون مخالفتم با وطن پرستی به معنی انکار آیین ها و فرهنگ های ملی نیست . اتفاقا تنها چیزی که زندگی در سرزمینی را تحمل پذیر می کند ، تفاوت های فرهنگی آن با سایر سرزمین هاست . تنوع غذاها ، جشن ها و آیین های دیرینه ، سبک پوشش و آرایش . و هر چه این سبک ها منحصر به فرد  باشد جذاب تر و دوست داشتنی تر خواهد بود . ولی این آیین ها ربطی به وطن پرستی ندارد . چون ممکن است که مثلا من آیین نوروز را دوست داشته باشم ولی از سنت قربانی کردن بیزار باشم . حال آن که هر دو اینها سنت های فرهنگی است و از نگاه یک انسان وطن پرست همه آنها باید محترم شمرده شود . ولی اگر از قاب وطن پرستی بیرون بیاییم ، نوروز و کریسمس  و ولنتاین به یک اندازه زیباست و انسان برای شادی خود می تواند همه آن ها را پاس بدارد بی آن که هراس داشته باشد از این که متهم به غربزدگی شود .  
به این ترتیب ، بیزاری ام از وطن پرستی و ناسیونالیسم را فریاد می زنم و به نظرم  اسکار وایلد راست می گفت که می گفت  " وطن پرستی فضیلت بدکاران است ."
پی نوشت : با سپاس از رسول که با متن زیبایش درباره وطن مرا به حضور دراین بازی ترغیب کرد، از آُسیه امینی ، خاطره وطن خواه ، محبوب حسین زاده و سمیه توحید لو دعوت می کنم به بازی وطن نویسی بپیوندند .

17. Září 2007

مصاحبه های بی خاصیت واجبار نظامیان

س.س: تیتر یک امروز روزنامه اعتماد من را یاد مصاحبه مطبوعاتی جالبی انداخت که در پاییز دوسال پیش در ستاد نیروی دریایی ارتش برگزار شد و آن ایام من به عنوان خبرنگار اعتماد برای پوشش خبری عازم پادگان کوهک شدم. 
در گزارشی که فرناز حسنعلی زاده از نشست خبری فرمانده نیروی هوایی تهیه کرده، یادآور شده که از سال 82 تا به حال هیچ نشست خبری در نیروی هوایی برگزار نشده است. این نکته از آن جا جالب توجه است که کنفرانس های خبری فرماندهان ارتش در صورت برگزاری هم نکته قابل توجهی در بر ندارد. چرا که بخش اعظم آن به تهدید  و رجز خوانی می گذرد و جز ارائه کلیات و تعریف و تمجیدهای صوری، کسی اجازه پرسیدن سوالات چالش برانگیز را ندارد و حتی در صورت پرسیدن با جواب در خوری مواجه نمی شود. به همین خاطر است که مصاحبه های مطبوعاتی فرماندهان ارتشی اغلب به یک رپرتاژ آگهی شبیه است و تیتر یک شدن آن از جانب روزنامه اعتماد عجیب جلوه می کند.
اوج این قبیل مصاحبه های فرمایشی به گمانم همان دو سال پیش برگزار شد در نیروی دریایی ارتش.
آن هنگام دریادار کوچکی فرمانده بود که همین چند هفته پیش به شکل سوال برانگیزی در کمتر از دوسال پس از فرماندهی برکنار شد و خبر برکناری اش در کشمکش های سیاسی گم شد و کسی اصلا به حاشیه های آن توجهی نکرد. در آن کنفرانس خبری اتفاق جالبی افتاد که هرگز مانند آن را در هیچ جا ندیدم؛ به این شکل که در بدو ورود خبرنگاران به سالن، برگه ای به دست آنان داده شد و از خبرنگاران درخواست شد سوالات درج شده بر روی کاغذ را طرح کرده و هیچ سوال دیگری طرح نکنند!
سوالات خواسته شده البته خنده دار تر از اصل موضوع بود. سوالاتی از این قبیل:
*دستاوردها و پیشرفت های نداجا چیست؟
 *موضوع خدمات مردمی و مردمیاری نداجارا توضیح دهید؟  
*نگرش جدید به نیروی دریایی از سوی مدیریت جدید چگونه است؟
*تعمیق و ترویج دینداری و فرهنگ دینداری در میان کارکنان را توضیح دهید؟
و از همه بامزه تر سوالی که واقعا هنوز هم نمی دانم چه لزومی به طرح ان احساس می شد: " نیروی دریایی چه نگاهی به شورای حکام آزانس دارد؟
گویی حتما باید دراین زمینه اظهار فضلی صورت می گرفت و حرفی زده می شد! 
در نهایت پس از آنکه اکثر خبرنگاران از طرح سوال های اجباری شانه خالی کردند، خبرنگاران صدا و سیما به نقش تاریخی خود عمل کرده و یکی دو سوال پرسیدند. کار به جایی رسید که مسولان برگزاری برنامه پس از ناکامی در طرح سوالات اجباری خود، از کارمندان روابط عمومی خود خواستند سوالات را بپرسند و مجری برنامه با عصبانیت به خبرنگاران گفت: یعنی کسی از شما در مورد خدمات مردمیاری نداجا سوالی ندارد؟ کسی نمی خواهد در مورد ترویج دینداری در میان کارکنان سوالی بپرسد؟
خلاصه کار با همان وضعیت خاتمه یافت و از هر دو سو نارضایتی پیش آمد. فرماندهان از این ناراحت بودند که قلم به دستان چه جسارتی یافته اند که اوامر فرماندهی را نادیده می گیرند و خبرنگاران هم ناراضی از این که شعورشان به بازی گرفته شده و آن ها را در نقشی فرومایه دیده اند.
نمی دانم کنفرانس خبری دیروز فرمانده نیروی هوایی با چه حال و هوایی برگزار شد اما متن صحبت ها و تهدیدهای کلیشه ای جناب فرمانده به خوبی برایم روشن می کند که خبرنگاران در آن یکی دو ساعت چه لحظات کسالت باری را سپری کرده اند تا کنفرانس خبری خسته کننده به پایان برسد. به این صبر و آن کلیشه البته خرده ای نیست، گلایه اگر باشد بر انتخابی است که ویترین روزنامه را چنین اشغال کرده و با نادیده گرفتن مخاطبان خاص این نشریه، صفحه اول را به رپرتاژ آگهی آزار دهنده نظامیان مبدل کرده است.
نمی دانم موضوع از چه قرار است. شاید اگر دو سال پیش خبرنگاران را موظف به پرسیدن سوال های جهت دار می کردند امروز جسارت را به حدی رسانده اند که مدیریت روزنامه را به چاپ آن پرسش و پاسخ های بی خاصیت وادار کنند...هر چه باشد ارتش چرا ندارد! 

13. Září 2007

در جستجوی ماه




س.س: همه در جستجوی ماه، ماه پشت ابر، ماهداماد منتظر پایان ماه رمضان، منتقدان، خندان از این همه موش و گربه بازی ها، آغاز ماه بادیدن ماه در وسط روز. آخر این چه ماهی است که ظهر هنگام دیده می شود؟
 یک ماه در آن سوی دنیا سه شنبه دیده می شود و یک ماه در این سوی پنج شنبه. قربان روی ماهش شوم، در هر دیاری یک روز رخ می نماید! فارغ از آن بالا بالاها، این پایین، هر کس به دنبال ماهروی خودش دوان است. ماهروها در کوی و برزن فراوان. هرکسی ماه خود را جستجو می کند. ماه بازاری است به جان خودم!
 اما ما که از این پایین بریده ایم و به ابزار رصد هم دسترسی نداریم، سر در آسمان به روایت حکومتی عمل می کنیم و در انتظار آن ماه کذایی، ابتدا جمعه را به عنوان روز اول رمضان، به حساب آوردیم. چه می دانستیم ....گول دفتر و دستکشان را خوردیم که امسال 150 گروه استهلال در سراسر کشور مستقر کرده اند، باخودمان گفتیم هرچه باشد این ستاد های استهلال هرچه که باشد و در هرکجا که باشد قطعا از این پشت بام ما معتبر تر است. دیگر فکرش را هم نمی کردیم که با آن همه برو بیا و ستاد و تشکیلات، کمیتشان باز هم لنگ بزند.
از همه بانمک تر نوشته سایت بازتاب است که گفته بر اساس نظر اکثر مراجع تقلید، امساک از مبطلات روزه، نظیر خوردن و آشامیدن، پس از ثبوت اول ماه حتی بر کسانی که تا کنون روزه نبوده اند، واجب است. یعنی از حالا تا اذان مغرب حق نداریم چیزی بخوریم و بیاشامیم و البته این به معنای روزه هم به حساب نمی رود. زهی خیال باطل. جالب سایت اینترنتی برخی از مراجع است که هنوز در حال و هوای نیمه شعبان بوده و انگار نه انگار که مراجعان در این ایام انتظار دیگری دارند. (تازه هنوز بازی هلال ماه شوال و اعلام عید فطر مانده است.)
در این گیر و دار از جانب دوستان پیغام می رسد که پیشنهاد شده از سال آینده ماه رمضان هم به مانند جام جهانی برگزار شود، چهار سال یکبار و البته هر بار در یک کشور! 
گذشته از این حرف ها، آخ که دلم چقدر برای این نوا تنگ شده بود...   ماهرویان و ماهدوستان بشنوند

 

12. Září 2007

زندانی ماه رمضان

رسم دنیا همین است. بازی سرنوشت هم جز این نیست. فردی که به عنوان نفر شماره 499 این لیست نامه آزادی سهیل آصفی و دیگر روزنامه نگاران و دانشجویان زندانی را امضا کرده بود، حالا خودش به زندان افتاده و احتمالا تا چند وقت دیگر هم گروهی برای آزادیش امضا جمع می کنند.
کار دنیا همین است. یک روز برای گنجی، یک روز برای وبلاگ نویسان، دیروز سهیل، فردا هادی، پس فردا هم یکی دیگر از جمع ما.
این بازی ادامه خواهد داشت و ظاهرا جز جمع آوری امضا کار دیگری از دست ما ساخته نیست، فعالیت مدنی تر از این که دیگر امکان ندارد، از این تند تر و عملیاتی تر را هم خیلی ها پشتیبانی نمی کنند. پس چاره ای نیست جز امضا و باز هم امضا...

3. Září 2007

غصه قبولی فوق لیسانس

م-ت : حضرت جاسبی باز ما را طلبید .فوق لیسانس دانشگاه آزاد پذیرفته شدم . آن هم نزدیکی های کوه . دانشکده علوم و تحقیقات . از همین حالا عزا گرفتم که چطور این مسیر وحشتناکش را باید بروم و بیایم . گذشته از این ، غصه پولی را می خورم که باید در دهان گشاد دانشگاه بریزم برای مدرکی که واقعا به هزینه اش نمی ارزد .  در چهار سال دوره کارشناسی همیشه ساعت هایی که در دانشگاه بودم اوج ساعت های بطالتم بود. حسابش را بکنید که  درس انقلاب اسلامی را با پدیده ای گذراندم به اسم حسین الله کرم و استاد درس اخلاق هم یک فاشیست به تمام معنا بود که جرات نمی کنم نامش را بیاورم . اینها نمونه هایی از خروار بودند . دانشگاه در تسخیر همین آدم ها بود . از دانشجویانش بگیر تا استادان و مدیرانش.
حالا یک پله بالاتر ، یعنی در دوره فوق لیسانس هم حتما همین آش است و همین کاسه . خاصه این که هر دم از این باغ بری می رسد و دانشگاه از مفهوم خودش تهی تر می شود .
اگر این مانع معافیت سربازی نبود ، ولله که دیگر پا به دانشگاه آزاد نمی گذاشتم که آدم هم چوبش را می خورد و هم پیازش را . ولی چه باید کرد که "خو کرده ایم و دیگر راهی به جز این مان نیست ".