امان از توهم... امان
س.س: روزنامه نگاری ایران روزنامه نگاری متوهمی است. این را در این چند ساله به وضوح درک کرده ام. بر و بچه های خبرنگار که خیلی هایشان هم رفیق رفقای خودمان هستند و با هم نشست و برخاست زیاد داریم به دردی مبتلا هستند که گاهی خود بزرگ بینی است، گاهی توهم، گاهی ژست و افه گاهی هم غرور.
نگاهی به وبلاگ های روزنامه نگاران بیندازید. در بعضی هایش غرور و نخوت چنان نویسنده را اسیر کرده که قضاوت ها همه متکبرانه است و گاه به تعیین تکلیف برای دیگران منجر شده است.
ظاهرا طرح چند انتقاد کوچک و بزرگ از مجلس و دولت و چند بار تیتر یک شدن مطالب، به دوستان و رفقا این اجازه را می دهد که دیگر هیچ خبرنگاری را خبرنگار ندانند و جز خود و دار و دسته، هیچ کس را قبول نداشته باشند.
اساسا یکی از رایج ترین برنامه های روزمره در تحریریه ها این است که رفقا دور هم جمع شوند، مطالب دیگر همکارانشان را در روزنامه ها بخوانند و تیتر ها و نوشته هایشان را به باد استهزا بگیرند. تقریبا قابل پیش بینی است در همان لحظاتی که جمعی مشغول خندیدن به خبرخوردگی و انتخاب سوژه های روزنامه دیگر هستند جمعی دیگر هم به طور متقابل، ریشخند نوشته ها و گاف های دیگران را در دستور کار دارند. نمود عینی این مسئله، چند سال پیش در ستون گاف روزنامه شرق متجلی شد که در واقع مکتوب شده همان چیزی بود که شفاهی در تحریریه ها بیان می شد.
در این چند ساله خبرنگاران بسیاری را دیده ام که در سخت کوشی و تلاش و مطالعه قابل تحسین بودند. آفت همیشگی روزنامه گاری ایرانی اما آن ها را از پای در آورد. مرگ روزنامه نگار دقیقا آن جا است که خود را در قله تصور کند و دیگر جز به کمتر از دبیر سرویسی قانع نباشد. مرگ لحظه ای فرا می رسد که دیگر از همکاران مشاوره نگیرد و بر سوژه و نوشته اش پافشاری کند. خبرنگار رو به موت ان است که غرور سرتاپای وجودش را فرا بگیرد و جز به تحسین و تشویق دیگران، چیز دیگری نشنود و منتقدان و خرده گیرانش را نفهم و مغرض تصور کند. توهم توطئه اساسا از علائم بیماری است. از موضع بالا با همکاران حرف زدن و روزنامه نگاری دیگران را زیر سوال بردن هم از جلوه های دیگر این بیماری است. روزنامه نگاری ایران هم بیمار است. بدجور هم بیمار است. شاید بدخیم ترین نوع آن همین نوشته باشد. رد نمی کنم. بالاخره ما هم جزیی از همین بدنه هستیم. مسری هم که باشد ما را دچار می کند. الهم اشف کل متوهم...
ظاهرا طرح چند انتقاد کوچک و بزرگ از مجلس و دولت و چند بار تیتر یک شدن مطالب، به دوستان و رفقا این اجازه را می دهد که دیگر هیچ خبرنگاری را خبرنگار ندانند و جز خود و دار و دسته، هیچ کس را قبول نداشته باشند.
اساسا یکی از رایج ترین برنامه های روزمره در تحریریه ها این است که رفقا دور هم جمع شوند، مطالب دیگر همکارانشان را در روزنامه ها بخوانند و تیتر ها و نوشته هایشان را به باد استهزا بگیرند. تقریبا قابل پیش بینی است در همان لحظاتی که جمعی مشغول خندیدن به خبرخوردگی و انتخاب سوژه های روزنامه دیگر هستند جمعی دیگر هم به طور متقابل، ریشخند نوشته ها و گاف های دیگران را در دستور کار دارند. نمود عینی این مسئله، چند سال پیش در ستون گاف روزنامه شرق متجلی شد که در واقع مکتوب شده همان چیزی بود که شفاهی در تحریریه ها بیان می شد.
در این چند ساله خبرنگاران بسیاری را دیده ام که در سخت کوشی و تلاش و مطالعه قابل تحسین بودند. آفت همیشگی روزنامه گاری ایرانی اما آن ها را از پای در آورد. مرگ روزنامه نگار دقیقا آن جا است که خود را در قله تصور کند و دیگر جز به کمتر از دبیر سرویسی قانع نباشد. مرگ لحظه ای فرا می رسد که دیگر از همکاران مشاوره نگیرد و بر سوژه و نوشته اش پافشاری کند. خبرنگار رو به موت ان است که غرور سرتاپای وجودش را فرا بگیرد و جز به تحسین و تشویق دیگران، چیز دیگری نشنود و منتقدان و خرده گیرانش را نفهم و مغرض تصور کند. توهم توطئه اساسا از علائم بیماری است. از موضع بالا با همکاران حرف زدن و روزنامه نگاری دیگران را زیر سوال بردن هم از جلوه های دیگر این بیماری است. روزنامه نگاری ایران هم بیمار است. بدجور هم بیمار است. شاید بدخیم ترین نوع آن همین نوشته باشد. رد نمی کنم. بالاخره ما هم جزیی از همین بدنه هستیم. مسری هم که باشد ما را دچار می کند. الهم اشف کل متوهم...
http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-tb.cgi/366