« Duben 2007 | Main | Červen 2007 »

29. Květen 2007

کشف شبکه جاسوسی مقابل روزنامه کارگزاران

م- ت : پراید سفید رنگی که با دو سرنشین اش دو روز از صبح تا غروب جلوی ساختمان شکیل روزنامه و حزب کارگزاران در خیابان یزدان پناه جردن ایستاده بود ، در نگاه نخست توجه عابران را به خود جلب نمی کرد . اما سرنشینان پراید ماموریت داشتند تا از تمام کسانی که وارد ساختمان حزب یا روزنامه کارگزاران می شوند عکس بگیرند و تصاویر آنان را ضبط کنند . روز اول ماموریت ، مصادف با نشست زنان حزب کارگزاران بود و سرنشینان پراید بی آن که با مزاحمتی روبرو شوند ماموریتشان را انجام دادند .روز دوم ،نشست روحانیون حزب بود . ساعت 5 عصر بود .یک باره تمام ساکنان حزب و روزنامه صدای فریاد زدن های مکرر را که از کوچه به گوش می رسید ، شنیدند . بعد صدای برخورد دو ماشین و سپس صدای شکسته شدن شیشه ها ماموریت سرنشینان پراید افشا شده بود .


ماجرا از این قرار بود که یکی از روحانیون هنگام ورود به ساختمان حزب متوجه رفتار مشکوک سرنشینان پراید سفید رنگی می شود که روبروی ساختمان پارک کرده بود . کمی که دقت می کند درمی یابد راننده ماشین به شکلی زیرکانه در حال عکس گرفتن از ساکنان روزنامه و حزب است . سرنشینان پراید ، دوربین را در عروسک آویز جلوی آینه کار گذاشته بودند و هر زمان کسی وارد ساختمان می شد ، با خیال آسوده دستی به سر و گوش عروسک می کشیدند .

روحانی جوانی که احتمالا با شم اطلاعاتی اش متوجه این ترفند می شود ، سراغ سرنشینان پراید می رود و از آنها می پرسد به چه دلیل دارند از کسانی که به روزنامه و حزب کارگزاران رفت و آمد می کنند ، عکس می گیرد. راننده اول در کمال خونسردی جواب می دهد که آنان مامور مبارزه با مواد مخدرند . روحانی جوان کارت شناسایی شان را طلب می کند . سرنشینان امتناع می کنند .روحانی برای پی بردن به اصل ماجرا در ماشین را باز می کند و سوار می شود . راننده که می بیند ماموریتشان لو رفته ، پایش را روی گاز می گذارد تا از صحنه فرار کند ولی راهبندان همیشگی خیابان یزدان پناه برای او چاره ای نمی گذارد جز آن که دنده عقب مسیر را به سمت خیابان آفریقا برگردد . اما از بخت بدش زمانی که جلوی ساختمان کارگزاران می رسد ، با رنوی پارک شده در کنار خیابان تصادف می کند . روحانی جوانی که سرنشینان پراید قصد داشتند با ربودن او صحنه را ترک کنند نیز از فرصت استفاده کرده ، از ماشین پیاده می شود و با داد و فریاد سایر کسانی را که در ساختمان حزب بودند خبر می کند . در اندک زمانی پراید و سرنشینانش به محاصره اعضای حزب کارگزاران در می آیند .

روحانیون حزب ابتدا حساب سرنشینان پراید را رسیدند وبعد حساب خود اتومبیل را. چشم همسایه ها گرد شده بود . احتمالا تا کنون چنین صحنه ای ندیده بودند .

در همین اثنا جهانبخش خانجانی سخنگوی سابق وزارت کشور که در جلسه حزب حضور داشت وسایل داخل اتومبیل را ضبط کرد . یک دوربین کارگذاری شده ، یک دوربین هندی کم و البته دو عدد موبایل


با این حال سرنشینان پراید همچنان می خواستند حرفه ای عمل کنند . . آنها برای مظلوم نمایی در جمع همسایه ها که همه به خیابان آمده بودند به ساختمان کارگزاران اشاره می کردند و فریاد می زنند "این جا لونه رضا مارمولک هاست ". ولی این مظلوم نمایی ها چیزی را عوض نمی کرد . ماموریت آنها لو رفته بود . آن هم در غیر منتظره ترین شکل . توسط روحانیون حزبی . ساعتی از ماجرا گذشته بود که نیروی انتظامی برای برداشتن صورت جلسه حاضر شد و دقایقی بعد هم دیگراز پراید و سرنشیانش خبری نبود . شایعه قدرتمندی هست که می گوید سرنشینان پراید ماموران حفاظت اطلاعات ناجا بودند .

پی نوشت : بدبینانه نمی خواهم به ماجرا نگاه کنم ولی همه چیز گواهی می دهد که پروژه تازه ای برای برخورد با مطبوعات کلید خورده است . آن هم زمانی که 2 سه روزنامه قدرتمند به صحنه آمده اند . سخنان تهدید آمیز رییس جمهور را در کنار تهدید های وزیر ارشاد و سرمقاله های مثلا افشا گرانه کیهان قرار دهید و عملیات شناسایی ساکنان روزنامه و حزب کاگزاران را هم به آن اضاف کنید . قرار گرفتن قطعه های این پازل کنار هم خطرناک نیست ؟

25. Květen 2007

بوی خون می آید... بوی 18 تیر

س.س: بوی هیجده تیر می آید. این را به وضوح از اتفاقات دانشجویی این چند روزه احساس میکنم. نمیدانم تا چه میزان در جریان وقایع روز دانشگاه ها هستید. ولی اوضاع دانشگاه ها به قدری بغرنج شده که به اتاق گازی شبیه شده و هر لحظه احتمال انفجار آن می رود. به گمانم تا همین حالا هم دانشجویان تحول خواه، از خودشان خیلی خویشتنداری نشان داده اند که ماجرا شکل وخیمی به خود نگرفته است؛ وگرنه نیمی از آن چه تا به حال بر سر دانشجویان آورده اند کافی بود تاغائله ای به پا شود و کار از کنترل خارج شود.


با این حال معلوم نیست خویشتنداری دانشجویان تا چه زمانی ادامه خواهد یافت. احضار دانشجویان به کمیته های انضباطی در این چند روزه به حد بی سابقه ای رسیده، تعداد دانشجویان ممنوع الورود به دانشگاه از تعداد انگشتان دست خارج شده، ضرب و شتم دانشجویان توسط حراست و نیروهای لباس شخصی، دانشگاهیان را بسیار خشمگین کرده، دور جدید ستاره دار کردن دانشجویان و جلوگیری از ثبت نام حداقل 50 نفر در مقطع کارشناسی ارشد بر حجم نارضایتی ها افزوده، تعرض به دختران دانشجو و ضرب و شتم شدید آن ها، خیلی ها را آماده انتقام کرده اما هر چه هست تا به حال همه سعی درآرام کردن فضا داشته اند. اما معلوم نیست اوضاع در هفته اینده هم اینقدر آرام باشد.


از ظهر فردا قرار است دانشجویان علامه که دفتر انجمن اسلامیشان پلمپ شده تجمعی را برگزار کنند. در امیر کبیر اوضاع حاد تر است و در صورتی که نهاد های غیر دانشجویی قصد داشته باشند در این دانشگاه انتخابات جعلی برای انتخاب اعضای انجمن اسلامی برگزار کنند، درگیری و تنش به اوج خودش خواهد رسید. چرا که دانشجویان اعلام کرده اند در برابر برگزاری انتخابات جعلی کوتاه نخواهند آمد.
اخبار این چند روزه دانشگاه ها نشان می دهد که دانشجویان دیگر آستانه تحملشان لبریز شده و از این پس احتمال بروز هر اتفاقی را باید داشت. سیر وقایع و انباشت نارضایتی ها به حدی است که در صورت ادامه فشار ها بر دانشجویان احتمال به ریختن دانشگاه ها( این بار در 18 خرداد) اصلا دور از ذهن نیست.


این در حالی است برخی ها بر این اعتقادند که پروژه آشوب دانشجویی اساسا یک پروژه دولتی از پیش تعریف شده برای بهره برداری توسط اقتدارگرایان است. گفته می شود افزایش بی سابقه فشار بر دانشجویان و احضار مکرر فعالان دانشجویی وضرب و شتم انها فقط به این منظور صورت می گیرد تا دانشجویان را وادار به عکس العمل احساسی کرده و با بروز یک واکنش تند و تیز، پروزه ای که بر ضد انجمن ها اسلامی(شاید انقلاب فرهنگی) اجرا شود.(فکرش را بکنید وقتی که دانشجویان به دیدار نمایندگان مجلس می رفته و نزد آن ها شکایت می برند و دربازگشت برخی از آنها را دستگیر می کنند یعنی طرف مقابل خواستار هیچ نوع مصالحه ای نیست و قصد خشمکین کردن دانشجویان را دارد)به همین خاطر برخی ها به دانشجویان توصیه می کنند از انجام هر اقدام شتابزده ای خودداری کنند تا بهانه به دست اقتدارگرایان نیفتند.


هر چه که هست اوضاع در دانشگاه ها بسیار بحرانی است و باید در انتظار روزهای پربرخوردی بود.


بوی خون می آید....بوی 18 تیر...

22. Květen 2007

گاهی بساط عیش خودش جور می شود

م – ت : قبلا هر بارنگاهم به داخل قهوه خانه زیر پل حافظ می افتاد ، آنقدر فضای داخلش دود گرفته بود و قیافه مشتری هایش غلط انداز بود که حس بچه مثبتی ام گل می کرد و فکر می کردم همه آدمهای داخل این قهوه خانه یا دزدند یا شیره ای . اما دیشب بساط عیش خودش جور شد . با دو ضلع دیگر ائتلاف ( یک جور اسم رمز است ) مشغول قدم زنی در خانه هنرمندان بودیم که رفقای اهل حال دعوتمان کردند به همان قهوه خانه خفن .


در چشم به هم زدنی از پاتوق هنرمندان و روشنفکران به پاتوق کارگرهای روزمزد و پیرمردهای اهل حال رفتیم .راستش مهجاد عاشق تجربه این جور جاهاست . پروژه کشف کافه کارگری های شهر را از مدتی پیش شروع کردیم و اصلا همین دیشب هم قبل از تجربه قهوه خانه زیر پل حافظ و قبل از این که گذارمان به خانه هنرمندان بیافتد یک چند ده متری آن طرف در اغذیه فروشی دوست داشتنی زرتشی های ایرانشهر دلی از عزا درآوردیم و عجب ساندویجچی معرکه ای است این ساندویجچی زرتشتی ها .


اما وقتی به قهوه خانه زیر پل حافط رسیدیم مثل همیشه مشتری ها با چشم های گود افتاده نشسته بودند و با قل قل قلیان حال می کردند . ندیدم که کسی با کسی بحثی بکند . چه از نوع سیاسی اش ، چه از نوع کوچه بازاری اش . همه منگ بودند از دود فلیان ها که فقط به زور حبه های قند می شد سنگینی اش را تحمل کرد .اولش احساس توریستی را داشتم که یک دفعه سر از محله گانگسترها در آورده باشد. خصوصا وقتی که توی آن فضای رخوت آور و پر از منگی با آب و تاب شروع کردیم به وراجی کردن درباره وضعیت مطبوعات و اصلاحات و دولت . قهوه خانه با آن فضای خاصش واقعا جای بحث سیاسی نبود . ولی حسنش این بود که مشتری ها خیلی تو نخ کسی نمی رفتند . همه با دود مشغول بودند . آدم حس بیگانه بودن رابه سرعت از دست می داد . انگار که تو را پذیرفته باشند . انگار که یکی از خودشان شده باشی . این را قبلا هم تجربه کرده بودم . به همین خاطر هم کافه های کارگری را دوست دارم . چون بی غل و غش اند .می توانی همان طور که هستی باشی . یکی مثل بقیه . بقیه ای که الزاما نه دزد و تبهکارند ، نه بیکار و ولگرد . خیلی هاشان از آدم های مبادی آدابی که پاتوقشان جایی مثل خانه هنرمندان است هم انسانترند . دیگر به نظرم قهوه خانه زیر پل حافظ جای خفنی نیست . جای جالبی است .مثل بقیه کافه های کارگری .

پی نوشت : پست زورکی به همین می گویند که من الان گذاشته ام . ساعت 3 نصف شب . سجاد از دست تو ...

20. Květen 2007

یک سیاستمدار بچه مثبت

س.س: کریم ارغنده پور یکی از نجیب ترین سیاستمدارانی است که می شناسم. او شاید دوست داشته باشد که بیشتر به عنوان روزنامه نگار شناخته شود اما هرچه باشد فعالیت های حزبی در سالهای اخیربر او چنان سایه ای افکنده که سیاسی بودنش بر روزنامه نگار بودنش ارجحیت پیدا کند.


ارغنده پور الان هشت نه ماهی می شود که وبلاگ می نویسد و اتفاقا از وقتی که به دنیای مجازی پا گذاشته دوست داشتنی تر هم شده. اگر گاهی اوقات این حس مشارکتی سخنرانی گونه به وی دست ندهد و طولانی ننویسد اساسا خوب می نویسد و برخلاف اکثر سیاستمدارانی که به دنیای مجازی پا گذاشته به معنای واقعی کلمه وبلاگ می نویسد.


چند وقت پیش حتی کوشید ابداعی به خرج دهد و با طرح سوالاتی مخاطبانش را به فکر کردن وادارد اما از آن جا که نه بلاگ نویسان ایرانی حال فکر کردن دارند و خود او حوصله و وقت زیادی برای این کار داشت در نتیجه پس از مدتی این ایده با بن بست رو به رو شد. ظاهرا تصمیم گرفته که از این به بعد، به عکس بهای بیشتری دهد.


چند وقت پیش که لینکی داده بودیم به یکی از مطابش با عنوان "تند ترین مطلبی که ارغنده پور در عمرش نوشته" با دیدن ما از در شوخی و خنده وارد شد و گفت: شما دوران آوانگارد بودن، ما را ندیدید . زمانی به پست ما خوردید که معتدل تر شده ایم. اخیرا ارغنده پور عکس هایی را در وبلاگش گذاشته که احتمالا مربوط به همان زمانی می شود که به قول خودش پر شر و شور بوده و از محافظه کاری به دور بود. عکس های به نمایش در آمده اما نشان داده که کریم در تمام عمرش یک بچه مثبت به تمام معنا بوده و رنگ و بوی شیطنت را تجربه نکرده چه برسد به آوانگارد بودن (البته استثنا، گوش شیطان کر یک عکس با شلوار لی دارد که در حال و هوای دهه 70 یکجور انتحار سیاسی به شمار می رفت).


با همه این احوال، طراحی جدید سایتش، که آن را از حال و هوای سرد و بی روح سابق خارج کرده بهانه ای به دست می دهد که به سایت بچه مثبت ترین سیاستمدار ایرانی سر بزنید و عکس هایش را در زمانی که به کشور شیطان بزرگ سفر کرده بود ببینید. آیا اصلا به وی می خورد بنا به ادعایش روزگاری شلوغ پلوغ هم کرده باشد؟؟؟

18. Květen 2007

شرق بخوانیم یا هم میهن؟

س.س: سوال روز اکثر روزنامه خوانان حرفه ای کشور این است: شرق بهتر است یا هم میهن؟ کوشش برای دستیابی به پاسخ این پرسش، طی چند روز گذشته چالش های بسیاری در میان اصحاب قلم بر انگیخته. چنانکه هواداران هرکدام از این دو روزنامه در محیط های مطبوعاتی و نیز در دانشگاه ها جدل سختی باهم داشته اند تا به دیگری بقبولانند کدام روزنامه خواندنی تر است. این بحث ها در شرایطی اتفاق می افتد که عامه مردم از تحولات درونی این روزنامه بی خبر بوده و اطلاعی از جدایی جمعی از شرق نویسان سابق ندارند.


اما رقابت شرق نویسان فعلی و هم میهنی های تازه به میدان آمده، فضای جذابی را در محیط مطبوعاتی به وجود آورده و علی رغم آن که در ابتدا تصور می شد دو تکه شدن شرق به افت کیفیت هر دو نشریه می انجامد در عمل چنین نشد و رقابت پر هیجان دو گروه، باعث شده تا دو روزنامه خوب همزمان در اختیار مردم قرار بگیرد. در این میان، روزنامه خوانان حرفه ای دشوار می توانند در جلوی کیوسک روزنامه فروشی دست به انتخاب زده و یکی را برگزینند. در نتیجه، حرفه ای ها هر دو روزنامه را در سبد قرار می دهند.


در میان عامه مردم، طبقات متوسط به پایین و به ویژه دانش آموزان مقطع متوسطه، قیمت ارزان تر باعث شده تا اقبال به سمت هم میهن باشد. به هر صورت برای خیلی از مردم 50تومان هم 50 تومان است. اما آنگونه که مشخص است اکثر مخاطبان فعلا در حال محک زدن هر دو روزنامه هستند و فعلا به تصمیم قاطعی در مورد انتخاب شرق یا هم میهن نرسیده اند. چنین است که انتخاب اکثر مخاطبان در جلوی کیوسک روزنامه فروشی و بنا به تیتر اول و صفحه یندی دو روزنامه مشخص می شود و تا دقیقه 90 مشخص نیست که دست ها به طرف کدام روزنامه دراز می شود.


با این که در چند روزه گذشته از زبان بسیاری از افراد شنیدم که شرق از هم میهن قوی تر بوده و مخاطب بسیاری هم توانسته جمع و جور کند اما شخصا این نظر را قبول ندارم و معتقدم قضاوت واقعی را زمانی می توان انجام داد که حداقل سه ماه از زمان انتشار هر دو روزنامه گذشته باشد. البته شرق این روزها بیشتر از هم میهن می فروشد و زودتر هم تمام می شود. اما این دلیل نمی شود که فروشش را به برتری تیم فعلی ان را ربط دهیم.


حقیقت این است که اعتبار سابق شرق چنان است که در یکی دو ماه اول، اگر نویسندگان یک نشریه دانش اموزی را هم در آن مستقر می کردیم باز از نظر فروش در جای اول قرار می گرفت. بنابر این شرق درآوردن و فروختن زمانی حائز اهمیت است که چند ماه از انتشار دوره جدید بگذرد و مخاطب عادی، نه تنها متوجه تغییرات در شرق نشود که همچنان بر خرید شرق اصرار داشته باشد. وگرنه در روزهای اول که معلوم است شوک انتشار شرق بر همه جیز سایه می افکند و روزنامه خوانان را به خود معطوف می کند.


شرقی ها اگر به شرقی ماندن می اندیشند نباید فریفته تعریف و تمجید های این چند روزه شوند. بلکه باید در انتظار بمانند و ببینند آیا سه ماه دیگر و شش ماه دیگر هم توجهی را بر می انگیزند! به گمانم آن هنگام زمان منطقی تری برای پاسخ به این پرسش است که شرق بخوانیم یا هم میهن؛ و چه نیک که پاسخ آن روز این باشد: هردو!

17. Květen 2007

یک فیلم فریبنده

س.س: با سابقه دیدن فیلم های عجیب و غریب دیوید لینج، هیچ گاه فکر نمی کردم که یک کارگردان وطنی بتواند من را غافلگیر کند و به قولی سرم کلاه بگذارد. فیلمنامه پیمان قاسم خانی اما این کار را کرد و فیلم کم سر و صدای نقاب حداقل دوبار سرم کلاه گذاشت، بد جور هم کلاه گذاشت.


اساسا من از فیلم هایی که در نیمه راه بفهمم اشتباه کرده ام و جای آدم خوبه و آدم بده را اشتباه گرفته ام خوشم می آید.
نقاب چنین فیلمی است. گرچه بی ادعا آمده اما از چنان ویژگی هایی برخوردار است که در پایان اکران بتواند از نظر فروش قابل توجه جلوه کند.


آهنگ های لس آنجلسی، تیکه های طنز، روابط عجیب آدم ها، هیجان و ریتم سریع فیلم، بازیگران گیشه پسند و از همه مهمتر سوژه ای بکر و دست نخورده همه و همه از فاکتور هایی است که می تواند فروش فیلم را تضمین کند. (البته به گرد پای اخراجی ها هم نمی رسد)


باحال ترین جایش هم این است که درست در زمانی که خیال می کنید سوژه فیلم از این مزخرفات تکراری عشق های مثلثی است و قرار است همه چیز کلیشه ای پیش برود، فیلم نامه شما را غافلگیر می کند و در پایان فیلم پی می برید که حدود هفتاد دقیقه در اشتباه بودید!!!

16. Květen 2007

روزنامه کم نداریم ، روزنامه خوان کم داریم

م- ت :این روزها که شرق و هم میهن پس از رفع توقیف دوباره روی دکه ها آمده اند همان هایی که تا دیروز اعتماد و اعتماد ملی و شاید آفتاب یزد و کارگزارن می خریدند ، به طور قطع حالا انتخابشان جز هم میهن و شرق نیست . اعتماد و اعتماد ملی خیلی زود به حاشیه رفتند . هم میهن هنوز ده شماره از دوره جدید انتشارش نگذشته ساعت 12 ظهر از روی دکه ها ناپدید می شود و شرق هم تقریبا همین وضعیت را دارد .در جریان هستم که بجه های اعتماد و اعتماد ملی حس خوبی ندارند . آنان در حال از دست دادن مخاطبانشان هستند و هر چه به تعداد مخاطبان شرق و هم میهن اضافه شود به طور طبیعی از مخاطبان اعتماد ملی و اعتماد و سایرین کم می شود . مساله این جاست که روزنامه های تازه ای اضافه شده اند ولی به جامعه روزنامه خوان اضافه نشده است . هیچ امیدی هم نیست که روزنامه خوان ها اضافه شوند . به ناچار همین مخاطبان اندک در میان چند روزنامه مطرح سرشکن می شوند و هیچ روزنامه ای برنده واقعی نخواهد بود . عرصه رقابت مطبوعاتی هم که عرصه سیاسی نیست تا با ترفند ائتلاف و وحدت بشود به جای چند روزنامه ، یک روزنامه اصلاح طلب منتشر کرد و همه مخاطبان را به یک سمت سوق داد . بنابراین روزنامه هایی که پول بیشتری دارند دست به هر کاری می زنند تا مشکل کمبود مخاطب را جبران کنند . مثلا شرق و هم میهن با صفحات زیادی که دارند می خواهند به مخاطبانشان بفهمانند که با خواندن این روزنامه ها می توانند به همه نیازهای روزمره اطلاعاتی شان ، پاسخ دهند . ولی من حتی در میان روزنامه خوان های حرفه ای هم ندیده ام که کسی جز چند صفحه اصلی این روزنامه ها را به دقت بخواند . خودم که شخصا اعتراف می کنم روزنامه های کنونی را در حد تیترهای صفحه اول و ورق زدن سر سری صفحات می بینیم و مدتهاست که گزارش هیچ روزنامه ای را از ابتدا تا انتهایش نخوانده ام .


غرضم این است که بگویم روزنامه های فعلی متاسفانه یا خوشبختانه مرجع اجتماعی محسوب نمی شوند .حتی در میان طیف روزنامه نگار هم کم دیده ام کسی که چون گذشته رغبتی به روزنامه خواندن داشته باشد . مردم نیازهای اطلاعاتی شان را از منابع دیگری می گیرند و در اکثر موارد روزنامه ها نمی توانند چیز دندان گیری به داده های مخاطبانشان اضافه کنند . به همین دلیل هم صفحات تمام رنگی و ضمیمه های عامه پسند و کاغذ و چاپ خوب به رقم کلی روزنامه خوان ها اضافه نمی کند . چرا که تجربه ثابت کرده تنها با بسته بندی خوب و اندکی سس طعم دهنده نمی شود روزنامه را به خورد مخاطب داد . تجربه سال های 76 تا 79 هم که تب روزنامه خوانی بالا گرفته بود نشان می دهد که روزنامه های آن روزها بی آن که صفحات زیادی داشته باشند یا صفحاتشان رنگی باشد تیراژشان به 400 تا 700 هزار می رسید و لی روزنامه های فعلی با همه جهدی که در بسته بندی مناسب می کنند به عدد 100 هزار نمی رسند و این فاجعه است . این یعنی مخاطبان روزنامه در بند فرم و بسته بندی نیستند . این یعنی روزنامه های موجود در یک رقابت طاقت فرسا ناچارند سر تصاحب اندک مخاطب موجود بجنگند بی آنکه پیروزی قاطعی به دست آورند . شک ندارم که اگر وضعیت به همین شکل ادامه پیدا کند و عرضه روزنامه بدون تقاضای کافی اضافه شود ،آن وقت به قول فروغ باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم .

15. Květen 2007

از جای جدید تا جای زخم زبان

س.س: این حس و حال بدی که این روزها دارم را تقریبا در تمام روزنامه هایی که پیشتر هم کارم را در آن ها آغاز کرده بودم هم داشتم. ابرار، دنیای اقتصاد، صدای عدالت، خبرگزاری آفتاب، اعتماد و کارگزاران، همه و همه برایم در اغاز کار همانقدر غریب و بیگانه بود که این روزها هم چنین است. از همه بدتر زمانی است که بشنوی دوستان قدیم هم پشت سرت حرف در آورده اند و به چنین و چنان متهمت کنند...


هنوز با فضای جدید خو نگرفته ام که می بینم پشتم هم خالی شده....


همه این ها البته می دانم که یکی دو هفته اول است، نیمه خرداد فرا نرسیده سرو کله زدن ها شروع می شود و صمیمیت های جدید فرا می رسد. در سوالم اما که جای این زخم زبان ها کی خوب می شود؟


انتظار فرج از نیمه خرداد کشم؟؟؟

14. Květen 2007

چه خواهد شد؟

س.س: روزهای تردید


روزهای انتخاب


گزینش آسان نیست


جدایی بس دشوار

...


...


آنکه می خندد، هنوز خبر وحشتناک را نشنیده است


امروز روز واقعه است

10. Květen 2007

کرختی پس از کنکور

م-ت : فکر می کردم این کنکور کذایی فوق لیسانس که برگزار شود ، یک چند روزی با خیال راحت می روم پی تفریح و خوشگذارنی ، اما نمی دانم این چه حس نکبتی است که از وقتی از جلسه زدم بیرون یقه ام را گرفته . به جای این که احساس سبکی کنم ، سردرد گرفته ام . یک جور کرختی عجیبی دارم . تکلیفم با خودم معلوم نیست . به نتیجه کنکور هم نمی دانم چقدر می شود امید داشت . حس این که یک سال دیگر هم این تست های بی معنی و اسامی عجیب و غریب را بلغور کنم ندارم ولی اگر قبول نشده باشم چاره ای جز این نیست . در هر حال این درد دل های بی ربط به وبلاگ را نوشتم تا دلیل خاموشی چند روزه مهجاد را هم گفته باشم . همین که شب ها را با تست و نکته های بی سر و ته سر کردیم و وقتی برای وبلاگ نگاری نماند .شاید کرختی پس از کنکور که برطرف شود ، دستی هم سر روی این مهجاد بیچاره بکشیم که از این بی رونقی بیرون بیاید .