۹ دی ۸۵

دیکتاتور رفت؛ مرگ اندیشی چطور؟

س.س: قوم و خویشی در جنگ هشت ساله از دست نداده ام تا دقیقا بفهمم خانواده شهدا و جانبازان اکنون چه حس و حالی دارند اما با اعدام صدام مخالف بودم به همان دلیل که با اعدام جلادان رژیم شاه هم مخالف بودم.
مرگ دیکتاتور البته مرا خوشحال و مسرور ساخت اما مرگ دیکتاتور امروز نبود. نیک که بنگریم می بینیم دیکتاتور آن روز به فنا رفت که چون حیوان زبان بسته ای از کنج چاله ای به در آورده شد و مردمان جهان نگاه بر چهره ذلیل او دوختند و صدام را در انبوهی از ریش وپشم سخره انگیز به تماشا نشستند.
دیکتاتور همان روز مرد. هرچند که حالا قرار است جسدش به خاک سپرده شود. به گمانم اعدام صدام شادی ندارد. آن ها که اهل نظرند و عبرت می جویند از همان لحظه به خفت در آمدن دیکتاور شادی سر دادند. وگرنه حتی می توان بر جنازه صدام نشست و تکه تکه اش کرد و تکه های بدنش را نیز سوزاند.
اعدام صدام اما چیزی را عوض نمی کند جز این که همچنان بر همان چرخه انتقام گیری و کینه جویی در صحنه سیاست تاکید می کند.
با اعدام صدام مخالف بودم به همان دلیل که معتقدم اگر در کشور خودمان نیز چرخ روزگار به گونه دیگری چرخید، باید از هر نوع اقدام انتقام جویانه نسبت کارگزاران حکومتی خودداری کرد.
مرگ اندیشی و مرگ خواهی که هنری نیست. ذهن ها تا به یاد می آورد و مورخان تا در کتاب ها نوشته اند، همین بوده. هر رژیمی مرگ بلندمرتبگان رژیم قبل را خواسته و مردم هم همیشه اماده اند تا در پای هرچوبه داری جشن و پایکوبی برپا سازند. حکومت که عوض می شود جای اعدام کنندگان و اعدام شوندگان عوض شده و مردم هم باز هلهله و شادی برپا می سازند. باز همان آش و همان کاسه.
به گمانم یک بار باید این چرخه قطع شود و مردمان با همه نفرت و کینه ای که از ستم حاکمان و ظلم دیکتاتور ها دارند، رحم و مروت پیشه سازند و به جای کینه ورزی، مهر و آشتی بروز دهند. می دانم که گذشت از دیکتاتور و نادیده گرفتن جنایاتش سخت است. می دانم که دل مصیبت زده صدها هزار مادر فقط با مرگ صدام آرام می گیرد، اما معتقدم سرنگونی و خفت دیکتاتور، به اندازه کافی درس آموز و شاد کننده بوده است.
اعدام صدام و شادی از این بابت فقط یک نکته را می رساند و این که ما هنوز همان مردمانیم؛ با همان تفکرات و همان کینه جویی.

در همین زمینه:
اعدام صدام، رهایی از تحقیر مدام
دیکتاتوری دیگر بر می خیزد
دیکتاتور پیشتر مرده بود
ریسمان بی ارزش
نگاه چرکنویس
یک دیکتاتور کمتر
برای نسل بشر متاسفم
و حالا صبح بدون صدام در بغداد
:TrackBack URL for this entry
http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-tb.cgi/323
نظرات شما:

1 ابوذر :
اصلا به نظر من اين صدام رو بايد ولش مي كردن. يه وام بلند مدت هم بهش ميدادن كه بره يه تاكسي بگيره. صبح به صبح هم بايد خودش رو به كلانتري معرفي مي كرد. اين جوري براي خيلي ها بهتر بود.
كاملآ باهاتون موافقم. من هم نوشتم:" وقتي‌ به‌ روزهاي‌ بعد از انقلاب‌ فكر مي‌كنم‌ كه‌ عكس‌ اعدام‌شدگان‌ را به‌ ديوار اتاق‌مان‌ مي‌چسبانديم‌ و با احساسي‌ پر از رضايت‌ مي‌خوابيديم‌، خجالت‌ مي‌كشم‌..." اين هم متن كاملش: http://yaghyemaghmoom.blogfa.com/post-189.aspx
3 فرج :
كاملا با سجاد موافقم.من هم وقتي تصوير جسد صدام را ديدم به ياد تصوير اجساد برخي مقامات قبل از انقلاب ايران،بعد از اعدام افتادم.هر دو حس بسيار بدي در من ايجاد كرد.جان آنان را به اين سبب گرفتند كه آنان جان عده اي ديگر را گرفته بودند .همان كردند كه آنان با ديگران كردند.اگر گرفتن جان كسي به عمد و اگاهانه غير اخلاقي است،هميشه غير اخلاقي است و مصاديق در اخلاقي وغير اخلاقي بودن اين امر، مدخليت ندارد.از جنبه اي ديگر اقدام به اين عمل در ملا عام همراه با پايكوبي و تعارف شيريني،مروج خشونت و نشان كين توزي است.اين سقوط اخلا قي است
در قسمت دستچين اين وبلاگ لينگي هست با عنوان "خرابكاري در شلوار" هدفتان از گذاشتن لينك اين عكس چه بوده ؟لطفا درباره اش توضيح بدهيد . چون بدون توضيح شما ممكن است تصور كنم يك موجود بيشعور و خبيث خواسته به شاشيدن يك پيرمرد در شلوارش بخندد و براي تكميل وقاحتش ديگران راهم در اين خنده شريك كند .
مهجاد: مکابیز جان تصورت درست است. خودت را خیلی عصبانی نکن. ضمن این که همین تصور در مورد لینک "سانسور با مایو" به ما هم دست داد، ولی ما که عصبانی نمی شویم!!! يا شما واقا نفهميديد موضوع چيست يا صلاح در اين است كه خودتان را به نفهمي بزنيد . سانسور با مايو تصوير كتابي بود كه ماموران سانسور جيم الف بلاهت ذاتي خودشان را به رخ كشيده بودند و بدون اينكه توجه كنند زن عريان روي جلد كتاب تصويري از عهد عتيق و "حوا" است بر تن او مايو پوشانده بودند .اما شما تصوير دردناك پيرمردي كه در شلوار خودش ا درار كرده را دستمايه ي خنده و مسخره گي خودتان قرار داده ايد . درست مثل كودكان وقيحي كه همكلاسي ر ا با لقب"شاشو" بدرقه مي كنند.خجالت بكشيد و بجاي پشتك وارو زدن در جهت توجيه اين زشتكاري ،كارتان را با برداشتن لينك جبران كنيد.
مهجاد :مکابیز جان؛ تا وقتی موجودات عصبانی و بد خلقی در این دنیای مجازی یافت می شوند ما نیازی نداریم برای شوخی و خنده به یک لینک متوسل شویم. ضمنا دفاع پر شور تو از آن پیرمرد بخت برگشته، کم کم دارد ما را به این فکر میندازد که نکند تو هم روزگاری تجربه (یا تجربه های) دردناک مشابهی داشته ای که چنین دل می سوزانی؟ ------------------------------ بسم الله الرحمن الرحیم . کودن تر و وقیح تر از چیزی هستی که تصور می کردم! حالا هم برای من شاخک "روانکاو زبل" گذاشته ای که "تو خودت اوی اوی تجربه ی مشابه داشته ای ووی ووی " دلقک بیچاره :) اما فکر کن من تجربه ی مشابه آن پیرمرد داشته ام . اصلا فکر کن آن پیرمرد پدربزرگ یا پدر من است و ما بطور خانوادگی چنین مشکلی داریم .این ها پاسخ من نیست و فقط مسئولیت تو را سنگین تر می کند .حالا ما (من و خانواده ام) بعنوان آدمهای رنج کشیده ای که کنترل ادرارمان دست خودمان نیست از تو ژورنالیست اصلاح طلب هموطنمان می خواهیم به رنج مان احترام بگذاری و مسخره مان نکنی.می فهمی؟حالا هی بجای اینکه فکر کنی و اشتباه ات را جبران کنی به قصد از میدان بیرون کردن من نمک بریز و عشوه خرج کن !
مهجاد :اعترافاتت در بخش "خواندنی ها"، واقعا خواندنی است. همان جا که گفتی: شبهای درازی نخوابیدم از هراس" ناگفته پیدا است از چه هراس داشتی و چرا نخوابیدی!!! خوانندگان محترم این وبلاگ را به مطالعه این ستون دعوت می کنم. خوبیه این ماجرا این بود که لااقل معنای مستتر در این نوشته را برای همگان مشخص کرد. شاید بشود در انتهای این مباحث انجمنی برای حمایت از این مشکل دردناک ایجاد کرد. راستی کسی می داند مکابیز کدام بو را دنبال می کند و از کدام خیسی حرف می زند؟ -------------------------------------- آنقدر بیچاره ی کم کردن روی من بودی که متوجه نشدی آنچه در بخش خواندنی های این وبلاگ آمده (همراه با لینک و معرفی منبع )نوشته ی من نیست و شعری خواندنی از نویسنده ی وبلاگ "راهب جامه خاکستری" است.اینهم که تو هر خیسی و بویی را به ادرار پیوند می دهی نشان دهنده ی افق دید و گستره ی زیستی ات است:) خوشحالم که در عوض خنده ی کودنانه و وقيحانه ات به آن عکس، اينچنين وادارت کردم به سرتاسر هیکل خودت ترکمان بزنی !
نمی دونم چی باید بگم در مورد صدام. اما در مورد اینکه گفتید اگه زمانی چرخ روزگار چرخید و حاکمان کنونی ایران قدرت از کف دادند، موافقم و به نظر من هم نباید قهری باهاشون برخورد کرد و مثل اوائل انقلاب اعدام به راه انداخت! چون نتیجه ای نداره و فقط تخم کینه کاشته میشه
از آن کامنت عذر می خواهم. فوری از نوشتن اش پشیمان شدم زیادی تند بود. فقط می خواستم بگویم آن پیرمرد هم ممکن است همانقدر از گذاشتن تصویرش در وبلاگ شما ناراحت شده باشد که شما از خواندن کامنت من. با این حال نوشتن اش درست نبود ، باید جور دیگری این را به شما می گفتم.
خب پس با این تفاصیل بهتر است لینک را برداری.
نه، چه ناخرسندی‌ای؟ ممنون ازت!
مهجاد جمع مهدي و سجاد بايد باشه .. به هر تقدير ... از لطف شما ممنون ...
سجاد حيف كه تو كامنت نمي تونم حق كامنتي رو كه گذاشتي ادا كنم . تشريف بيارين روزنامه در خدمت هستيم!!