نتیجه بازجویی از یک فیلسوف
ما که بالاخره نفهمیدیم این برادران بازجو چه جور آدمهایی هستند . گاهی خیلی تیز هوش و همه فن حریف به نظر می آیند طوری که زندانی تسلیم اطلاعات بازجو می شود و به حرف می آید .گاهی اما آنقدر کم سوادی و قلدر مابی از خود نشان می دهند که زندانی را کلافه و خسته می کنند طوری که زندانی تصمیم می گیرد برای فرار ازدست بازجو به کارهای نکرده اقرار کند تا خلاص شود .
این را گفتم چون به نظرم بازجوهای دکتر جهانبلگو از نوع دوم بوده اند . بازجوهایی که به هر نحو ممکن می خواستند از متهم حرف بکشند بدون آن که حرف های متهم را بفهمند . تمام فکر و ذکرشان این بوده که هر طور شده جهانبگلو اعتراف کند به ارتباط با بیگانگان تا آنها مستند کافی برای تحت فشار گذاشتن روشنفکران بیابند .
با این حال می توان اطمینان داشت که در جلسات بازجویی ، برادران بازجو خیلی از حرف های جهانبلو را متوجه هم نشده اند . البته طبیعی هم هست وقتی یک فیلسوف قرار است به یک بازجوی کم سواد جواب پس دهد چه اتفاقی می افتد . فیلسوف مدام از زاویه نگاه خود صحبت می کند و بازجو با ذهن تک خطی اش از ته حرف های فیلسوف دنبال چیزی می گردد تا بتواند از طریق آن ، فیلسوف را متهم کند . خلاصه صحنه تراژیکی است و شاید از نگاه ناظر بیرونی مسخره .
نتیجه این گونه بازجویی هم می شود این که بازجو چیزی از حرف های فیلسوف دستگیرش نمی شود . فیلسوف خسته می شود ،حوصله اش سر می رود و برای رهایی از دست بازجو چیزهایی می گوید تا خلاص شود . بعد بازجوها آزداش می کنند به شرطی که فیلسوف همان حرف ها را در یک رسانه فراگیر تکرار کند تا درس عبرتی شود برای دیگران . فیلسوف هم با خیال راحت می آید و آن حرف ها را می زند . آخرش هم می گوید که می خواهد مثل یک اسب سرکش از مملکت برود . فیلسوف نفس راحتی می کشد که از دست بازجوهای کم سواد خلاص شده . بازجو ها هم نفس راحتی می کشند که از دست یک فیلسوف خلاص شده اند . بازی به همین مسخرگی پایان می یابد .
این را گفتم چون به نظرم بازجوهای دکتر جهانبلگو از نوع دوم بوده اند . بازجوهایی که به هر نحو ممکن می خواستند از متهم حرف بکشند بدون آن که حرف های متهم را بفهمند . تمام فکر و ذکرشان این بوده که هر طور شده جهانبگلو اعتراف کند به ارتباط با بیگانگان تا آنها مستند کافی برای تحت فشار گذاشتن روشنفکران بیابند .
با این حال می توان اطمینان داشت که در جلسات بازجویی ، برادران بازجو خیلی از حرف های جهانبلو را متوجه هم نشده اند . البته طبیعی هم هست وقتی یک فیلسوف قرار است به یک بازجوی کم سواد جواب پس دهد چه اتفاقی می افتد . فیلسوف مدام از زاویه نگاه خود صحبت می کند و بازجو با ذهن تک خطی اش از ته حرف های فیلسوف دنبال چیزی می گردد تا بتواند از طریق آن ، فیلسوف را متهم کند . خلاصه صحنه تراژیکی است و شاید از نگاه ناظر بیرونی مسخره .
نتیجه این گونه بازجویی هم می شود این که بازجو چیزی از حرف های فیلسوف دستگیرش نمی شود . فیلسوف خسته می شود ،حوصله اش سر می رود و برای رهایی از دست بازجو چیزهایی می گوید تا خلاص شود . بعد بازجوها آزداش می کنند به شرطی که فیلسوف همان حرف ها را در یک رسانه فراگیر تکرار کند تا درس عبرتی شود برای دیگران . فیلسوف هم با خیال راحت می آید و آن حرف ها را می زند . آخرش هم می گوید که می خواهد مثل یک اسب سرکش از مملکت برود . فیلسوف نفس راحتی می کشد که از دست بازجوهای کم سواد خلاص شده . بازجو ها هم نفس راحتی می کشند که از دست یک فیلسوف خلاص شده اند . بازی به همین مسخرگی پایان می یابد .
http://www.mahjad.net/cgi-bin/cms/mt-tb.cgi/5