« Srpen 2006 | Main | Øíjen 2006 »

27. Září 2006

سکوت کن حاج آقا؛ سکوت

اگرفکر می کنید سید محمد موسوی خویینی ها (و البته میر حسین موسوی) به خاطر آن که در چارچوب نظام موجود به بن بست رسیده اند سکوت پیشه کرده و چون می دانند که حرف هایشان در جایی قابل چاپ نیست حرفی نمی زنند باید بگویم که سخت در اشتباهید.


باور کنید آقایان حرف تازه ای برای گفتن ندارند و چارچوب فکری شان چندان تفاوتی نسبت به گذشته نکرده است. این را ما هم ساعاتی پیش فهمیدیم.
< امشب در جلسه ماهانه روزنامه نگاران گرد آمده بودیم. میهمان ویژه نشست هم دبیر کل مجمع روحانیون مبارز، موسوی خویینی ها بود. جالب بود که همچنان ارزشی فکر می کرد و محکم تر و پر شور تر از همیشه به دفاع از تسخیر سفارت آمریکا پرداخت و البته اعتراف کرد که روز اول قرار گذاشتند فقط برای 3 تا 5 روز سفارت را بگیرند.


در پرسش و پاسخ ها بنده خدا حرف تازه ای برای عرضه نداشت. از او پرسیدند چرا پس از توقیف سلام سکوت کردی؟ پاسخ داد پیش از ان هم اهل هیاهو و بحث و منبر نبوده، علاقه ای به سخنرانی نداشته و حتی از مصاحبه نیز گریزان بوده، فقط روزنامه ای داشته که از طریق آن سخن می گفته اما حالا که قلمش را شکسته اند دیگر کاری از دستش بر نمی آید.


تحلیل های سید هم در نوع خودش جالب بود. مثلا معتقد بود رژیم پهلوی هیچ عملکرد مثبتی نداشته و نمره اش صفر است.حتی وقتی یکی از حاضران به کنایه گفت:لااقل بابت تاسیس دانشگاه تهران می شود به رژیم شاهنشاهی نمره یک داد باز هم زیر بار نرفت و تاکید کرد حکومت پهلوی هیچ دستاورد و اقدام مثبنی نداشته است.


وی درعین حاال نسبت به اصلاح و تغییر شرایط بسیار امیدوار بود و شرایط فعلی سیاسی را از دوران هاشمی رفسنجانی بهتر عنوان کرد.


موسوی خویینی ها همزمان نشان داد که با تحولات پیش نمی رود و درک صحیحی از اوضاع سیاسی ندارد؛ چنانکه بی توجه به تغییر آرایش سیاسی در سال های اخیر ابراز عقیده کرد: هاشمی رفسنجانی در اردوگاه راست قرار داشته و تعلق خاطرش به محافظه کاران بیشتر است چرا که از قدیم با آن ها دوستی بیشتری داشته!


وی در عین حال نشان داد که گزینه مناسبی برای پست سخنگویی وزارت خارجه و یا قوه قضاییه هم به حساب می آید. چون چنان از زیر پاسخگویی به سوال ها در می رود که پرسشگر کاری از دستش بر نمی اید.


حاج آقا موسوی خویینی امشب پس از مدت ها در برابر روزنامه نگاران حاضر شد و در خصوص گذشته، حال و آینده به اظهار نظر پرداخت. در پایان اما این جمله زمزمه کلام حاضران شد: " چه خوب که تا به حال سکوت کرده ای...... حاج آقا به سکوتت ادامه بده!!!"

24. Září 2006

تحیر در انتهای شب

س.س: امشب مقهور "دیوید لینج" شدم وقتی پای فیلم " جاده مالهالند" نشستم. فکرش را بکنید ساعت یک بامداد همراه با یک ذهن پنچر شده فیلمی را ببینی که از پس هیچ کدام از معادله هایش بر نیایی.آیا کسی هست که ذهن ما را روشن کند؟؟؟


چهارشنبه شب ها همراه با محمد محمد پور برنامه اکران فیلم داریم. از نه شب با شام و قلیون شزوع می کنیم و از 11شب فیلمی به فراخور به تماشا می نشینیم. امشب اما محمد، سانس فوق العاده گذاشته بود بابت فیلمی که از چیز گرفته بود.


فیلم "بزرگراه گمشده" دیوید لینج قبلا به اندازه کافی مرا افسون کرده بود. "جاده مالهالند " اما چیز دیگری بود.چشمان متحیر و سکوت سنگین ما گواه ناتوانیمان از هضم رویدادهای مشاهده شده بود.


نیمه های شب از فرط کلافگی به سرمان زد زنگی به بچه های سینمایی بزنیم و معادلات مجهول فیلم را روشن سازیم. اما آنقدر دیر وقت بود که از این کار منصرف شویم.


از سویی نمی دانم داورانی که به کارگردان این فیلم شیر طلایی جشنواره کن را اهدا کرده اند خود به راستی از این فیلم سر در آورده اند یا چون متوجه نشده اند فکر کرده اند حتما اثر خوبی بوده!!!


در این میانه حالا ما مانده ایم و یک فیلم ماورایی که آخر سر، نه از ماهیت "بتی" سر درآوردیم و نه ماجرای جعبه اسرار آمیز را درک کردیم!
لطفا یکی به ما کمک کند....






اولین یافته: تو باختی


یک گزارش کامل


درباره دیوید لینچ


و سرانجام یافتن یک نقد روشن کننده(خواندن این مطلب همه چیز را برایم روشن کرد. پیشنهاد می کنم فیلم جاده مالهالند را همراه با این مطلب ببینید)

21. Září 2006

خدا به دور

س.س: کوچکتر که بودیم این ها را می خواندیم و کنایه وار با طرح آن، اسباب خنده را فراهم می آوردیم. هر چه از کار و زندگیمان گذشت بیشتر به آنها فکر کردیم و نمونه های عینی اش را در زندگی دیدیم.



الان اصلا نمی خواهم دوباره این ها را مطرح کنم و جنگ و دعوایی دیگر راه بیندازم. به قدر کافی دردسر کشیده ام و با مشکل مواجه شده ام که بی خیال تکرارش شوم و از باز کردن جزئیات بگذرم. فقط امیدوارم خدا نصیب نکند!!!

18. Září 2006

خبر بد ، خبر خوب !!!


خبرهای بد و خوب این روزها با هم توام شده است .

*از خبرهای خوب این که حکم شلاق مسعود باستانی در دقیقه 90 به جزای نقدی تبدیل شد و مسعود حالا با احتساب روزهای زندان باید 220 هزار تومان
به حساب دادستانی واریز کند و قول بدهد که از این به بعد کارهای بد نکند .

*خبر خوب دیگر به تبرئه مدیر مسوول شرق از اتهام نوهین به قومیت ها مربوط می شود و لابد همه اهالی خبر و دوستداران شرق از آن اطلاع دارند . حالا امیدواری هایی هست که شرق رفع توقیف شود و با عطریانفر هم که صحبت می کردیم دیشب ،به رفع توقیف شرق حسابی امیدوار بود .

*خبر خوب بعدی مربوط است به رفع توقیف روزنامه اخبار که در بگیر و ببند تازه نشریات ، رفع توقیف این روزنامه آن هم پس از سالها خودش خرق عادتی است .

نوبت خبرهای بد که می شود دست آدم به نوشتن نمی رود . خسته شدیم از بس که خبرهای بد پشت بند هم از زاه می رسد .ولی چاره چیست ؟

*خلاصه اصل مطلب بر می گردد به همین ممانعت دانشگاه ها از ثبت نام دانشجویانی که در سالهای گذشته فعالیت های سیاسی ، شبه سیاسی و صنفی داشته اند . تا حالا دستکم از ثبت نام دویست نفر از دانشجویان ممانعت به عمل آمده . انقلاب فرهنگی دوم که می گویند همین است دیگر. استادان سکولار اخراج ، دانشجویان سکولار اخراج و داشنگاه هم لابد همیشه هفته شبیه ظهر جمعه باید باشد . تکبیر گو و پا منبری .

*خبر بد باز هم هست . از محدودیت های روز افزون کار رسانه ای . این که به دستور مراجه ذیربط از این پس مطبوعات موظفند اخبار را تنها از چهار خبرگزاری رسمی ( ایسنا ، ایلنا ، فارس ، مهر ) دریافت کنند و اگر مثلا از انتخاب و آفتاب و چندین پایگاه اطلاع رسانی دیگر خبری در مطبوعات چاپ شود مسوولیت آن با روزنامه است .

پیوست : سه شنبه 28 شهریور مراسم اعتراض به دور تازه توقیف مطبوعات در محل انجمن صنفی روزنامه نگاران از ساعت 11 – 13 برگزار می شود . شاید به باور خیلی از دوستان و همکاران این مراسم دردی از درد بچه های شرق و نامه و حافظ دوا نکند اما حداقلش این که می تواند تسلی خاطری باشد برای دوستان ازکار بیکار شده

یادمان نرود که مهر توقیف ، شتری است که ممکن است همین فردا جلوی در نشریات متبوع خودمان هم بخوابد . پس بهتر است تبنلی نکنیم ،غر بیخود نزنیم و با بچه های شرق و نامه و حافظ همدرد و همبسته باشیم.


15. Září 2006

کارگزاران در سیبل

س.س: ظاهرا بچه های روزنامه کارگزاران هم باید خود را برای پیوستن به بچه های شرق آماده کنند. این پیام غیر مستقیمی است که حسین شریعتمداری و دوستانش در روزنامه کیهان مدتی است به آن ها می دهند و امروز برادر حسین در سرمقاله به صراحت نشانی داده است. طبیعی است وقتی در عرض یک هفته دو سرمقاله تند و تیز در کیهان به چاپ می رسد باید هوشیار بود. به این جملات خوب دقت کنید. بوی تهدید می دهد:


1_" نگاهي گذرا به آنچه طيف ياد شده در سر مي پرورانند براي دلسوزان اسلام و انقلاب- با هر سليقه سياسي كه دارند- خالي از هشدار و عبرت نيست و از آنجا كه اشاره به تمامي اظهارنظرها و تحليل هاي طيف ياد شده به درازا مي كشد، نوشته روزنامه كارگزاران را نمونه مي آوريم...."

2_"اين واقعيت قابل انكار نيست كه برخي از اين گروه ها- چه آنها كه در دولت سازندگي فعال بوده اند و چه آنها كه در دولت اصلاحات حضور داشتند- اعتقاد چنداني به مباني و اصول انقلاب و جمهوري اسلامي ايران ندارند و اين واقعيت تلخ را در آن سال ها كه خود را در اوج قدرت مي ديدند بارها به صراحت بر زبان و قلم آورده و با عملكرد خويش بر آن تاكيد ورزيده اند. «پروژه جديد» كه روزنامه كارگزاران بي پرده از ضرورت عملياتي كردن آن سخن گفته، ساخته و پرداخته همين طيف است. طيفي كه طي دو دهه اخير به صورت خزنده و در سايه روشن برخي از شخصيت ها و جمعيت هاي وفادار به انقلاب در صحنه حضور داشته و متاسفانه به مرور زمان شماري از خودي ها را استحاله و يا به فريب، عملكرد آنان را به نفع خود مصادره كرده است."


3_ وقتي مشاهده مي كنيم كه آمريكايي ها طي ماههاي گذشته تلاش زيادي كرده اند تا اهل سنت عرب عراق را اولاً به رويارويي با دولت بكشانند و ثانياً پيامدهاي رويارويي آنان را بسيار مهم وتعيين كننده معرفي كنند، و همزمان با آن بعضي از نيروهايي كه همواره از «مماشات با آمريكا» هواداري كرده اند(کارگزاران)، همين خط را تعقيب مي نمايند، سؤالات زيادي توليد مي شود.




روزنامه کارگزاران آن طور که مطالب و تیتر هایش بر می آید معتدل ترین روزنامه اصلاح طلب یا حتی به قولی محافظه کارترین تریبون اصلاح طلبان است. با این حال مشخص نیست به چه دلیل اقتدارگرایان از زمان راه اندازی، این همه با آن به مجادله برخاسته اند.


در جریان توقیف روزنامه شرق در حالی که اکثر روزنامه های اصلاح طلب به شکل آشکار و بی پرده ای خبر توقیف آن را بازتاب دادند و حتی در این خصوص سرمقاله ای هم نگاشتند، کارگزاران بر خلاف انتظار در انتهایی ترین بخش صفحه سیزده خود به شکلی کم رنگ این خبر را پوشش داد تا مبادا مسولین قضایی از نحوه اطلاع رسانی استنباط تقابل و رویارویی نکنند.


این شکل از خود سانسوری به اشکال مختلف در تمام صفحات این روزنامه به چشم می خورد. روند کار به شکلی است که گاه صدای انتقاد خودی ها نیز از محافظه کاری این روزنامه بلند می شود. با این حال مشی اتخاذ شده اعتدال است و اعتدال.


تهدید اخیر کیهان نشینان اما نشان می دهد که اساسا در ساختار موجود هیچ تئوری بقایی جواب نمی دهد و هیچ روزنامه نگاری با این استدلال نمی تواند امید به ماندن داشته باشد.
گر چه به قول الپر توقیف شرق، پایان "استراتژی بقا و تئوری ماندن" بود اما شرایط جدید نشان می دهد ظاهرا هر چه این طرف تر کوتاه تر بیاید، آن طرف گستاخ تر و بی حیا تر می شود و هرچه یک طرف نرمش بیشتری نشان می دهد اقتدارگرایان هجوم را دو چندان می کنند.


در اين باره باز هم گفتني هايي هست كه به قول برادر حسین مي گذاريم و مي گذريم....

14. Září 2006

به چه جرمی ؟

یادداشت زیر نوشته مسعود باستانی است . درد دلی روزنامه نگاری که پس از گذران 9 ماه حبس ، حالا باید خودش را بسپارد دست مجری احکام و نفسش به شماره بیفتد تا 74 ضربه شلاق به پایان برسد . به جرم این که ؟؟؟
1.jpg
به چه جرمی...؟!

مادرم می گوید : " من حاضرم طلاهایم را بفروشم تا شلاقت را بخری !" همسرم اما از او نگران تر است. صبح امروز می گفت که تمام شب گذشته اش را با خواب های پریشان شلاق خوردن من سپری کرده است و همکارانم در روزنامه های کشور هر کدام می کوشند تا به سهم خویش سخنی به همدردی بگویند . یکی از آنها که می کوشید تا با لحن طنز آمیزش اندکی از بار سختی سخنش بکاهد تاریخچه شلاق خوردن روزنامه نگاران را در این سرزمین پر سنگلاخ برایم گفت . او گفت که نخستین بار عباس معروفی نویسنده شهیر و سردبیر مجله توقیف شده " گردون " به این مجازات محکوم شد که در اثر مهاجرتش به خارج از کشور از اجرای چنین حکمی آسوده شد . نفر بعد هم در میان سیاستمداران غلامحسین کرباسچی شهردار معروف تهران بود که در دادگاه بدوی به مجازات شلاق محکوم شد اما پس از گذراندن دوران طولانی مدت حبس ظاهرا این حکم اجرا نشد و شاید اگر چنین حکمی اجرا شود من نخستین روزنامه نگاری باشم که مجبورم دردهای ناشی از ضربات تازیانه را تحمل کنم . اما یکی از دوستان به ضعف بدنی من اشاره می کند و می گوید " اگر تو 74 ضربه شلاق بخوری دیگر چیزی ازت باقی نمی ماند " دیگری نیز به دنبالش این قول را می آورد که " باید یک ماه در بستر بخوابی " و دیگری با تعجب بسیار زیادی می پرسد " تحملش را داری ...؟!"

اما من این روزها خاطرات سال گذشته را با خود مرور می کنم و گه گاه به یاد زندانیانی می افتم که سال گذشته در چنین روزهایی که من در کنارشان در زندان اراک و زندان اوین گرمای تابستانی را تحمل می کردم چگونه از تعیین مجازات حبس برای روزنامه نگاری که چیزی سنگین تر از قلم را در دست نگرفته بود تعجب می کردند . یکی از آنها که گاهی روزنامه می خواند و گه گاه در هواخوری زندان با من گپ می زد و از سیاست سخن می گفت و اکبر گنجی را می شناخت از من پرسید " واقعا تنها جرم تو فعالیت روزنامه نگاری بوده است ؟ اینجا همه فکر می کنند که تو دروغ می گویی و شاید جرم ات مهریه ، نفقه و یا کلاهبرداری است ...

آنها آن روزها از این که من در کنارشان حبس می کشم تعجب می کردند و با خود فکر می کنم اگر آنها شاهد شلاق خوردن من باشند تا چه حد تعجب خواهند کرد .

شاید از خود خواهند پرسید : به چه جرمی ...؟!


13. Září 2006

مسعود را چهار پاره اش كنيد

زنا كرده است ؟

قمار كرده است ؟

دزد است ؟

عرق خوار و عربده كش است ؟

لات است ؟

نه

روزنامه نگار است

مسعود فردا براي تحمل 74 ضربه شلاق بايد خودش را آماده كند.به جرمي كه همه اهالي خبره خبر در سراسر جهان صبح تا شب مرتكب آنند . به جرم جسارت .

نمي شود اين روزها چهره مضطرب اما هميشه صميمي مسعود را ديد و چيزي ننوشت .


نوشته زير حاصل قلم عليرضا بندري است به جهت تاييد حكم حد براي مسعود باستاني :


مي شود با ميله هاي سلول رفاقت كرد . مي شود صدا شد و صدا شنيد و به خورشيد روشن صبح فردا فكر كرد . فراست مي گويد : " پنجره زندانم بزرگ نيست . ده سانت طول دارد و دوازده يا چهارده سانت عرض اما با اين همه آن قدر بزرگ است كه بتوانم سرتاسر آسمان را ببينم" حق دارد انگار. مگر وسعت آسمان چقدر است . ده سانت طول دارد و دوازده يا چهارده سانت عرض .

چقدر " قلم " به ميله هاي عمودي زندان شباهت دارد . اصلا مي شود يكي از خود ميله ها و مي شود سينه بچسباني به رخنه هاي قفس و قلبت با دورترين ستاره بتپد.

اهل قلم را با جماعت خرده دفروش گرد سپيد و سم سياه چه كار كه قلم به دست و نابكاران زنا كار كجا ؟

تخته بند تازيانه ، شرم دارد از روي قلم كه حضرت دوست به آن سوگند خورده و به كلامي كه با آن مي نويسد .

مسعود باستاني را چند گاهي است كه مي شناسم . چقدر اين جوان به گذشته من شبيه است . شبيه جواني لاغر اندام من كه جان مي داد براي بازي در فيلم هاي بزن بزن و البته در هيات كتك خوري كه شباهنگام ، كوفته و خرد و خمير با جماعت سياهي لشكر به خانه برمي گشت .

مسعود اين روزهاي را به تلخي زيتون هاي رودبار مي گذراند ، نه از هراس فرود آمدن تازيانه كه دردش تا نيمروز از خاطر مي رود كه به خاطر تحقير كه هرگز سزاوارش نبوده و نيست .

مسعود را چهار پاره اش كنيد . درست مثل ولاديمير بر تيغه تيز اختران بغلتانيد . شك نكنيد كه دست هاي عادلتان را خواهد شست اما قلم را روي زمين نخوابانيد و تازيانه اش نزنيد كه نيمروز سهل اس تا شام آخر اين بغض تلخ در حنجره اش باقي مي ماند .

12. Září 2006

خاک مرگ در تحریریه شرق

خاک مرده انگار پاشیده بودند به تحریریه شرق. غروب روز توقیف.


از خیابان یزدان پناه که محل روزنامه کارگزاران است تا خیابان گلشهر ، که خانه بچه های شرق بود ، سه چهار، چهار راه بیشتر فاصله نیست اما همین چند چهار راه حکم فرسنگ ها را پیدا می کند وقتی قرار است به دیدار چهره های مایوس و مات تحریریه قدم بگذاری .


تحریریه برای تمام کسانی که به اصطلاح بزرگان خاکش را خورده اند محل تحرک است و نشاط. منبع صداست
و صدا به صدا نمی رسد گاهی که خبری دست اول در فضای آن می پیچد . اما تحریریه می تواند محل سکوت هم باشد وقتی خبر فاجعه از راه می رسد . خبر مرگ . خبر توقیف.


تحریریه به تابوت بزرگ تبدیل می شود و صدای شیپوری نامیمون در فضا می پیچد .


برای روزنامه نگاری که به خبرهای بد عادت کرده ، در سرزمین بد ، مرگ یک نشریه چیز غریبی نباید باشد
اما این غربت دنباله دار، دیگر دل و دماغی برای قلم زدن باقی نگذاشته است .


انگار که با دست و پای بسته در استخر شنا کنی و بخواهی از شنا کردن لذت ببری.


از آن دوستانی که می شناسمسان در تحریریه شرق، به طور قطع چند نفری بار سفر می بندند به جایی دور دست ، چند نفری برای همیشه وداع می کنند با نوشتن و چندی نیز پناهنده نشریات باقی مانده می شوند . اما شبح توقیف
کوبه دیگر روزنامه ها را هم خواهد کوبید و چون شتر مرگ سرانجام جلوی هر روزنامه نیمه مستقلی خواهد خوابید.


این داستان 100 سال روزنامه نگاری این سرزمین است و آنقدر آشناست که کسی را بهت زده نمی کند .





روایت از درون:روز دوم توقیف شرق


زندگی در تعلیق

11. Září 2006

غروب خورشيد شرق

غروب خورشيد شرق شوك آور بود . همين ديشب بود كه با اكبر منتجي و ايرج جمشيدي صحبت مي كرديم و اكبر آسوده خاطر و مطمئن كه ديگر دوره برخورد با مطبوعات گذشته و مطبوعات آنقدر تاثير گذار نيستند كه دادستاني ريسك توقيف آنها را بپذيرد و ايرج نگران از اين كه هر تصميمي از جانب هيات نظارت امكان پذير است.


24 ساعت نشد كه دادستاني شرق را توقيف كرد .آن هم به بهانه اي طنز آور چون عدم تغيير مدير مسوول


حال و روز همكارانمان در شرق درك كردني است . حال و روز آدمهايي كه تا ديروز با شوق نوشتن به تحريريه مي آمدند و امروز با بغض توقيف از خيابان گلشهر جردن خارج مي شوند .


اميد كه اين خورشيد غروب كرده همين فردا دوباره از شرق طلوع كند .


5. Září 2006

سیتی صفا اشکنه

آقا ما این چند وقت هی به خبر های خوش محمود احمدی نژاد خندیدیم، هی مسخره کردیم، هی ادا درآوردیم؛ ولی انصافا سومین خبر خوش وی حرف ندارد. هر کسی از این خبر خوشحال نشود لا اقل جوانان باحال و تیریپ خفن ایرانی حسابی قدردان رییس جمهور محبوب هستند.


واقعا چه کسی فکرش را می کرد احمدی نژاد با آن ظاهر حزب اللهی و آن خوی انعطاف ناپذیر و متقید، مژده کشف واکسنی را دهد که بیشترین نفعش به جوانان غیر متقید می رسد. بله، براساس آن چه به طور غیر رسمی اعلام شده و قرار است نیمه شعبان هم رسما اعلام شود، دانشمندان ایرانی موفق شده اند واکسن درمان ایدز را کشف کنند.


به این ترتیب جوانان اهل حال ایران زمین از این پس با خیال راحت می توانند به عشق و حال خود پرداخته و هیچ نگرانی هم از بابت بیماری ایدز و درمان ناپذیری آن نداشته باشند. چون به لطف تلاش های مدبرانه محمود احمدی نژاد و رفقای سوسول گرایش، از این پس خطرمرگ، ایدزی ها را تهدید نمی کند.


حالا می توان به مدد سومین خبر خوش غیر هسته ای، بساط عیش و طرب راه انداخت و خوش بود.
سیتی صفا جردن....

4. Září 2006

خودشیفتگی ایرانی

م- ت :به نظرم این جماعت ایرانی خودشان را خیلی بالاتر از آن چیزی که هستند تصور می کنند . . مثلا احمدی نژاد ، رییس جمهوری آمریکا را به مناظره دعوت می کند . بعد مسیح علینژاد احساس اوریانا فالاچی بودن می کند و به احمدی نژاد نامه می نویسد که اگر جرات داری بیا به جای مناظره با بوش ، با من یک مصاحبه بدون سانسور انجام بده .


همین خاتمی که حالا دوباره دارد دور دنیا رو می گردد ، در آمریکا خودش را به جای یک فیلسوف تمام عیار جا زده و چنان از پیوندهای تمدنی و ضرورت نزدیکی مذاهب صحبت می کند که انگار هیچ وقت رییس جمهوری ایران نبوده و همیشه از کار سیاست برکنار بوده .

اکبر گنجی هم ظاهرا از همین پرنسیپ فیلسوف بودن خیلی لذت می برد . او هم مدام برای استدلال آوردن دست به دامان کانت و هگل و فوکو و سایر فلاسفه می شود تا از ته این حرف ها به جمهوری اسلامی انتقاد کند . حالا باز گلی به گوشه جمال گنجی که کتمان نمی کند شغلش روزنامه نگاری بوده است . ولی آیا روزنامه نگاری که سالی یک بارهم در بک روزنامه چیزی ننویسد می نوان روزنامه نگار خواند .!

از رهبران جریان دانشجویی که نام خود را بر سر زبان ها انداخته اند می توان خودشیفتگان بسیاری را نام برد . از علی افشاری گرفته تا امیر عباس فخرآور

این بندگان خدا حالا که اصلا نه نامی از دفتر تحکیم وحدت هست و نه نشانی ، این جا و آن جای دنیا همچنان خود را رهبران جنبش دانشجویی جا می زنند گویی که هم اینک پیروان میلیونیشان آماده به صف برای اعتراض و نافرمانی از حکومتند .


کمی عقب تر که برگردیم باید اقرار کنیم این خودشیفتگی عنصرهمیشه نامطلوب جامعه ایرانی بوده است


هر کس تا به جایی رسیده و نامی دست و پا کرده برای خودش ، خوشش آمده که نقش منجی را بازی کند . مثلا این تئوری انقلاب اسلامی ذاتا یک تئوری خودشیفته است که می خواهد جهان اسلام را نجات دهد . در قاموس دانشجویان پیرو خط امام ، تسخیر سفارت آمریکا ، به معنی زمین زدن قدرت درجه یک جهان بوده . چپ ها و مجاهدین خلق از سر خودشیفتگی دست به چه کشتاری زدند تا خودشان را در نقش منجی ظاهر کنند و اکنون هم نام شبکه تلویزیونی خود راسیمای آزادی گذاشته اند که مثلا قرار است نقش آزاد کنندگان ملت ایران را بازی کند.


وضعیت بقیه گروه های اپوزسیون خارج نشین بسیار فاجعه بار تر از مجاهدین است . چرا که مجاهدین باز گروهی میلیشا دارد ، یک رهبری دست و پا شکسته دارد و پای رهبرانش به جاهایی چون اتحادیه اروپا هم باز شده ، اما بقیه گروه های اپوزسیون صاحب تلویزیون انصافا همگی هخا وار زیست می کنند . آنها با این که هر از گاهی برای تامین بودجه تلویزیونشان دست به دامان بینندگانشان می شوند اما از فرط خودشیفتگی خود را رهبران در تبعید ایران احساس می کنند و در توهمند که اگر پا به ایران بگذارند خیل میلیونی جمعیت آنها را خوشامد خواهد گفت .


خلاصه که سیاهه خودشیفتگان ایران بسیار بلند بالاتر از این هاست که در نوشته ای کوتاه بگنجد ولی گفتن همین که خوی خود شیفتگی بلای بی درمان جامعه ایرانی است ، برای این نوشته کافی است.


این خوی خودشیفتگی آفت پیشرفت بوده و هست . این جمله از سر تبختر که هنر نزد ایرانیان است و بس ، بس است برای نشان دادن خودشیفتگی ایرانی .
ابرانی چون خود را از درس گرفتن بی نیاز دیده و تنها مشی خود را پسندیده ، به دام خود بینی گرفتار مانده و حال و روزش همین است که می بینید .

3. Září 2006

اعتراض وبلاگی

به گمانم موضوعی که رسول مطرح کرده می تواند منشا یک بحث خوب در رابطه با کامنت گذاری در وبلاگ ها باشد.


آیا کسی هست که بتواند جواب این اعتراض را بدهد. درد دل کنندگان عزیز به پا خیزید!!!

2. Září 2006

صراحت بی صراحت

س.س: در این دو ماه گذشته به اندازه تمام بیست سال گذشته دوستان را از خود رنجانده ام و ناراحتی رفقا و همکاران را فراهم آورده ام. نگاه که می کنم می بینم دیگر شمارش از دستم خارج شده اما خوب می دانم حجم کدورت ها و اختلاف ها آنقدر زیاد شده که هر روز چشم های های مهربان کمتری را پیش رویم می بینم.


اساسا من موارد معدودی پیش می آید که صریح حرف بزنم و موضع مشخصی اتخاذ کنم. با این حال هرگاه هم که حرفی از سر صراحت زده ام، جمعی را رنجانده ام و و تکدر خاطری را باعث شده ام. نمونه همین پریشب که وقتی دوستی از من خواست راحت باشم و صریح حرف بزنم باز فریب خوردم و چنین کردم. واکنش خشمگینانه و پر غیض و غضب چنان بود که بلافاصله از کرده خود خود پشیمان شدم و از در توبه برآمدم اما کار از دست بشد که بشد!


به راستی نمی دانم این بدسگالی من است که اوضاع را چنین می کند یا صراحت گفتارم یا انتظار نابه جای دیگران؟ هرچه که هست اصلا وضع مناسبی نیست.


لطفا این قدر صراحت نخواهید.

1. Září 2006

نتیجه بازجویی از یک فیلسوف

ما که بالاخره نفهمیدیم این برادران بازجو چه جور آدمهایی هستند . گاهی خیلی تیز هوش و همه فن حریف به نظر می آیند طوری که زندانی تسلیم اطلاعات بازجو می شود و به حرف می آید .گاهی اما آنقدر کم سوادی و قلدر مابی از خود نشان می دهند که زندانی را کلافه و خسته می کنند طوری که زندانی تصمیم می گیرد برای فرار ازدست بازجو به کارهای نکرده اقرار کند تا خلاص شود .


این را گفتم چون به نظرم بازجوهای دکتر جهانبلگو از نوع دوم بوده اند . بازجوهایی که به هر نحو ممکن می خواستند از متهم حرف بکشند بدون آن که حرف های متهم را بفهمند . تمام فکر و ذکرشان این بوده که هر طور شده جهانبگلو اعتراف کند به ارتباط با بیگانگان تا آنها مستند کافی برای تحت فشار گذاشتن روشنفکران بیابند .


با این حال می توان اطمینان داشت که در جلسات بازجویی ، برادران بازجو خیلی از حرف های جهانبلو را متوجه هم نشده اند . البته طبیعی هم هست وقتی یک فیلسوف قرار است به یک بازجوی کم سواد جواب پس دهد چه اتفاقی می افتد . فیلسوف مدام از زاویه نگاه خود صحبت می کند و بازجو با ذهن تک خطی اش از ته حرف های فیلسوف دنبال چیزی می گردد تا بتواند از طریق آن ، فیلسوف را متهم کند . خلاصه صحنه تراژیکی است و شاید از نگاه ناظر بیرونی مسخره .


نتیجه این گونه بازجویی هم می شود این که بازجو چیزی از حرف های فیلسوف دستگیرش نمی شود . فیلسوف خسته می شود ،حوصله اش سر می رود و برای رهایی از دست بازجو چیزهایی می گوید تا خلاص شود . بعد بازجوها آزداش می کنند به شرطی که فیلسوف همان حرف ها را در یک رسانه فراگیر تکرار کند تا درس عبرتی شود برای دیگران . فیلسوف هم با خیال راحت می آید و آن حرف ها را می زند . آخرش هم می گوید که می خواهد مثل یک اسب سرکش از مملکت برود . فیلسوف نفس راحتی می کشد که از دست بازجوهای کم سواد خلاص شده . بازجو ها هم نفس راحتی می کشند که از دست یک فیلسوف خلاص شده اند . بازی به همین مسخرگی پایان می یابد .